تبليغاتX
نیمه به یاد مانده ها

نیمه به یاد مانده ها

تایماز عظیمی

این روزها هر از چندی لغتی جدید به دایره ی لغات ما افزوده می شود. این واژگان در بسیاری موارد بسیار خوش ساخت و خوش آوا هستند و در بسیاری موارد هم نه. اما در تمامی این موارد می توان نو ساخته بودن و نه ریشه دار بودنشان را حدس زد. به خصوص پس از ورود فرهنگ اس ام اسی در زبان ما ساخت این گونه واژه ها بسیار سرعت گرفت.

اکثر ابداعات اخیر ما در زبان (زبان عمدتن اس ام اسی) معطوف به افعال بوده اند. با گرفتن اسم و افزودن پسوند و پیشوند های فعل ساز افعالی را می سازیم که تا به امروز صرفن با افزودن "کردن"، "گرفتن" ،"دادن"، "گزاردن" و ... آن ها را به صورت فعل در می آوردیم. برای مثال این روها به هم اس ام اس می زنیم که: "بتل" یا "زنگم کن" یا "می خبرمت".

این پدیده صرفن در ادبیات عامیانه ی تکنولوژیک ما جای ندارد بلکه به ادبیات جدی تر نیز راه یافته و تا دلتان بخواهد این شیوه با رویه ای انگار کن نوگرا و روشنفکرانه در غزل های پست مدرن یافت می شود. و نه فقط در غزل های پست مدرن که در اشعار نا موزون و نه مقفا نیز هم. و نه آن جا فقط در فعل که حتی در حروف ربط هم دیده می شود این باز تولید زبان.

همه ی این ها را ننوشتم که راجع به این پدیده سخن بگویم. حرف من جای دیگری است. جایی نزدیک به دویست و پنجاه سال پیش. در اواسط قرن یازدهم. در دربار شاه عباس دوم. من از کسی حرف می زنم که در قیل و قال هندی گفتن شاعران دست به کاری زد که ما امروز در اس ام اس هامان می کنیم. طرزی افشار:

تو را طرزیا صدهزار آفرین

 که طرز غریبی جدیدیده‌ای

طرزی در آن بلبشوی مذکور دست به تغییری عجیب در نحو فارسی می زند که شجاعتی عجیب می خواسته حتمن در آن روزگار. بیشترین تغییراتی که در اشعارش به نظر می رسد آوردن اسم به اضافه ی پسوند مصدر ساز ییدن بوده و بازی با این مصدر جدیدی که ساخته را پی می گرفته.

اکثر ساخت های این افعال بسیار ساده است. اما ساخت های پیچیده ای را هم می توان در ابیاتش دید که مغز آدم را می ایستاند از زیبایی:

در کنج خلوت است تماشای هر دو کون       

سیاح دهر بیهده می‌ سیر عالمد

قصدم از نگارش این نوشته تحلیل اشعار این شاعر گمنام نیست و هم تحلیل زبان. قصدم فقط این بود که این چند نفر که این جا را باز می کنند گاهی و می خوانند ببینند که طرزی افشار عجب خوب مریضی بوده :

 

 

تو پادشاه حسنی و من می‌گدایم‌ات                

دشنام می‌دهی و من از جان دعایم‌ات

می‌روشنی چو بدر ِ شب ِ دیگران و من        

هم‌چون هلال ِ یک شبه، می از برایم‌ات

در خود به تیغ ِ تیز، سر از تن جدایی‌ام        

دامن نمی ز دست ِ ارادت رهایم‌ات

در راه عشق ِ یار ِ وفادار، مال چیست        

گر جان کنی قبول، روان می‌فدایم‌ات

می‌قیمتم ببوسی از آن لعل ِ جنس ِ جان        

جانا مرو، اگرچه گران می‌بهایم‌ات

گر زان که دست‌بوس تو دست‌ام نمی‌دهد       

خوش دولتی‌ست بوسه که بر نقش ِ پایم‌ات

تا در بهای نان، ندهی جان، در اصفهان     

طرزی در این زمانه نمی‌کدخدایم‌ات

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در دیده‌ی من ای که بهی از ثقلینا                   

پر کرده‌ام از مهر تو جیب و بغلینا

(این مصرع خوانده نمی‌شود)              

من از غم و درد تو بحملم جملینا

هر لحظه به تختی بقعودم به ملوکم                

گر زان که در آغوش در آرم کفلینا

گر با تو کشم باده‌ی گلرنگ، نخوفم –

از محتسب و قاضی و دزد و دغلینا

بادام و عسل، قیمت از آن یافت که هستند         

چشمان تو بادام و لبان‌ات عسلینا

جز وصل تو مطلوب دل‌ام نیست نگارا              

گر دنیی و عقبی دهی‌ام،  فی المثلینا

از رفتن ِ زلفین تو و آمدن ِ خط                       

پیدایده در مملکت دل خللینا

گر دست تو بر گردن اغیار بطوقد                  

داریم چو رجلین تو نعم البدلینا

حیف است غزالی چو تو در دام دواکوز(؟)      

یعنی که عم و خال تو آن پخ سقلینا

جان‌ام به لب آمد زغم هجر تو جانا                   

وصل تو علاج ار نکند، وای علینا

خوش آن که درآیی ز در ِ طرزی ِ افشار          

از ذوق رخ‌ات رقصد و گوید یللینا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتند حریفان که بشادند، غمیدند

از دل به تو دادن به دل ِ خود ستمیدند

در مملکت ِ حسن، تو را پادشهیدند

بر جبهه‌ی ما، خط ّ ِ غلامی رقمیدند

نور ِ صمد از صورت ِ خوب‌ات چو عیانید

کفار ندانم به چه معنی صنمیدند

بر دیده‌ی ما خیل ِ غلامان تو، یک یک

تا زیرک و مقبول و مبارک قدمیدند

فریاد که فریاد فقیران نشنیدی

هر چند که بر خاک درت زیر و بمیدند

می‌یادم از آن روز که درباره‌ی عشاق

لطفیدی و از غصه، رقیبان ورمیدند

چون می‌گذرد نیک و بد عالم فانی

خوشحال کسانی که به نیکی علمیدند

چون مور، کمر بسته کریمان به ضیافت

مانند ملخ، جمله بخیلان شکمیدند

کیفیت عشق‌ات فقها را نبود یار

هر چند که در مدرسه‌ها کیف و کمیدند

هر طایفه طرزی، هنر خویش نمودند

دونان درمیدند و کریمان کرمیدند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بارها آمده آزرده ز طهران رفتم                   

نیست این بار چو هر بار، نمی‌طهرانم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:44  توسط تایماز عظیمی  | 

آن چه در پی می آید را شبی نوشته بودم که اعترافات مازیار بهاری در خبرگزاری فارس منتشر شده بود و هنوز این دادگاه های لعنتی رخ ننموده بودند به ما که حسابی کرخمان کنند. دیشب که از تلویزیون فارسی بی بی سی چند ثانیه از میز گرد با حجاریان را دیدم دردی هزار چندان قلبم را فشرد و بغضی بارها غمناک تر گلویم را به چنگ گرفت. و حالا تصمیم دارم آن نوشته ی آن شب را یادآور شوم:

 

قلبم درد می کند؛ نه، واقعن درد می کند. یعنی دردی که قفسه ی سینه ام را به قوه ای هر دم مضاعف می فشرد. در خانه ای ساکن و بی اتفاق در میان دار و درخت پناه آورده ام. تنها چیزی که دارم دسترسی نامحدودی است به اخبار از طریق اینترنت بی سرعتی که با بیشترین سرعت می تواند سایت خبرگزاری فارس را برایم باز کند.

