دود سیگار چراغ کم نور را احاطه کرده و بر سقف لمبر می زند. طنین اندوهناک بلوز اتاقم را پر کرده و روحم را آرام. نیمه شب است و شهر در خواب فرو رفته. بیدارم و بیدار خواهم ماند. آرامش یک شب اندوهگین و سری پر از سخن ها ی ناگفته بر آنم می دارد که دوباره به سراغ نوشتن در فضای تکراری وبلاگ ها بیایم. چه می توان کرد که هنوز سیگار های بسیاری را نکشیده ام.

اتاق غرق در بلوز تاریک می شود.