نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست دارم
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان در حال احتضار دختری چشمانم را خیس می کند. چشمانی که زندگان را نگاه می کرد و غبطه می خورد بر از دست شدن زندگی. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان میلیون ها مردم را می بینم که خیس از عظمت آزادی، به آزادی می رسند و نمی رسند. میلیون ها چشم که افق را می دیدند که خورشید را در خون غروب فرو می کرد. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان کاندیدای سابق شورای شهر را می بینم که روی صندلی خشک دادگاه زل زده به قاصی کریهی که قصاوتش هر چه نقطه از روی ضاد ها انداخته. چشمانی که خسته بود و بی حتی اندکی امید. چشمانی که دیگر شهاب ها در آن نمی باریدند. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسر عمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان پیر آن آیت الله را می بینم که حالا به آرام ترین خواب جهان فرو رفته. چشمانی که ترجمان حقیقت بود. چشمانی که ساده بود. چشمانی که سال ها محبوس بود و حالا که آزادی را می چشد یاد آن چشمان، چشمانم را خیس می کند. چشمانش را خیس کردی... چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسر عمو؟
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان روح روح الله را می بینم. چشمان شهید زنده را. چشمان خیس از شرم را. چشمانی را که خود بیانیه اند. چشمانی که چشم همه ی ما را خیس می کند از شوق. چشمانی که آرام اند و متین اند و ساکت اند. چشمانی که ستمگری را در هم می شکند. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟
و...
در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم می گذارم... می خواهم چشمانی را به پیش چشمانم بیاورم که بوی سحر می دهد. چشمانی که امید را و لبخند را به یادم می آورند. چشمانی که اگر سالمان نو نیست روحمان را نو می کند. چشمان پدرم را پیش چشم می آورم. پدرم که هنگامه ی غروب آفتاب گفت که صبح را دوست دارد. صبح را دوست داریم. چشمانی را مهمان چشمانم می کنم که رنگ صبح دارند. چشمان سید محمد خاتمی را به خودم عیدانه می دهم. به همه عیدانه می دهم تا هرگز چشمانت را نتوانی بر هم بگذاری... پسر عمو!