Rue Des Cascades
این جا خیابان غریبی است که هر کسی ندیده اش تا حالا. فقط وقتی از آن رد می شوی که نیاز داری همه چیز پشت سر را از یاد ببیری. زمانی که دیگر قبل ها بی اهمیت است. زمانی که حالا رسیده تا رها کنی خودت را زیر فشار این جریان سیال فراموشی و به آب این آبشار مقدس بدهی همه ی به یاد داشته هایت را. همه ی روزهای نیمه به یاد مانده ات را تا ببرد و پنهان کند میان میلیون ها خاطره ی دیگر از هزاران دیگر کس. ببرد و غرق کند همه آن قبل ها را در دریایی که به آن می ریزد.
وقتی خوابیده بودم در این خیابان آبشار و جریان مقدس فراموشی از روی ذهنم می گذشت هیچ چیز نمی دیدم. راست می گفت آن مرد ویولن زن. وقتی خوابیده بودم در این خیابان آبشار و جریان مقدس فراموشی از روی ذهنم می گشت هیچ چیز نمی شنیدم. راست می گفت آن جوان آکاردئون به دست... صدای آن زن مدام در گوشم می پیچید. من باید به خواب میرفتم در آن خیابان آبشار... در آن جریان مقدس...
مرا بشور... با زبانت تمام تنم را پاک کن. همه تنم را لیسه بکش چون گربگکان که توله هایشان را. مرا به خیسی دهانت باید پاک کنی به تقدس آن چه در توست باید پاک شوم از هر چه گذشته است. باید پاک شوم از هر چه احساس، غیر بودن محض... غیر بودنت... باید پاک شوم... پیش از آن که آب خیابان آبشار این جا برسد و از رویم گذر کند همه چیز را به دهانت پاک کن... صدای سازهایشان را می شنوم. صدای زن را می شنوم. لیسه هایت همه چیز را نمور کرده اند.
حالا باید آب از رویم بگذرد. خوابم و نمی دانم که می گذرد یا نه...
وقتی که در خیابان آبشار بیدار شوم دیگر هیچ چیز احساس نمی کنم جز تو و جز جهان که هست و واقع است. دیگر خیال ها پاک می شوند و من دیگر به یاد نمی آورم. چون آبشار همه چیز را خواهد برد. جز آن چه هست. فقط آن چه هست؛ نه همه دردهای مجاز که پیش تر ها وجودم را به زخمه های مکرر زخم می کرد... همه ی این ها را خود آن زن به من گفت که آرام آواز می خواند...
شاید مقدس مأبانه باشد و یا مذهبی به نظر برسم اما این ها را آن زن می گفت و آن مرد ساز می زد...