والله عینن دو ماه و نیم سه ماهه که روزی یه بار می آم این جا و عزم نوشتن می کنم اما نمی تونم بنویسم.
داره دیر می شه کم کم...
چرا صدای مردم همان صدای خداست؟ بسیاری از ما در بی خدایی مطلق با شنیدن این جمله مو بر تنمان راست می شود؛ دلیل این حیرت چیست؟ این نکته ای است که پس از مدتی انتظار تصمیم به توضیحش گرفتم. منتظر بودم که داناتران و بزرگانی بر این امر برخیزند که نکردند و حال خود بر این کار قیام می کنم.
دستگاه فکری انسان از پس هزاران سال زندگی مدنی تبدیل به دستگاهی الهیاتی شده است. می گویم الهیاتی و نمی گویم مذهبی؛ می گویم الهی و نمی گویم دینی و بر این انتخاب کلمه دلیلی دارم: اگر حرف از دستگاه الهیاتی به میان می آید از این روست که ذهن ما قائل به نظامی شده است ( و این شدن در تطور جامعه ی مدنی روز به روز محکم تر می شود.) که برای هر نهاد و خرده نهاد اجتماعی به دنبال «مشروعیت» می گردد. نهاد اجتماعی اولن و بالذات مشروعیت خود را طلب می کند و مشروعیت هر نهاد بسته به بستر تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی محیط خود، خواه نا خواه، به دست می آید. پس مشروعیت خود نهاد مشکل اصلی نیست چرا که این مشروعیت به واسطه خرد جمعی و تطور اجتماعی از پیش به دست آمده است. مسأله تازه آنجایی آغاز می شود که در جامعه آن ساخت الهیاتی پیدا می شود. این ساخت الهیاتی همان هرم قدرت است و لزومن در چنین هرمی رأسی مفروض می گردد. این جاست که اندیشه ی الهیاتی رخ می نماید.
شکل هرم اصولن شکلی الهی است. نمود عینی آن را در چند جا می توان مورد بررسی قرار داد. برای مثال در بسیاری از اقوام کهن معابد و مقابر مقدس با شکل هرمی ساخته می شده اند. دلیل این امر را نمی توان تنها در زیبایی شناسی آن جوامع جستجو کرد. شکل هرم برای این اقوام نمود الوهیت، حرکت به سوی آسمان و نیز تعالی بوده است.دیگر آن که در اکثر تصورات بشر از تقدس و الوهیت نور نمادی الهی است؛ و باز در این تفکرات نور از منشأای خاص می تابد و چونان هرمی در قاعده بندگان را در بر می گیرد.
اما از همه ی این نمودها و نمادها مهمتر خود ساختار تقدس و الوهیت است. این که خدایی در رأس قرار دارد و از پس او عقول مجرد قرار می گیرند و در قاعده ی هرم آدمیان و دیگر جمادات واقع می شوند. یعنی پست ترین موجودات به لحاظ الهی در قاعده ی هرم واقع اند و هر چه از این جا به بالا می رویم دایره موجودات اندک و اندک تر می شود تا به رأس هرم و جایگاه خدایی می رسیم که تنها یکی است. (این ساختار الهی حتی در منطق ارسطویی نیز به وضوح دیده می شود.)
مسلم است که شکل هرمی قدرت، یا به قولی که گفتیم ساختار الهیاتی ذهن انسان، ساختاری موجود نبوده که انسان آن را کشف کند بلکه انسان در سیر متمدن شدن خود با دستیابی به این ساختار در هر نهاد اجتماعی آن را به کلیت مقدسات خود نیز تعمیم داده است. بدین ترتیب به این نتیجه می رسیم که این ساختار هرمی در سیر تطور جوامع بشری، ذره ذره در خود اجتماع شکل گرفته است و در ادامه به دین نیز راه یافته. در روند بحث ما فرقی هم نمی کند که این ساختار اولن در جوامع بوده و بعد به دین رسیده با اول در دین شکل گرفته و بعد به جامعه راه پیدا کرده است. نکته ی مهم وجود، حضور و حکم رانی این ساختار بر ذهن بشر است.
خداوند در رأس هرم قرار گرفته است و مشغول خدایی کردن است. میانه و قاعده ی هرم را بندگان و عقول مجبور تشکیل داده اند. اینان چه بخواهند و چه نه از منظر دین بندگان و رمگان بی اما و اگر آن خداوند رأس نشینند. اگر آدمیان (که خود از این رمگانند) قائل به نظرگاه دینی باشند و هرم وجودی مذکور را باور داشته باشند، بی شک برایشان خداوند، بر جایگاهی مشروع تکیه زده است.
مسأله مورد بحث ما زمانی شروع می شود که این دستگاه الهیاتی به روی زمین می آید و باز با همان شکل، وجودش مستمر می شود (به سبب همان تطور و ته نشینی تاریخی ذکر شده این امر گریز ناپذیر است.). نهادهای اجتماعی در دل خود دارای همین ساختار الهیاتی می شوند و در دل کلان نهاد، عضوی از چنین هرمی خواهند بود. در این جا دیگر خدایی در کار نیست اما هرم به هستی خود ادامه می دهد. پس رأس هرم جایگاهی می شود برای تکیه زدن غیر خدا؛ و غیر خدا مجبور است به طریقی مشروعیت خود را برای ریاست هرم توجیه کند.
نگاهی تاریخی در این جا کمی کمکمان خواهد کرد؛ در امپراطوری های ایران باستان پادشاهان به عنوان رئوس هرم خون فروهر را در رگهایشان جاری فرض می کردند و برای خود فر ایزدی قائل بودند و بدین سان حکومت خود را بر مردم مشروع می نمودند.در مصر باستان، فراعنه خود را خدای و نیز زاده ی آمون (یا دیگر خدایان) عنوان می کردند و این چنین مشروعیت می یافتند. مشروعیت خانواده های اشرافی یونان از ارتباط نسل اندر نسل آنان با قهرمانان یا نیمه خدایان به دست می آمد و حاکمان اروپای قرون وسطی مشروعیت خود را مستقیمن از کلیسا می گرفتند. ملموس تر از همه ی این ها برای ما فقه شیعی است که مشروعیت حکومت را تنها برای امام عصر می داند و غیر از حکومت وی هر حکومتی را نامشروع، طاغوت و جائره می خواند.
از قرن هفدهم و با شکل گیری سنت فلسفه ی جدید، مفهومی به اذهان آدمیان اضافه شد که تا به امروز نیز از مهم ترین مفاهیم ذهن بشر باقی مانده. این مفهوم، مفهوم مردم است. مردمی که تا پیش از آن چه در مذهب و چه در حکومت تنها قاعده ی هرم الهیاتی مذکور را تشکیل می دادند و در مشروعیت ساختار الهی جز پذیرنده نقش دیگری نداشتند. همین مردم اندک اندک در عصر جدید در هرم بالا آمدند و خود را شایسته ی ریاست هرم دیدند. از این جا اندیشه دموکراسی نوین شکل می گیرد.
بدین ترتیب باز هم هرم الهیات موجودیت خود را حفظ کرد اما رأس هرم دیگر خود را با خدا و کلیسا و امام مشروع نمی یافت. مردم و خواست آنان دلیل مشروعیت رأس هرم شد. یعنی آن کس که بر رأس هرم نشسته زمانی مشروع است که مردم وی را مشروع بدانند و از آن برتر، مردم وی را مشروع «کنند».
این چنین است که رأس هرم الهیات تبدیل به لویاتانی می شود که پدرگونه در برابر مردم ایستاده است و مردمان تصویر خویش را بر پیکر آینه گون وی مشاهده می کنند؛ تصویری از خویش را بر او می بینند و باور دارند که این پدر غول پیکر، خود آنان و بازتاب دهنده ی خواست آنان است.
مشروعیت دیگر به بستگی با خداوند به دست نمی آید؛ بلکه این مردم اند که مانند آن خدا رأس هرم را مشخص می کنند. مشروعیت دولت به بستگی با مردم بسته است. در حقیقت کاری که هزارها سال خداوند با این دستگاه الهی می کرد را امروز مردم می کنند. عمل خدای گونه در دل عمل مردم مستتر گشته و در نتیجه در این دستگاه الهی فعل مردم، فعل خداست؛ خواست مردم، خواست خداست؛ و صدای مردم، صدای خداست.
____________________________
* «صدای مردم، صدای خداست» جمله ای است برگرفته از آخرین نامه عبدالکریم سروش به آیت الله خامنه ای
همیشه این سیزده سال دوی خرداد برایمان روز تبریک و مبارک گویی شد.
پدر یک سال پیش را برایت می گویم. تازه نام پویشگر گرفته بودم. جلوی درب دانشکده ایستاده بودیم من و بهناز و بسیاری دیگر از بچه ها. محمد می گفت که یک اتوبوس از طرف ستاد مرکزی برایمان فرستاده اند که آن یک اتوبوس هرچه صبر می کردیم نمی رسید. وقتی رسید سوار شدیم و رفتیم میدان صنعت و چون مسافرکشان آن جا ایستادیم و آنان را که به تو عشق می ورزیدند سوار کردیم و سرود خوانان آمدیم.
پدر دوم خردادت مبارک.
پدر؛ خواستم یک چیز بگویم اصلن و دیگر حرفی نیست. من انسانم. در ایران متولد شده ام و در شناسنامه ام اسلام ثبت شده. این سه بی اختیار من برایم انتخاب شده است. اختیار من از هشت سالگی شروع شد. من انتخاب کردم که اصلاحطلب باشم و این بزرگترین انتخاب من بود. من انتخاب کردم که اصلاح طلب باشم؛ دوم خردادی باشم؛ خاتمی چی باشم.... من تو را به پدری برگزیدم پدر.
پدر... دوم خردادت مبارک.
نشسته بودم در ماشین پدرم و پرسیدم که کیست فرزاد کمانگر. گفت معلم است؛ مثل پدربزرگت... مثل پپر... مثل... نمی دانم مثل آناهیتا فاضلی یا مثلن خانم میرهادی. خب برایم عجیب بود که زندانی شده و شاید اعدام هم بشود. دلیلش را پرسیدم. گفت چون کرد است. چقدر عجیب بود برایم. رفتم سر وقت فرزاد کمانگر و دیدم که معلمی است که فعال بوده برای حقوق بشر.
از فرزاد کمانگر نیمچه قهرمانی در ذهنم ساختم. فرزاد را در بند نگه داشتند... در بند نگه داشتند... در بند نگه داشتند... فرزاد را نکشتند... فرزاد را نکشتند... فرزاد را نکشتند... تا امروز...........................
آزادیش مبارک
برای مسعود احمدزاده
سیگار نداشتمِ؛ فندک هم. رفتم سراغ سطل آشغال؛ سیگار های نیمه کشیده را بیرون کشیدم. فندک نبود... کبریت هم. داشتم دیوانه می شدم. بالای تاقچه ای که چیزهای به یادگار مانده، مانده بود، کاغذی را پایین آوردم که با چسب زخمی بسته بود؛ از عزیزترین های آن بالا:
برای تایماز. برای دقایقی که همدیگه رو فهمیدیم
می خوام که دوستت دا ------> اشته باشم
با آن خط کج و معوجت. در درون کاغذ کبریتی گذاشته بودی که رویش پیرمردی کلاه بر سر به علامت سوالی لگد می زد. کبریتی در آوردم و سیگار نیمه کشیده کثیفی را بر لب گذاشتم و گذاشتم Airplane از بلندگوها پخش شود.
سیگار می رود و من می نویسم برایت مسعود. برای همه آن روزهایی که غریب گذراندیم. من و تو. من و تو و افشین. من و تو و ارغوان. من و تو و ترانه. من و تو و نفیسه. من و تو و کافه رو. همه آن روزهایی که من بزرگ می شدم. تو مرا به خانه گلرخ می بردی بی هیچ اجازه ای. من را به دد روم می بردی که ببینم تو چه دیوانه ای. من را سوار بر آن پژوی فکسنی در شهر می چرخاندی در حالی که شهر مرده بود و ما شاید مثلن زنده.
