بازی : وقتی که شاید دیگر دیر شده باشد!

نمی خواستم انقد زود مطلب جدیدی رو سرزمینم بذارم. می خواستم همه شعر عجیبی که دیروز گذاشتم رو بخونن اما وقایعی پیش اومد که منو در جبر به روز کردن وبلاگم گذاشت:

 

دیروز وقتی مازوخیسم سادیستیک رو روی وبلاگ گذاشتم رفتم که یه سری هم به وبلاگ مرجان بزنم. یه مطلب گذاشته بود که گویا یه بازی کردن بود... خیلی از بازیش خوشم اومد اما دیگه دیر شده بود. امروز بعد از ظهر یه آدم خیلی خیلی دوست داشتنی  -  از رفقای وبلاگ نویس قدیم – بعد از مدت ها که دوباره بهش سرزدم منو به همین بازی دعوت کرد. این رفیقم بابونه (یا همون شبنم طلوعی عزیز) بود. دیگه کاریش نمی شد کرد چون دعوت شده بودم. تازه همین جوری هم ممکنه دیر شده باشه. فقط بلد نیستم بازیشو چون مرجان از خصایلش نوشته بود شبنم از گذشته هاش... به هر حال من یه شیوه ی تلفیقی رو انتخاب کردم:

 

1-     نمی دونم چرا از کودکی های خودم بیزارم. بچگی نکردن هام ، خشک بودن هام، فکرهای احمقانه ام که کودکانه نبودن حالم رو به هم می زدن. اون بچگی ها کابوس رو شبیهن واقعا. شاید جداشدن مادر و پدرم بی تاثیر نبوده روی این جریان... اما هر چی که بود سخت بود و دوست ندارم دیگه اون روزها رو تجربه کنم. این تا حدودی هم باعث شده که از بچه ها نفرت داشته باشم.صداشون سر درد آوره. قبول نداری؟

 

2-     شاید خوب نباشه تو این روزا این بخش از گذشته هام رو بگم... اما گذشته ای مهم که یکی از خصایل منو شکل داده اولین لیوان عرقیه که خوردم. خونه ی فریده لاشایی، چند روز پیش از عید و از دست یه رفیق که حالا چند روزیه که رفته زیر یه خروار خاک. من اولین عرقم رو یا ایرج زند خوردم و در کنار او از همه ی مستی هام لذت بردم. همیشه یاد حرفش موقع نوشیدن می افتم که می گفت:«کسی با من کاری نداره... خدافظ!» و بعد لیوان پشت لیوان بالا می انداختیم تا مرحله ی اشباع!!!!

 

3-     دلم خیلی برا خوزستان تنگ می شه (آرش رستگار می دونه چی می گن)! بوی غریب کارون وقتی آروم از دل خرمشهر می گذره با اون کشتی ها ی به گل نشسته ی محزون اشک تو چشام می آره. عجب جاییه این خرمشهر با کارخونه های سوخته ، با پل قدیم و جدیدش ، با گذشته ی پر اندوهش. عجب غربتی داره این خوزستان. یه جوری یه تیکه از دلت اون جا می مونه و هی می خوای بری ورش داری. می ترسم زمین گیر خوزستان شم.

 

4-     شوکا.

 

5-     این روزا یه حس غریبی دارم. یه حسی که گاهی می خواد دلمو منفجر کنه و با این وجود خیلی خوبه!پاییز امسال عجیب پاییزی بود. یکی رو ازم گرفت و یه چند نفری رو بهم داد. یه خیلی عزیز رفت یه عزیز دیوونه کننده اومد. کاش این رفتن ها و آمدن ها محسوس نبود. نمی دونم چرا دلم می خواست همیشه این جوری باشه که « نه کسی بیاد،نه کسی بره!» . به هر صورت و ترتیب من شیفته شدم!... احمقانه است اما شدم!

 

نمی دونم چقدر این دعوت رو خوب جواب دادم؟دلم می خواست دو نفر رو هم من دعوت کنم اما فکر کنم دیگه واقعا دیره... از همه چیز که بگذریم من دیروز دوباره بعد از مدت ها با شبنم برخورد کردم (البته در اینترنت) و نمی دونم که چرا این همه مدتازش غافل بودم... (شبنم ازت رسما عذر می خوام!)

 

اصلا مهم نیست که بازی تموم شده باشه : امیر بهاری و امین عظیمی دعوت ان

 

مازوخیسم سادیستیک

بعد از رفتن ایرج ٬ زندگی دوباره روی چرخ روزمره ی خودش افتاد. دوباره صبح از خواب بیدار شدن های مسخره و تا شب سگ دو زدن های احمقانه و گه گاه اندوه های ناگزیر. همه چیز مثل قبل شد و ما باز از کنار یه چیزایی گذشتیم که در گذشته ان!... باز یه تیکه از دلمون کنده شد و به گذشته امون افزوده. و چه بده که دلمون تیکه تیکه می شه و گذشته مون ـ بی قاعده ـ سر به فلک کشیده!

اما دیروز یکی دیگه وارد زندگی من شد. یه مردی که مدت ها بود دوستش می داشتم بی اون که دیده باشمش. یه کسی که صداش دم به دم دیوانه ترم می کرد. دیروز من یه رفیق پیدا کردم که خیلی دیوونه بود... خیلی دوست داشتنی بود... خیلی غریب بود! و برامون خوند: «بگو بگو که چه کارت کنم بگو!»

محسن نامجو دیروز یه آهنگ خوند که منو دیوونه کرد... غریب آهنگی بود و عجیب حسی داشت!... خودش نمی دونست مال کیه و منم نتونستم بفهمم . فکر کردم چطوره لااقل اون شعر رو همه بخونن. هر چند آهنگش روح شعر رو بدجور پرواز می ده اما این از من بر می اومد برای انتقال احساس دیشبم با این رفیق جدید.

یا رب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگند هابار دگریارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم