مکاشفه ای در باب شوریدگی

فریاد می زند: «بعد از این دیوانه سازم خویش را»! او اکنون پای از شیفتگی فراتر برده و شوریده شده است. او جز معشوقش نمی بیند و جز او به چیزی توجه ندارد. معاش را وانهاده و دیگر برایش مهم نیست که چگونه به نظر می آید.او شوریدگی اش را پنهان نمی سازد و دیگر از رسوایی ابا ندارد. او دیوانه است و معشوقش دیوانه می کند.

 

مرز جنون و عقل لحظه ای است! جنون،خود لحظه ای است! جنون هرگز در تداوم نیست، بل حالی است ادواری در حین شیفتگی. شیفته نسبت به واله سازش گه گاه دیوانه می شود چرا که این واله ساز دیوانه کننده است و هر آن چه دیوانه کننده است تو را در یک لحظه دیوانه می کند،پس رهایت می کند و باز دیوانه می سازدت! جنون وجود ندارد مگر به صورتی ادواری. جنون از این رو ثمین است؛ چون الماسی که از کمی اش پر بها گشته. دیوانه شدن کار هر کس نیست؛ این اوج احساس انسانی است.

 

عقل نفرت انگیز است و آدمی از آن دم که پای در عشق بگذارد از آن گریز دارد ؛ ولی تنها آن گاه آدمی از عقل فارغ می شود که دیوانه باشد و دیوانه شدن آسان نیست و دیوانه شدن خفیف نیست و دیوانه مطرود نیست بل آن کس که دیوانه نیست هیچ نیست ، جز عاقلی احمق که عقل را بها بشمارد و بدان ببالد. عاقل دیوانه نیست و از این رو نمی فهمد که حال شوریده چیست و بر این نمط او را تماخره کند و شوریده در دل به عاقل بخندد که : «تو چه احمقی!».

 

شوریده ، از رمق افتاده است! دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. مدت هاست راه پیموده  و از این رو خسته است اما خستگی برایش اهمیت ندارد. هنوز راه هست تا به او رسیدن؛ او می خواهد سرخوشانه برقصد و آواز بخواند و فریاد بزند که :«من ، شوریده ام! من شیفته ای دیوانه ام!». در راه رسیدن به او می رقصد و از دیوانگی خود سرخوش است.

 

کلمات، آواها،رنگها، دیوانه می کنند و رها می سازند و باز دیوانه می کنند. هر رنگ روحت را به اوج می رساند و رهایش می کند و این سقوط اوج دیوانگی است؛ وقتی دلت از پایین افتادن مورمور می شود! رنگ و کلام و آوا خلاصه می شود در نام زیبایی و تنها همین است که دیوانه می کند. هر آن چه دیوانه می کند زیباست و آدمی تنها مجنون زیبایی است!

 

زرد،سبز،بنفش...کنار هم نشستن فعل ها و اسم ها...صدای ساکسیفون و گیتار و کلارینت...موهای صاف  و سیاه آن زن... صورت هندسی و شکسته اش... روح غریبش... ذهن دیوانه اش... و رنگ هایی که او بر کاغذ می گذارد( این نمونه ی آزمایشی بود جای این صفات هرچه دوست دارید فرض کنید!)... این ها همه زیبایند و جمله دیوانه کننده؛ پس من دیوانه می شوم هر از گاهی، در اوج شیفتگی ام. من شیفته ام... و دیوانه هم هستم!

 

دیوانگی حالی است که تو را مایل به خود نگاه می دارد. وقتی نسبت به چیزی دیوانه شدی واله و شوریده ی دیوانگی ات گشته ای و آن گاه که دیوانه نیستی باز می خواهی دیوانه شوی... دیوانگی اعتیاد زاست و تو همیشه در خماری اش درد می کشی و باز این دردی است شیرین (و مازوخیستی). آن گاه که دیوانه شدی سرخوشانه بالا و پایین می پری و نمی دانی چه کنی؛ چون دیوانه ای!