هنوز هم شعر می گویی؟ مثل آن روزها که با سازت تنها می ماندی؟ مثل آن روزها که من هر روز فکر می کردم می میری؟ هنوز هم شعر می گویی مسعود؟ من آن وقت ها نوجوانکی بودم و تو آن روزها شاعری بودی که ساکسیفون می زد و عکس هایش را کنار شعرهایش در دفترهای سیمی جلد زرد می چسباند. دلم می خواهد هنوز هم شعر بگویی مسعود.
تو شاعر بودی و من شعر را و تو را دوست داشتم و تو مرا که نوجوانکی بودم که شعرهایت را دوست داشت. می خواهم شعرت را این جا بگذارم؛ به کسی چه؟
چند دقیقه خندیدیم و بعد تمام شد.
توی لوله ها تمام شد
زیر دکل های برق
توی سینک های ظرف شویی
توی کشوها
توی کیف ها
زیر دوش حمام
و خیابان ها
همه جا در جریان بود
و ما تمامش کردیم.
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان در حال احتضار دختری چشمانم را خیس می کند. چشمانی که زندگان را نگاه می کرد و غبطه می خورد بر از دست شدن زندگی. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان میلیون ها مردم را می بینم که خیس از عظمت آزادی، به آزادی می رسند و نمی رسند. میلیون ها چشم که افق را می دیدند که خورشید را در خون غروب فرو می کرد. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان کاندیدای سابق شورای شهر را می بینم که روی صندلی خشک دادگاه زل زده به قاصی کریهی که قصاوتش هر چه نقطه از روی ضاد ها انداخته. چشمانی که خسته بود و بی حتی اندکی امید. چشمانی که دیگر شهاب ها در آن نمی باریدند. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسر عمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان پیر آن آیت الله را می بینم که حالا به آرام ترین خواب جهان فرو رفته. چشمانی که ترجمان حقیقت بود. چشمانی که ساده بود. چشمانی که سال ها محبوس بود و حالا که آزادی را می چشد یاد آن چشمان، چشمانم را خیس می کند. چشمانش را خیس کردی... چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسر عمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان روح روح الله را می بینم. چشمان شهید زنده را. چشمان خیس از شرم را. چشمانی را که خود بیانیه اند. چشمانی که چشم همه ی ما را خیس می کند از شوق. چشمانی که آرام اند و متین اند و ساکت اند. چشمانی که ستمگری را در هم می شکند. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟
و...
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم می گذارم... می خواهم چشمانی را به پیش چشمانم بیاورم که بوی سحر می دهد. چشمانی که امید را و لبخند را به یادم می آورند. چشمانی که اگر سالمان نو نیست روحمان را نو می کند. چشمان پدرم را پیش چشم می آورم. پدرم که هنگامه ی غروب آفتاب گفت که صبح را دوست دارد. صبح را دوست داریم. چشمانی را مهمان چشمانم می کنم که رنگ صبح دارند. چشمان سید محمد خاتمی را به خودم عیدانه می دهم. به همه عیدانه می دهم تا هرگز چشمانت را نتوانی بر هم بگذاری... پسر عمو!
دلم شعر می خواهد و همه شعرهایی که بلد بودم تمام شده اند. دلم شعر می خواهد و دیگر سید هر شب این جا نیست که بنشیند تا صبح شعر بخواند. بهناز چه اندک تر برایم شعر می فرستد. دانشگاه ادبیات را هم که گرفته اند از من. هیچ رگی از رگ های شعر در میان عروقم خون نمی راند و من دلم شعر می خواهد.