لابد خیلی این اختفای کسل کننده از در بند بودن بهتر است اما همین آسودگی در مکمن امن و خیال کسانی که دارند زیر شکنجه ی جسمی و روحی خورد می شوند است که قلبم را این گونه واقعی به درد می آورد. مگر آدمی تا کجا یارای مقاومت دارد؟ شرلفت پیش بی شرافتی در هم می شکند؛ مگر آرمان از نفس کشیدن مهم تر است؟ نه، نیست! به خدا نیست! شرافت ما زنده می ماند و بی شرافتی این هرزگان را در مزبله هایشان به هنگام خواب با اشک های روانمان غرقه خواهد کرد. می دانم که روزی اشک شوق خواهم ریخت.

بگو که چه بگویم. هر چه بخواهی خواهم گفت. چه فرق می کند؟ من زنده می مانم و افکارم؛ من زنده می مانم و زبانم؛ من زنده می مانم و بغض هایم و تو را خبه خواهم کرد روزی با تمام غم های فروخورده ام. روزی تو پای میز محکمه اعتراف خواهی کرد. نه به نا حق نه برای سود کثیفت بل از بابت همه ی گناهانی که روا داشتی. بابت حقی که از من خوردی و من آن روز هم باز خواهم گریست اما نه چنان امروز.

نفرینت می کنم پسرعمو، که این سان داغ بر جان ما گذاشتی. مرگت را آرزو نخواهم کرد؛ نه من چونان توام که دم از مرگ بزنم و مرگ بیآفرینم ، نه تو حتی حق مردن داری! شرم بر من است اگر تو هم چونان آدمیان بمیری. برایت ذلت می خواهم، برایت خفت می خواهم، برایت نکبت می خواهم، برایتعمر دراز می خواهم انبوه از سخت ترین دردها. کاش محکمه حکمت دهد که تا به ابد بار درد بر دوش برکشی.

ناچار تو می میری؛ اما پسر عمو، آزادی از آن من است. آزادی، آزاد پر باز می کند و پرواز می کند. بالا می رود، بالا می رود بالا می رود. و از آن بالا ما را نظاره خواهد کرد. آن روز تو دیگر نیستی. آن روز تو گوشه ای منتظر مرگی در حالی که ما حتی تو را به یاد نخواهیم آورد تا قلبمان از نفرت خالی باشد. ما آنانیم که در اعتراض حتی مشتی گره نکردیم، صدایی سر ندادیم، کینه ای نورزیدیم. دستان ما نشان صلح و پیروزی داشت، صدایمان سکوت بود و فعلمان گل به دستان مزدور تو دادن اما تو گلوله بارانمان کردی. ننگ بر تو باد...آزادی سرود خواندنش گرفته پسر عمو، هنوز چندان بلند نیست آوازش. نمی شنوی؟ کوچک است... کوچکتر حتی از گلوگاه یکی پرنده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:44  توسط تایماز عظیمی  | 

در پست قبلی باب ۱۳ نامه ی اول به قرنطیان نوشته ی پولوس را عینن آوردم. کسی بی هیچ نام و نشان نظری گذاشت مبنی بر این که چه کار مزخرفی کردم و مگر می شود به چشم متنی دینی به این بیاض ننگریست و دلیل کوبنده ای آورد که قرآن تحریف شده و چطور من از کتاب مقدس می نویسم؟ و چه بسیار نیک بوده کارش که موجبات باز نگاشتن مرا فراهم آورد چرا که بسیار خواهان توضیحکی دادن درباره ی نگاهم به متون دینی (به خصوص عهد جدید) بودم.

به هر صورت و ترتیب هدف از نگاشتن این مسوده این است که می خواهم  بگویم که چرا باید به این متون از منظر دینی ننگریست (بحث من در این چند بند مرجوع می شود به صرف عهد جدید کتاب مقدس.):

 عهد جدید مجموعه ای است متشکل از 6 کتاب و 21 نامه که ما بین نیمه ی دوم قرن اول میلادی تا اواسط قرن دوم میلادی نگاشته شده است. پس از گذشت نزدیک به سه قرن از نگاشته شدن رسالات و کتب مذکور، در شورای سوم کارتاژ به سال 397 میلادی متون عهد جدید به صورت فعلی به تثبیت رسید. حال بحث این جاست که چنین متون پراکنده ای ادعای ثبوت تاریخی از بدو پیغامبری عیسی نیز نداشته اند.

اهمیت مسیحیت و عهد جدید در دو چیز است. اولن عهد جدید در اواسط دوران یونانی مأبی نوشته شده است. این امر سبب تاثیر عمیق خردگرایی در این کتاب می شود. ثانین جز خیل نه چندان کثیری از اندیشمندان قرون وسطی هیچ مسیحی متفکری قائل به الوهیت عهد جدید نمی شود بلکه عهد جدید را زاده ی اندیشه ی افرادی می دانند که آن افراد خصوصیات وحیانی داشته اند. این که رسولان اولی (اعم از حواری و غیر حواری) مخاطب وحی بوده اند عقیده ای است که عبرانیان متعصب مسیحی آن را باب کردند. اما نهایتن این اندیشه پایدار نبود و تفکر زمینی نگر کتب مقدس اندک اندک بر دیگر خوانش ها غلبه یافت و عملن در دوره ی نهضت اصلاح دینی کاملن فراگیر شد.

در نتیجه عهد جدید متنی زمینی است با دیدگاهی خدای خواهانه. یعنی نویسنده خود معترف است به این که نوشته هایش از ذهن خویش تراوش یافته اما در ساختار نوشته هایش بسیار الهی نگر است. و بر این طریق اگر رویم تا میانه ی راه دینی ننگریستن به این متون را پیموده ایم.

می ماند بحث الوهیت نگرانه ی نویسندگان عهد جدید. با رجوع به متن رسالات و مکاتبات این مجموعه عملن می بینیم که دستمان بسته است برای هرگونه دینی ننگریستن. این جاست که رجوع می کنیم به چندین اصل:

اولن در بالا اشاره کردم به نگاشته شدن این کتب و رسالات در عصر یونانی مأبی. این امر در کنار این که ما قائل به این هستیم که این متون را ۸ ذهن کاملن زمینی نوشته است منتج به این نتیجه می شود که ما از بند ظواهر فریشتگان و معجزات بگذریم و تبیین یونانی مأبانه ی سنت پولوسی را از ایمان بخوانیم و ساختار کلی مذهبی را بشناسیم که خردورزی عصرجدید و از پی آن دوران روشنگری مرهون شکل گیری و شکل دهی آن است.

ثانین بحث اخلاق به میان می آید. عملن با نظر هر آن که می گوید اخلاق به مثابه ی دین است مخالفم اما بی شک هر عقل سلیمی می پذیرد که علت غایی هر دینی ترویج اخلاقیات است. دین مبلغ نیکی است (فارغ از این که در همه ی ادیان پس از پیغمبران اصحاب معابد از دین چه استفاده های شریرانه ای کرده اند). با نظر به مقوله ی اخلاق و اخلاقیات خوانش ما از کتابی چون عهد جدید تغییری اساسی را توانا می شود. حالا ما با مجموعه ای از مزخرفات افسانه گون سر و کار نداریم چه از پس این افسون ها و افسانه ها اخلاقیات عمیقی نهفته است که حتی اگر برای ما قابل قبول نباشد لااقل ارزش کندوکاو دارند.

ثالثن کتب مقدسه و به خصوص عهد جدید از بار ادبی غریبی برخوردارند. گوییا شعر در برابر توست. احساسات بارها تحریک می شود و این تحریکات گاهی تا مرز خطرناک ایمان پیشت می برد. این لذت خواندن متنی ادیبانه است که نویسنده اش با سادگی کمیابی آن را به نگارش درآورده. این جا عهد جدید شبیه می شود به تئوگونی اثر هزیود.

