صبح زود...

دریا پشتم است

بیدار شده ام

بی دار شده ام

این جا دریاست

بی دار... که سقفی باشد

که داری باشد٬

تا دار بزنم همه چیز را

و دار دار کنم

و دریا را

به هزار دار نفروشم حالا...

 

بوی دریا می آید از این نوا...

دریاب دریا را به آب

و آب را به خوابی

خوابی

خوابی پر از نوا

نوای دریاها

نوای زنان

نوای٬ زنان

و زنان را

          نوای٬زنان

                      بنواز...

 

دریاست این

               با زنانش

زیباست این.

دور است

و به خوابی

خواب گونه نزدیک می شود

و به آبی

دور می شود

و باز به آبی

نزدیک می شود...

نزدیک می شوم

پای در خیسی می گذارم

خیس است رویایم

خیس است دریایم

نکند شاشیده باشم

به خوابم؟

 

شاشیدم به خوابم

و به دریا

و به نوا

و به زنان

                ـ نه ـ

به زنان نمی شاشم

به زنان نمی شاشم

حیف است.

زنان را دوست می دارم

موهایشان را

لب هایشان را

پستان هایشان را

حرف هایشان را

خنده هایشان را

                      و نمی شاشم

 

شاید شاش ندارم

که بشاشم...

می شاشم به این «شین»

که دو بار می آید

آن گاه که می گویم

بشاشم

 

بشّاشم

بشّاشم از زنان

و از دریا ها

و از رویاهای خیس

و شهوت

که باز «شین» دارد

و دار

       ـ که بی «شین» است ـ

و بیدارم

چرا که بی دارم

و شاید

دریا را دار خود کنم

به دار آویزم خودم را

بی دار...

 

بر دار می شوم

شاید که بیدار شوم

از این رویای خیس

و شهوت ناک

بر دار

دار٬دار می کنم.

 

                              ۹ فروردین ۸۶