دیگر نمی توانم خبر بخوانم. دیگر نمی توانم از اوضاع با هیچ کس حتی خودم حرفی بزنم چون دلم شعر می خواهد و هرگز در چنین قحط الاشعاری لجه زنان متروک و مطرود نیافتاده بودم. نمی دانم چرا مدت هاست کلمات خشک اند و سردند. نمی دانم چرا زبان با من سر قهر گذاشته. نمی دانم چرا هر که هر چه می نویسد زشت است و آن میر هم که گه گاه لااقل چیزی دلنشین می نوشت از نوشتن سر باز می زند. سید هم که برایم جز بنگال نامه چیزی نخوانده. دارم اراجیف می بافم؟... خب دلم می خواهد!
و من اما
یه دو خط شعر برایمان بخوان لولی
۲ ـ مرا دیگر هیچ حرفی نیست با این جماعتی که خود را به دروغ بسیجی می نامند. اینان قاتلانند که در ظهر عاشورا به خون می کشند برادری را. دیگر نمی آلایم دیدگانم را به منظر کریه این سیه رویان و کوته قامتان. نگاهشان نخواهم کرد تا نبینم که برادری از ریختن خون برادرش در شرم نیست. گوشهایم را می گیرم تا نشنوم که بی شرفی می گوید: "بزنش! جونم!". فرهنگ لات ها و اوباش است در واژگان این بسیجیان دروغین و چه جا امن تر از بسیج برای این قماش؟ ننگ بر شما اوباش و جانیان که نام بسیج را آلودید. شما بسیجی نیست شما فداییان یک جانی تر از خودید.
۳ - و حرف اصلی ام: زنده باد صلح؛ زنده باد آزادی؛ زنده باد بخشایش؛ زنده باد آرامش؛ زنده باد زندگی؛ ما آن مردمانیم که میرحسین را پشت سر خود داریم. پشتیبان ما آن سید خندانی است که هر لبخندش امیدی تازه در رگ هایمان است. ما آنانیم که بیزاریم از هر چه خشونت است. ما آنانیم که اگر دشمنی به سویمان بیاید با آغوش باز پذیرایش می شویم. باز هم می گویم ما از خشونت بیزاریم. میر ما گفت که خشم مرکبی است که سوارش را به زمین می زند. می دانم که پیش روی سگ صفتان آرام ماندن سخت است اما برادرانم، خواهرانم، رفقای من ما را چه شده است که این سان خشونت به خرج می دهیم؟ آن همه صلح جوییمان را خودکامگان کوته قامت ذبح کردند و حالا که ما این سان خشن بر آن ها تاخته ایم بر ما خواهند خندید. می دانم که دیروز با این خشونت عقبشان نشاندیم. می دانم که از مسالمت ما همیشه سوءاستفاده کردند اما رفقای من ما چون آنان درنده خو نیستیم. نگذاریم که پسرعموی درنده خوی من و سگانش ما را شبیه خود کنند. راه خشونت راهی است که سریع به نتیجه می رسد اما نتیجه اش هرگز دموکراسی نخواهد بود. ما نمی خواهیم حکومتی را براندازیم. ما با فریاد اصلاحات آمدیم و با اصلاحات در دستمان برخواهیم گشت. خشونت راه اصلاحات نیست. خشونت را بگذاریم برای همان سگ صفتانی که ما را دیروز کشتند. کاظمین الغیظ باشیم و عافین عن الناس که خدایمان نیک کرداران را دوست دار است.
من، فرزند میرحسین موسوی، امروز عزادارترم از همه تاریخ.
میرحسین موسوی
فرمان هشت ماده ای امام خمینی بیاضی است که بسیار تلاش کردند تا ما نخوانیمش و ندانیمش. در هیچ مدرسه ای و هیچ دانشگاهی حرفی از این منشور به ما نگفتند و در هیچ برنامه ای از برنامه های رسانه های حکومتی ما جز نامی گذرا نشنیدیم از این فرامین.