روده زیاد دراز کردم اما مخلص این که با نظر به شرایط فوق راحت می توان عهد جدید را متنی مذهبی ندانست. نگاه به ظاهر کلمات این مجموعه شاید هر آن کس که متعصبانه ضد دین است را به گفتن سخنان حتی تمسخر آمیز وادارد اما چنین تعصبی هیچ کم ندارد از تعصب آنان که به نام مسیح بر صلیب زجر کشیده آدم می سوزاندند و اینان که به نام مهدی مجهول زمین و زمان می سوزانند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:33  توسط تایماز عظیمی  | 

شاید بشود که به چشم متنی دینی نگاهش نکنی:

(۱)آن گاه که به زبان آدمیان و فرشتگان سخن می گویم، اگر عاری از محبت باشم، چیزی نیستم جز مفرغی که به صدا در می آید یا سنجی که بانگ آن طنین انداز می شود. (۲) آن گاه که عطای نبوت را دارم و از جمله ی اسرار و سراپای علم آگاهم، آن گاه که کمال ایمان را دارم، ایمانی که کوهساران را جابجا می شازد، اگر عاری از محبت باشم، هیچم.(۳)آن گاه که تمامی اموال خویش را صدقه می دهم، آن گاه که پیکر خود را به شعله های آتش می سپارم، اگر عاری از محبت باشم، این ها مرا به کاری نمی آید.

(۴)محبت بردبار است؛ محبت آماده ی خدمت است؛ رشک نمی ورزد؛ محبت فخر نمی فروشد؛(۵) هیچ کار ناشایستی نمی کند، نفع خویش را نمی جوید، به خشم نمی آید، به بدی اعتنا نمی کند؛(۶) از ستمگری شادمان نمی شود، لیک از راستی مسرور می گردد.(۷) همه چیز را عذر می نهد، همه چیز را باور می کند، به همه چیز امید می بندد، همه چیز را تاب می آورد.

(۸)محبت هرگز زوال نمی پذیرد. نبوت ها از میان خواهد رفت. زبان ها خاموشی خواهد گرفت. علم از میان خواهد رفت.(۹) چرا که علم ما ناقص است و نبوت ما نیز ناقص است. (۱۰) لیک چون آنچه کامل است بیاید، آن چه ناقص است از میان خواهد رفت.(۱۱) آن گاه که کودک بودم، کودکانه سخن می گفتم، کودکانه می اندیشیدم، کودکانه دلیل می آوردم؛ چون مرد شدم، آن چه کودکانه بود کنار نهادم(۱۲) چرا که این زمان معماگونه در اینه می بینم، لیک آنگاه روی در روی خواهیم دید. این زمان مرا شناختی ناقص است؛ لیک آن گاه بدان سان خواهم شناخت که شناخته شده ام.

(۱۳) پس اکنون این سه چیز باقی می ماند: ایمان و امید و محبت، لیک بزرگ ترین آن ها محبت است.

 

(ترجمه ی پیروز سیار. نشر نی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط تایماز عظیمی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:52  توسط تایماز عظیمی  | 

بسمه تعالی

ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

                                       من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

ملت غیور ایران، دانشجویان و استادان دانشگاه ها

متاسفانه شرایط کشور به دلیل نابخردی مسئولان به جایی رسیده است که دانشجویان و مردم معترض، در خیابان ها به رگبار گلوله بسته می شوند و مأموران نامعذور، حتی تاب شنیدن صدای مسکوت اعتراض مردم را ندارند و با چوب و چماق و گاز اشک آور به آنان حمله می کنند و صدا و سیما، در نهایت وقاحت و بی شرمی، مردم معترض را اراذل و اوباش می خواند و آنان را فریب خوردگان استکبار می داند.

