رنگ باخته
آنقدر همه چیز عادی است در این شعر که شاید اگر به گفته در آید کسلت کند اما همه چیز همین است و جز این نیست. کافی است یک بار موسیقی را بشنوی تا ببینی همه چیز همین است و جز این نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رنگ باخته
به هر روی می توانم بیازمایم
هر چیز دایره گون را
که راه می برد به هیچ کجا و من خسته ام حالا.
به هر روی، رویم را باخته ام؛
وقارم را، ظاهرم را؛
همه چیز از دست شده
و من خسته ام حالا.
اما نترس!
شغل خوبی می یابم و بر سر کار خواهم رفت
هر روز، سوار بر دوچرخه ی کهنه ام که عاشقش بودی.
تل می کنم کتاب های ناخوانده را زیر تختم
و فکر می کنم هرگز بازنخوانمشان دیگر.
تمرکزی در کار نیست؛
فقط یک برآشفتگی سفید
همه جا دورم را گرفته.
می دانی؟ من خسته ام حالا.
اما نگران نباش
بیشتر اوقات می روم به شام ها و ضیافت ها
با چند دوست قدیمی که مراقبم هستند
به خانه ام باز می گردانند و می مانند.
طبقات رنگ باخته، دیوارهای رنگ باخته.
تنها غیاب در کنارم است.
هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.
آپارتمان رنگ باخته، زندگی رنگ باخته
تنها غیاب در کنارم است.
هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.
گه گاه پی اتفاقی می گردم؛
یا چیزی برای به خاطر آوردن؛
اما به دست نمی آید هیچ در ذهنم.
گه گاه پنجره ها را باز می کنم
و گوش می دهم راه رفتن مردم را در خیابان های آن پایین.
آن بیرون زندگیکی هست.
اما نترس!
شغل خوبی می یابم و بر سر کار خواهم رفت
هر روز، سوار بر دوچرخه ی کهنه ام که عاشقش بودی.
به هر روی می توانم بیازمایم
هر چیز دایره گون را
که راه می برد به هیچ کجا و من خسته ام حالا.
به هر روی، رویم را باخته ام؛
وقارم را، ظاهرم را؛
همه چیز از دست شده
و من خسته ام حالا.
اما نگران نباش
بیشتر اوقات می روم به شام ها و ضیافت ها
با چند دوست قدیمی که مراقبم هستند
به خانه ام باز می گردانند و می مانند.
طبقات رنگ باخته، دیوارهای رنگ باخته.
تنها غیاب در کنارم است.
هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.
آپارتمان رنگ باخته، زندگی رنگ باخته
تنها غیاب در کنارم است.
هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.