ما نبودیم آن مردمان خوب

سه سال هم نمی گذرد از آن روزها که خیابان های شهرهای بزرگ پر بود از کارگران افغان. هنوز هم زیاد می بینیمشان اما دیگر نه آن قدر در چشم اند و نه شاید راضی باشند که دیده شوند. آنان پر از غم اند. پر از رنج هایی که در این چند ساله کشیدند و هیچشان کمتر نبود از رنج های ملک خویش.

ما ملت خوبی نبودیم.ما مهمان نواز نبودیم. ما خون گرم نبودیم و بیهوده همه جا داد می زنیم که مردمانی خوش رو و مهمان دوستیم. ما مهمان کشیم و نه نژاد پرست که هم نژاد کشیم. ما ندیدیم رنجی را که برده بودند افاغنه.ما باز بیش رنج دادیم. غربت را غریب تر کردیم برایشان و مجرمشان خواندیم. هر چه هست این است حدیث کردار ما به میهمانانی که از خون و استخوان ما بودند. که هم زبان ما بودند.

خونشان را مکیدیم به کمترین پولی. همه برج هامان را افراشته کردیم بر فراز شهرها و بعد یک روز صبح بیدار شدیم و گفتیم دیگر بس است به آن است که خارج شوند این اجانب... و اخراجشان کردیم از سرزمینمان... از خراسانمان که مال هر که نباشد برای آن دری زبانان هست!

مجرم آنان بودند... خلاف کار آنان بودند... دون آنان بودند... کارگر آنان بودند... رخت شور و نوکر و کلفت آنان بودند... افغانی آنان بودند که حالا بچه ها در حیاط مدرسه برای تحقیر به هم می گویند افغانی...

ما حق نداشتیم که دیگری را این گونه حقیر کنیم... ما نبودیم آن مردمان خوب ایرانی که می گوییم

به یاد می آورم

پارسال هم پیش تر بود که این جا زیاد نوشته می شد و زیاد خوانده. نه فقط این جا که خیلی صفحات که دوستان این بیرون در این تو می نوشتند. آن موقع ها همش هی خانه ی هم که می رفتیم راجع به آن چه می نوشتیم حرف می زدیم که نهایتا به جفت تخمان.

حرف این جاست که شش ماه پیش ها علی رضا عشقی در دیلوگی که داشتیم تاکید بر اوضاع اجتماعی کرد بر روند ننوشتن های ما. مسلما تاثیر اساسی این اوضاع را نمی توان نادیده گرفت. هرچند به نظر من رواج پدیده هایی چون سیصد و شصت نیز در پیش آمد این امر موثر بود. خلاصه که این روند ادامه یافت تا این که امروز تقریبا هیچ کداممان هیچ غلطی در این راستا نمی کنیم. اصلا هم مهم نیست. اما من امشب داشتم خیلی می خواندم پست های پیشینم را و تصمیم گرفتم حتی با بی خواننده بودن و بی انگیزه بودن و بی خیلی چیزهای دیگر بودن بار دیگر زورم را در این صفحه خالی کنم مگر به یمن دعا آفتاب بر آید...

حالا ببینیم چه می شود