اینک که بانگ الله اکبر از بام سرای کشور بلند است،اینک که صدای اعتراض ملت توسط رسانه ی ملی عربده ی اراذل خوانده می شود، اینک که اعتراض مدنی را با چماق پاسخ می دهند، اینک که خشاب اسلحه هایشان پر از گلوله هایی است که مردم را نشانه خواهند گرفت، بر هر انسانی، اعم از مسلمان و غیرمسلمان واجب است که در مقابل ظلم بایستد و فریاد برآورد.

مردم شریف ایران، امروز هموطنان شما، تحت حمله عده ای تمامیت طلب قرار گرفته اند. اگر اسلام شرط باشد که علی (ع) چنین می گوید: "من سمع رجلاً ینادییا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم." (گر کسی بانگ مردی را بشنود که فریاد می زند«ای مسلمانان به فریادم رسید!» و پاسخی به او ندهد مسلمان نیست.

و اگر انسانیت شرط باشدچ کدام انسانی می تواند حملات ددمنشانه ی لباس شخصی ها و گارد و... را ببیند و چشم ببندد؟

ما دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی، به مسئولان کشور هشدار می دهیم هر گلوله ای که از سوی ماموران به سمت مردم شلیک شود تیری است به سمت آبرو و اعتبار و مشروعیت نظام و هر ضربه ای که چماقداران به مردم می زنند، تیشه ای است به ریشه ی نظام جمهوری اسلامی.

ما تا آخرین نفس ایستاده ایم و از خواسته های مشروع و قانونی خود کوتاه نخواهیم آمد.

سگ رامی شده ایم، گرگ هاری باید.

 

                                                                                دانشجویان دانشکده ادبیات و زبان های خارجی

                                                                                                 دانشگاه علامه طباطبایی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:11  توسط تایماز عظیمی  | 

من از تفرقه ترسانم.

این روزها در خیابان ها حامیان شیخ اصلاحات مشغول زدن رای حامیان میرحسین موسوی اند. اینان هرگز نمی خواهند بپذیرند که باید آنانی را متقاعد کنند که نمی خواهند رای بدهند. این فعل، فعل غم انگیزی است.

با کروات هاشان به خیابان می آیند و موسوی را فاشیست می خوانند. ما را فالانژ می دانند. ما را حزب اللهی قلمداد می کنند. به ما توهین روا می دارند و همه جا جار می زنند که ما از حامیان میرحسین کتک خوردیم.

ستاد شهروند آزاد - کمپین حمایت از کروبی - پر است از جوانان پر شوری که همگی چند روزی را در زندان گذرانده اند. همگی در ادامه ی تحصیل معلقند و این را بهانه ای می دانند بر محق بودن خود و سروری خود بر عقیده ی ملت. اینان مردم را کم شعور می شمارند و می خواهند بر اینان دموکراسی را به زور حاکم کنند. میان مشتی مردم دین مدار و قرآن باور خود را لاییک معرفی می کنند و انتظار رای جمع کردن دارند و وقتی با بی اقبالی مواجه می شوند دست به تخریب می زنند. تخریب! این جاست که قلب من به درد می آید:

- اگر می خواهید به میرحسین رای بدهید به همین احمدی نژاد رای بدهید بهتر است.

- میرحسین و هوادارنش می خواهند باز شرایط دهه ی شصت را حاکم کنند.

- طرفداران میرحسین فالانژند.

- میرحسین پول تبلیغات خود را از خزانه ی دولت تامین می کند.

- میرحسین می خواهد اقتصاد کوپنی را احیا کند.

و...

چه سود از این همه عداوت؟ اگر با مردمید لااقل مثل مردم شوید. با زبان آن ها حرف بزنید. این همه از موضع بالا حرف زدن را کنار بگذارید. من نمی خواهم از منظر روزنامه نگاران با شما حرف بزنم. من فقط می خواهم که روزی دیگر بتوانید میان مردم دم از دموکراسی بزنید.

این جماعت اصلاح طلب تندرو هیچشان مهم نیست موضع ما که می گوییم فقط احمدی نژاد نباشد. امروز از زبان بزرگانشان شنیدم که اینان فقط قصدشان این است که کروبی رییس جمهور شود و من این موضعشان را تحسین می کنم. اگر حزبند باید موضع مشخص داشته باشند و حزبی عمل کنند. این موضع حزب است و همه ی اعضا و حامیان پیرو آن. اما در این مورد نقد من دقیقن متوجه حزب اعتماد ملی است نه حامیانش. اگر الیوم من رای می دهم نه برای سرکار آمدن دولتی ایده آل است که - هیچ کدام ایده آل نخواهند بود ـ که برای رد احمدی نژاد و پشت کردن به بی سوادی دولت اوست.

اگر حرف های این آقا عملی شود باید جمهوری اسلامی را از بیخ و بن کنده فرض کرد و این امر خود سازنده ی سد بزرگی است پیش روی کروبی و گروهش؛ این اشتباهی است که پیش از این هم کرده ایم. حمایت من از موسوی حمایت از روند کند و پله پله ای است که منجر به اصلاح بنیادی می شود. به حامیان کروبی احترام فراوانم را می فرستم که این همه تشکیلاتی و حزبی حرکت می کنند اما گوشزد می کنم که محکومند به شکست. اگر اصلاحات بنیادی نباشد به بادی فروخواهد ریخت. اصلاح کند و از درون اصولگرایی را ارجح بر هر تندروی می دانم.

جماعت حامی شیخ گویا می خواهند اگر انتخابات به دور دوم کشید ـ و تنها موسوی و احمدی نژاد در رقابت ماندند ـ به موسوی رای ندهند و این را تصمیم حزبی خود قلمداد می کنند. من می گویم دمتان گرم که برایتان هیچ مهم نیست جز روی کار آمدن رییستان اما از رییس شما مهم تر این ملتند که دیگر همه چیزشان را آماده کرده اند برای سقوط آزاد!

رای بدهید حق دارید رای ندهید هم حق دارید اما لااقل اندکی با مردم باشید که اگر روزی به هر نحوی در جایگاهی قرار گرفتید بتوانید در چشم این جماعت نگاهکی بیندازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 2:53  توسط تایماز عظیمی  | 

بی حرف پیش من به کسی رای می دهم که تضمین کند در ایران یک فروشگاه عرضه ی تولیدات موسیقی راه بیاندازد تا کونم نسوزد که آلبوم ۲۰۰۸ فلانک را نمی توانم دانلود کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:41  توسط تایماز عظیمی  | 

می دانم که مقدس مأبانه است؛ می دانم که مذهبی به نظر می آیم الآن اما راه گریزی از این آبشار مقدس نیست. هر کار هم بکنیم باید از زیرش رد شویم تا دیگر به یاد نیاوریم، تا دیگر هیچ چیز را احساس نکنیم جز همین چند ثانیه نفس کشیدن - شاید - بازپسین را.

این جا خیابان غریبی است که هر کسی ندیده اش تا حالا. فقط وقتی از آن رد می شوی که نیاز داری همه چیز پشت سر را از یاد ببیری. زمانی که دیگر قبل ها بی اهمیت است. زمانی که حالا رسیده تا رها کنی خودت را زیر فشار این جریان سیال فراموشی و به آب این آبشار مقدس بدهی همه ی به یاد داشته هایت را. همه ی روزهای نیمه به یاد مانده ات را تا ببرد و پنهان کند میان میلیون ها خاطره ی دیگر از هزاران دیگر کس. ببرد و غرق کند همه آن قبل ها را در دریایی که به آن می ریزد.

