نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست دارم

واپسین روزهای زمستان است و لابد قرار است نوروز بیاید. روزی که قرار بود نو باشد و برایمان نو کند همه چیز را. روزی که قرار بوده همیشه بهار را بیاورد و آفتاب را. روزی که آغاز بهار است؛ بهاری که آخرین ماهش خرداد است. خردادی که پر از حادثه است و محال است که ما به این همه حادثه عادت کنیم.

در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان در حال احتضار دختری چشمانم را خیس می کند. چشمانی که زندگان را نگاه می کرد و غبطه می خورد بر از دست شدن زندگی. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟

در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان میلیون ها مردم را می بینم که خیس از عظمت آزادی، به آزادی می رسند و نمی رسند. میلیون ها چشم که افق را می دیدند که خورشید را در خون غروب فرو می کرد. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟

در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان کاندیدای سابق شورای شهر را می بینم که روی صندلی خشک دادگاه زل زده به قاصی کریهی که قصاوتش هر چه نقطه از روی ضاد ها انداخته. چشمانی که خسته بود و بی حتی اندکی امید. چشمانی که دیگر شهاب ها در آن نمی باریدند. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسر عمو؟

در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان پیر آن آیت الله را می بینم که حالا به آرام ترین خواب جهان فرو رفته. چشمانی که ترجمان حقیقت بود. چشمانی که ساده بود. چشمانی که سال ها محبوس بود و حالا که آزادی را می چشد یاد آن چشمان، چشمانم را خیس می کند. چشمانش را خیس کردی... چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسر عمو؟

در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم نمی توانم گذاشت. از پس این سال چشمان روح روح الله را می بینم. چشمان شهید زنده را. چشمان خیس از شرم را. چشمانی را که خود بیانیه اند. چشمانی که چشم همه ی ما را خیس می کند از شوق. چشمانی که آرام اند و متین اند و ساکت اند. چشمانی که ستمگری را در هم می شکند. چگونه چشمانت را روی هم می گذاری پسرعمو؟

و...

در پسین روزهای سال کودتا چشمانم را روی هم می گذارم... می خواهم چشمانی را به پیش چشمانم بیاورم که بوی سحر می دهد. چشمانی که امید را و لبخند را به یادم می آورند. چشمانی که اگر سالمان نو نیست روحمان را نو می کند. چشمان پدرم را پیش چشم می آورم. پدرم که هنگامه ی غروب آفتاب گفت که صبح را دوست دارد. صبح را دوست داریم. چشمانی را مهمان چشمانم می کنم که رنگ صبح دارند. چشمان سید محمد خاتمی را به خودم عیدانه می دهم. به همه عیدانه می دهم تا هرگز چشمانت را نتوانی بر هم بگذاری... پسر عمو!

چقدر

نمی شود این طور نشست و چیزی نوشت بی هیچ چیز. بی هیچ چیزی که بیاید در من یا برود از من در. ماجرا اما یک چیز بیشتر نیست: دلم شعر می خواهد!

دلم شعر می خواهد و همه شعرهایی که بلد بودم تمام شده اند. دلم شعر می خواهد و دیگر سید هر شب این جا نیست که بنشیند تا صبح شعر بخواند. بهناز چه اندک تر برایم شعر می فرستد. دانشگاه ادبیات را هم که گرفته اند از من. هیچ رگی از رگ های شعر در میان عروقم خون نمی راند و من دلم شعر می خواهد.

دیگر نمی توانم خبر بخوانم. دیگر نمی توانم از اوضاع با هیچ کس حتی خودم حرفی بزنم چون دلم شعر می خواهد و هرگز در چنین قحط الاشعاری لجه زنان متروک و مطرود نیافتاده بودم. نمی دانم چرا مدت هاست کلمات خشک اند و سردند. نمی دانم چرا زبان با من سر قهر گذاشته. نمی دانم چرا هر که هر چه می نویسد زشت است و آن میر هم که گه گاه لااقل چیزی دلنشین می نوشت از نوشتن سر باز می زند. سید هم که برایم جز بنگال نامه چیزی نخوانده. دارم اراجیف می بافم؟... خب دلم می خواهد!

و من اما

یه دو خط شعر برایمان بخوان لولی