ماجرای این جهل پابرجا بود تا روز ثبت نام میرحسین موسوی به عنوان کاندیدای ریاست جکهوری که از فرمان هشت ماده ای طی بیانیه ای یاد کرد. چندی بعد هم در سیما بسیار از زبانش درباره ی فرمان هشت ماده ای شنیدیم و لجه زدن دیکتاتور حقیرمان را هم لابد خوب به یاد می آوریم وقتی حرف از فرمان هشت ماده ای به میان آمد. همان روزها بود که من برای اولین بار فرمان هشت ماده ای را خواندم و دانستم که چرا این همه از ما پنهانش می کنند و چرا دیکتاتور کوتوله ی ما آن سان آشوب زده شد رفتارش به هنگامه ی صحبت از این فرامین.
فرمان هشت ماده ای آغاز حرکتی بود که احقاق حقوق شهروندی را در پی می داشت اگر این حقیران وا می گذاردندش. فرمان هشت ماده ای امام خمینی می توانست منجر به احقاق احترام به حدود زندگی فردی و حقوق نهادینه شده ی شهروندی شود. همان چیزی که دو کاندیدای اصلاح طلب برای آن پا به عرصه ی انتخابات گذاشتند. همان چیزی که کودتاچیان و حقیران از آن وحشت داشتند. این که قدرت مطلقشان بشکند پس امامشان را باز هم شکاندند.
امروز این حقیران که همه ی اندیشه ی خمینی را به تیغ تحریف و مصادره به مطلوب مثله کرده اند حرف از پاره کردن عکس او می زنند و دم از وا خمینیا! شما دروغید ای حقیران. شما دشمن خمینی هستید. شما ننگ ملتید. بدانید که اگر امروز خمینی بود هرگز نه مردم را و نه نخست وزیر و رفیقانش را تنها نمی گذاشت.
فرمان هشت ماده ای را باید مدام و مدام تر خواند تا بر همه ی "آحاد" ملت معلوم شود که خمینی آن نبود که به نام پاره شدن عکسش هر حریمی را زیر پا بگذارند. خمینی معصوم نبود. خمینی پر از اشتباه بود. اشتباهاتی که یقینن بیش از نیمی از آن ها بر گردن بزرگترهایی است که شما کوتوله ها را پرورده اند و حالا رهبرانتانند و رهبرتانند. اما خمینی لااقل انسان بود نه چون شما درنده و مجنون.
فرمان هشت ماده ای:
بسم الله الرحمن الرحيم
در تعقيب تذکر به لزوم اسلامي نمودن تمام ارگان هاي دولتي به ويژه دستگاه هاي قضايي و لزوم جانشين نمودن احکام الله در نظام جمهوري اسلامي به جاي احکام طاغوتي رژيم جبار سابق، لازم است تذکراتي به جميع متصديان امور داده شود. اميد است ان شاء الله تعالي با تسريع در عمل، اين تذکرات را مورد توجه قرار دهند؛
1- تهيه قوانين شرعيه و تصويب و ابلاغ آنها با دقت لازم و سرعت انجام گيرد و قوانين مربوط به مسائل قضايي که مورد ابتلاي عموم است و از اهميت بيشتر برخوردار است در راس ساير مصوبات قرار گيرد، که کار قوه قضائيه به تاخير يا تعطيل نکشد و حقوق مردم ضايع نشود، و ابلاغ و اجراي آن نيز در راس مسائل ديگر قرار گيرد.
2- رسيدگي به صلاحيت قضات و دادستان ها و دادگاه ها با سرعت و دقت عمل شود تا جريان امور، شرعي و الهي شده و حقوق مردم ضايع نگردد. و به همين نحو رسيدگي به صلاحيت ساير کارمندان و متصديان امور، با بي طرفي کامل بدون مسامحه و بدون اشکال تراشي هاي جاهلانه که گاهي از تندروها نقل مي شود، صورت گيرد تا در حالي که اشخاص فاسد و مفسد تصفيه مي شوند، اشخاص مفيد و مؤثر با اشکالات واهي کنار گذاشته نشوند. و ميزان، حال فعلي اشخاص است با غمض عين از بعض لغزش هايي که در رژيم سابق داشته اند، مگر آنکه با قرائن صحيح معلوم شود که فعلاً نيز کارشکن و مفسدند.