وقتی خوابیده بودم در این خیابان آبشار و جریان مقدس فراموشی از روی ذهنم می گذشت هیچ چیز نمی دیدم. راست می گفت آن مرد ویولن زن. وقتی خوابیده بودم در این خیابان آبشار و جریان مقدس فراموشی از روی ذهنم می گشت هیچ چیز نمی شنیدم. راست می گفت آن جوان آکاردئون به دست... صدای آن زن مدام در گوشم می پیچید. من باید به خواب میرفتم در آن خیابان آبشار... در آن جریان مقدس...

مرا بشور... با زبانت تمام تنم را پاک کن. همه تنم را لیسه بکش چون گربگکان که توله هایشان را. مرا به خیسی دهانت باید پاک کنی به تقدس آن چه در توست باید پاک شوم از هر چه گذشته است. باید پاک شوم از هر چه احساس، غیر بودن محض... غیر بودنت... باید پاک شوم... پیش از آن که آب خیابان آبشار این جا برسد و از رویم گذر کند همه چیز را به دهانت پاک کن... صدای سازهایشان را می شنوم. صدای زن را می شنوم. لیسه هایت همه چیز را نمور کرده اند.

حالا باید آب از رویم بگذرد. خوابم و نمی دانم که می گذرد یا نه...

وقتی که در خیابان آبشار بیدار شوم دیگر هیچ چیز احساس نمی کنم جز تو و جز جهان که هست و واقع است. دیگر خیال ها پاک می شوند و من دیگر به یاد نمی آورم. چون آبشار همه چیز را خواهد برد. جز آن چه هست. فقط آن چه هست؛ نه همه دردهای مجاز که پیش تر ها وجودم را به زخمه های مکرر زخم می کرد... همه ی این ها را خود آن زن به من گفت که آرام آواز می خواند...

شاید مقدس مأبانه باشد و یا مذهبی به نظر برسم اما این ها را آن زن می گفت و آن مرد ساز می زد... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:32  توسط تایماز عظیمی  | 

و هی فروردین می شود نمی دانم چرا؟ و هی باز من می نشینم به مرور مکررات حافظه ام. می دانم که حافظه غریبه است، تاریخ مال احمق هاست. اما دارم بزرگ می شوم سید!... سید؟ سید؟... باز خوابیدی؟ مگر هنوز همشهری عصر باز است سید؟ مگر هنوز باید صبح ها ساعت شش بیدارت کنم به نوای ممتد مکرر ِ سید؟ مگر هنوز بعد بیدار شدنت باید نقش و نگار سالیان دراز را به یادت بیاورم؟ سید؟ خوب خوابیدی!

سید... غزل را دیدی چطور رفت؟ یادت می آید سید؟ بیستم فروردین را که روز کثیفی بود را به یاد می آوری؟ فرودگاه را یادت هست؟ به جهنم که هر که می خواند! من منم و نه هیچ کس و کسی نمی تواند بگوید که نگو و تو این را می دانی سید چون مدام دارم می گویم برایت... غزل را دیدی چطور رفت؟ به یاد می آوری اولین بار را که دیدی اش؟ من به یاد دارم و تو اما خوب خوابیدی!

درد کشیدم سید. از او درد کشیدم. آزارم داد. بدجور. اما من کله خرم! و به یاد می آوری حتمن که من کله خرم! نه... فعلن که خوب خوابیدی...

اما من حالا باز تنهایم سید. تو همدانی و من تهران و غزل رفته و از همه بدتر آن سیب ترش سبز سفت را بگو که حالا تا برسد به این جا یک شهر عاشقش شده است حتمن. من را فراموش کرده انگار در همین چند روز این بانوی تر و تازه تر از سیب رسیده. مرا فراموش کرده سید. نوروز نشد این برایمان سید که همه چیز مدام کهنه می شود.

کهنه شدم سید. خبر مرگت تو هم که خوب خوابیدی !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 4:59  توسط تایماز عظیمی  |