آن چه در پی می آید را شبی نوشته بودم که اعترافات مازیار بهاری در خبرگزاری فارس منتشر شده بود و هنوز این دادگاه های لعنتی رخ ننموده بودند به ما که حسابی کرخمان کنند. دیشب که از تلویزیون فارسی بی بی سی چند ثانیه از میز گرد با حجاریان را دیدم دردی هزار چندان قلبم را فشرد و بغضی بارها غمناک تر گلویم را به چنگ گرفت. و حالا تصمیم دارم آن نوشته ی آن شب را یادآور شوم:

 

قلبم درد می کند؛ نه، واقعن درد می کند. یعنی دردی که قفسه ی سینه ام را به قوه ای هر دم مضاعف می فشرد. در خانه ای ساکن و بی اتفاق در میان دار و درخت پناه آورده ام. تنها چیزی که دارم دسترسی نامحدودی است به اخبار از طریق اینترنت بی سرعتی که با بیشترین سرعت می تواند سایت خبرگزاری فارس را برایم باز کند.

لابد خیلی این اختفای کسل کننده از در بند بودن بهتر است اما همین آسودگی در مکمن امن و خیال کسانی که دارند زیر شکنجه ی جسمی و روحی خورد می شوند است که قلبم را این گونه واقعی به درد می آورد. مگر آدمی تا کجا یارای مقاومت دارد؟ شرلفت پیش بی شرافتی در هم می شکند؛ مگر آرمان از نفس کشیدن مهم تر است؟ نه، نیست! به خدا نیست! شرافت ما زنده می ماند و بی شرافتی این هرزگان را در مزبله هایشان به هنگام خواب با اشک های روانمان غرقه خواهد کرد. می دانم که روزی اشک شوق خواهم ریخت.

بگو که چه بگویم. هر چه بخواهی خواهم گفت. چه فرق می کند؟ من زنده می مانم و افکارم؛ من زنده می مانم و زبانم؛ من زنده می مانم و بغض هایم و تو را خبه خواهم کرد روزی با تمام غم های فروخورده ام. روزی تو پای میز محکمه اعتراف خواهی کرد. نه به نا حق نه برای سود کثیفت بل از بابت همه ی گناهانی که روا داشتی. بابت حقی که از من خوردی و من آن روز هم باز خواهم گریست اما نه چنان امروز.

نفرینت می کنم پسرعمو، که این سان داغ بر جان ما گذاشتی. مرگت را آرزو نخواهم کرد؛ نه من چونان توام که دم از مرگ بزنم و مرگ بیآفرینم ، نه تو حتی حق مردن داری! شرم بر من است اگر تو هم چونان آدمیان بمیری. برایت ذلت می خواهم، برایت خفت می خواهم، برایت نکبت می خواهم، برایتعمر دراز می خواهم انبوه از سخت ترین دردها. کاش محکمه حکمت دهد که تا به ابد بار درد بر دوش برکشی.

ناچار تو می میری؛ اما پسر عمو، آزادی از آن من است. آزادی، آزاد پر باز می کند و پرواز می کند. بالا می رود، بالا می رود بالا می رود. و از آن بالا ما را نظاره خواهد کرد. آن روز تو دیگر نیستی. آن روز تو گوشه ای منتظر مرگی در حالی که ما حتی تو را به یاد نخواهیم آورد تا قلبمان از نفرت خالی باشد. ما آنانیم که در اعتراض حتی مشتی گره نکردیم، صدایی سر ندادیم، کینه ای نورزیدیم. دستان ما نشان صلح و پیروزی داشت، صدایمان سکوت بود و فعلمان گل به دستان مزدور تو دادن اما تو گلوله بارانمان کردی. ننگ بر تو باد...آزادی سرود خواندنش گرفته پسر عمو، هنوز چندان بلند نیست آوازش. نمی شنوی؟ کوچک است... کوچکتر حتی از گلوگاه یکی پرنده.