3- آقايان قضات واجد شرايط اسلامي، چه در دادگستري و چه در دادگاه هاي انقلاب بايد با استقلال و قدرت بدون ملاحظه از مقامي احکام اسلام را صادر کنند، و در سراسر کشور بدون مسامحه و تعويق به کار پر اهميت خود ادامه دهند. و مامورين ابلاغ و اجرا و ديگر مربوطين به اين امر بايد از احکام آنان تبعيت نمايند تا ملت از صحت قضا و ابلاغ و اجرا و احضار، احساس آرامش قضايي نمايند، و احساس کنند که در سايه احکام عدل اسلامي جان و مال و حيثيت آنان در امان است. و عمل به عدل اسلامي مخصوص به قوه قضائيه و متعلقات آن نيست، که در ساير ارگان هاي نظام جمهوري اسلامي از مجلس و دولت و متعلقات آن و قواي نظامي و انتظامي و سپاه پاسداران و کميته ها و بسيج و ديگر متصديان امور نيز به طور جدي مطرح است و احدي حق ندارد با مردم رفتار غير اسلامي داشته باشد.
4- هيچ کس حق ندارد کسي را بدون حکم قاضي که از روي موازين شرعيه بايد باشد توقيف کند يا احضار نمايد، هر چند مدت توقيف کم باشد. توقيف يا احضار به عنف، جرم است و موجب تعزير شرعي است.
5- هيچ کس حق ندارد در مالً کسي چه منقول و چه غيرمنقول، و در مورد حق کسي دخل و تصرف کند يا توقيف و مصادره نمايد مگر به حکم حاکم شرع، آن هم پس از بررسي دقيق و ثبوت حکم از نظر شرعي.
6- هيچ کس حق ندارد به خانه يا مغازه يا محل کار شخصي کسي بدون اذن صاحب آنها وارد شود يا کسي را جلب کند، يا به نام کشف جرم يا ارتکاب گناه تعقيب و مراقبت نمايد، يا نسبت به فردي اهانت نموده و اعمال غير انساني- اسلامي مرتکب شود، يا به تلفن يا نوار ضبط صوت ديگري به نام کشف جرم يا کشف مرکز گناه گوش کند، يا براي کشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد، شنود بگذارد يا دنبال اسرار مردم باشد، و تجسس از گناهان غير نمايد يا اسراري که از غير به او رسيده و لو براي يک نفر فاش کند. تمام اينها جرم غوف گناه است و بعضي از آنها چون اشاعه فحشا و گناهان از کباير بسيار بزرگ است، و مرتکبين هر يک از امور فوق مجرم و مستحق تعزير شرعي هستند و بعضي از آنها موجب حد شرعي مي باشد.
7- آنچه ذکر شد و ممنوع اعلام شد، در غير مواردي است که در رابطه با توطئه ها و گروهک هاي مخالف اسلام و نظام جمهوري اسلامي است که در خانه هاي امن و تيمي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و ترور شخصيت هاي مجاهد و مردم بي گناه کوچه و بازار و براي نقشه هاي خرابکاري و افساد في الارض اجتماع مي کنند و محارب خدا و رسول مي باشند، که با آنان در هر نقطه که باشند، و همچنين در جميع ارگان هاي دولتي و دستگاه هاي قضايي و دانشگاه ها و دانشکده ها و ديگر مراکز با قاطعيت و شدت عمل، ولي با احتياط کامل بايد عمل شود، لکن تحت ضوابط شرعيه و موافق دستور دادستان ها و دادگاه ها، چرا که تعدي از حدود شرعيه حتي نسبت به آنان نيز جايز نيست، چنانچه مسامحه و سهل انگاري نيز نبايد شود. و در عين حال مامورين بايد خارج از حدود ماموريت که آن هم منحصر است به محدوده سرکوبي آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعيه، عملي انجام ندهند. و موکداً تذکر داده مي شود که اگر براي کشف خانه هاي تيمي و مراکز جاسوسي و افساد عليه نظام جمهوري اسلامي از روي خطا و اشتباه به منزل شخصي يا محل کار کسي وارد شدند و در آنجا با آلت لهو يا آلات قمار و فحشا و ساير جهات انحرافي مثل مواد مخدره برخورد کردند، حق ندارند آن را پيش ديگران افشا کنند، چرا که اشاعه فحشا از بزرگ ترين گناهان کبيره است و هيچ کس حق ندارد هتک حرمت مسلمان و تعدي از ضوابط شرعيه نمايد. فقط بايد به وظيفه نهي از منکر به نحوي که در اسلام مقرر است عمل نمايند و حق جلب يا بازداشت يا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند، و تعدي از حدود الهي ظلم است و موجب تعزير و گاهي تقاص مي باشد. و اما کساني که معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بين مردم است، در حکم مفسد في الارض و مصداق ساعي در ارض براي فساد و هلاک حرث و نسل است و بايد علاوه بر ضبط آنچه از اين قبيل موجود است آنان را به مقامات قضايي معرفي کنند. و همچنين هيچ يک از قضات حق ندارند ابتدائاً حکمي صادر نمايند که به وسيله آن ماموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل يا محل هاي کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تيمي است و نه محل توطئه هاي ديگر عليه نظام جمهوري اسلامي، که صادر کننده و اجرا کننده چنين حکمي مورد تعقيب قانوني و شرعي است.
8- جناب حجت الاسلام آقاي موسوي اردبيلي رئيس ديوان عالي کشور، و جناب آقاي نخست وزير موظفند شرعاً از امور مذکوره با سرعت و قاطعيت جلوگيري نمايند. و لازم است در سراسر کشور، در مراکز استانداري ها و فرمانداري ها و بخشداري ها هيات هايي را که مورد اعتماد و وثوق مي باشند انتخاب نمايند و به ملت ابلاغ شود که شکايات خود را در مورد تجاوز و تعدي مامورين اجرا، که به حقوق و اموال آنان سر مي زند به اين هيات ها ارجاع نمايند و هيات هاي مذکور نتيجه را به آقايان تسليم، و آنان با ارجاع شکايات به مقامات مسوول و پيگيري آن متجاوزين را موافق با حدود و تعزيرات شرعي مجازات کنند. بايد همه بدانيم که پس از استقرار حاکميت اسلام و ثبات و قدرت نظام جمهوري اسلامي با تاييد و عنايات خداوند قادر کريم و توجه حضرت خاتم الاوصيا و بقيه الله- ارواحنا لمقدمه الفداء- و پشتيباني بي نظير ملت متعهد ارجمند از نظام و حکومت، قابل قبول و تحمل نيست که به اسم انقلاب و انقلابي بودن خداي نخواسته به کسي ظلم شود، و کارهاي خلاف مقررات الهي و اخلاق کريم اسلامي از اشخاص بي توجه به معنويات صادر شود. بايد ملت از اين پس که حال استقرار و سازندگي است احساس آرامش و امنيت نمايند و آسوده خاطر و مطمئن از همه جهات به کارهاي خويش ادامه دهند و اسلام بزرگ و دولت اسلامي را پشتيبان خود بدانند، و قوه قضائيه را در دادخواهي ها و اجراي عدل و حدود اسلامي در خدمت خود ببينند، و قواي نظامي و انتظامي و سپاه پاسداران و کميته ها را موجب آسايش و امنيت خود و کشور خود بدانند. و اين امور بر عهده همگان است، و کار بستن آن موجب رضاي خداوند و سعادت دنيا و آخرت مي باشد، و تخلف از آن موجب غضب خداوند قهار و عذاب آخرت و تعقيب و جزاي دنيوي است. از خداوند کريم خواهانم که همه ما را از لغزش ها و خطاها حفظ فرمايد، و جمهوري اسلامي را تاييد فرموده و آن را به حکومت عالîمي قائم آل محمد- صلي الله عليه و آله- متصل فرمايد «انٌه قريب مجيب». والسلام علي عبادالله الصالحين.
روح الله الموسوي الخميني
منبع؛ صحيفه امام، ج 17، ص؛ 140 تا 143