 

این عشق به دیوانه بودن و دیوانه شدن و آن شیفتگی نسبت به شیفتگی (که در مطلب قبل گفتم) باعث می شود که شیفته ی شوریده تمایلی به وصال آن چه او را بدین حال واداشته نداشته باشد. او می خواهد هماره این گونه شوریده و واله باشد پس هر آن چه که از او این احوال را سلب کند را نمی خواهد. این نخواستن ناخودآگاه است. او خود نمی داند که وصال را نمی خواهد. وصال سالب احوال اوست ( در بعضی موارد). اگر این گونه باشد پس این راه را نهایت صورت بستن نشاید!

 

اما اگر فرد در حین با او بودن همچنان شیفته و شوریده است پس راضی است و حالا چه دلیل برای نرسیدن هست؟ این معیت اوج لذت بشر از شیدایی و شیفتگی و شوریدگی است. او همه ی این ها هست و با او نیز هست. او اکنون همه چیز است و شاید هیچ نیست.

مکاشفه ای در باب شیفتگی

(قبل از این که مطلب رو بذارم یه توضیح لازمه: اینی که امشب پست می کنم یه جوری ادامه ی مطلب قبله!... یه تریلوژی در مورد چیزیه که می شه بهش گفت فطرت ثالث... این قسمت دومه و هنوز یه مطلب دیگه مونده!)

عشق زایاست و به همان نسبت میرا! آن که پا در عشق می گذارد اگر پیش رونده باشد،تنها عاشق نمی ماند. عاشق نمی تواند در یک جا بماند. خصوصیت عشق بی قراری است؛ چه در حالت مشهود و فیزیکی و چه در حالت روحی و نامحسوس (برای دیگران). عاشق یک جا نمی ماند . عشق احساس می زاید و عاشق از عشق در می گذرد و پا در مرتبه ای فرای آن می گذارد.

 

عاشق حالا تبدیل به کسی دیگر شده. کسی که هیچ چیز نمی بیند جز معشوقش. کسی که همه چیز برایش در یک چیز خلاصه می شود و آن هم آن چیزی است که او نسبت بدان شیفته است. او دیگر فکر نمی کند؛ او می گوید:« من تنها او را می خواهم» و غیر از این، دیگر چیزی در ذهنش وجود ندارد. با این حال او هنوز زندگی می کند، هنوز نفس می کشد؛ اما تنها دلیل تنفس اوست! هم او که به شیفته شیفتگی بخشیده!

 

مهم نه معشوق است و نه شیفته! مهم شیفتگی است (اگر اهمیتی برای اهمیت قایل باشیم!). مهم این است که من نسبت به او احساس شیفتگی می کنم و این جا مقصود تنها شیفتگی است؛ باقی همه وسایلی هستند که باعث می شوند من شیفته باشم. مسلما شیفتگی یک هدف نیست؛  چرا که هدف به محض دستیابی دیگر مقصود نیست اما شیفتگی در حین شیفتگی نیز مقصود است و به همین سبب وسیله اش در طول وجودش ملزوم .

 

آن که شیفته می شود دیگر نمی تواند شیفته نباشد. شیفتگی بالقوه ای است که به محض بالفعل شدن ابدی می شود. شیفته همیشه شیفته است و از این رو همیشه ملزم به وسایل شیفتگی. از این روست که بسیاری شیفتگی برایش پیش می آید. آن که (یا آن چه) شیفته اش می شوی باید ارزش شیفتگی را داشته باشد و شیفتگی هرگز در مورد آن چه واله ساز نیست محقق نخواهد شد:

 

من شیفته ام چون او شیفته می کند! اما شیفته کنندگی او تنها ، وسیله ای است که من شیفته شوم. در حقیقت این شیفتگی است که مرا شیفته می کند!

 

من شیفته ام؛  بدون در نظر گرفتن آن چه قبلا بوده ام! من قبلا شیفته نبودم، حالا شیفته ام و از این پس هر چه باشم شیفته هم خواهم بود.

 

شیفته شیفته تر می شود،مدام! او جز آن چه بدان شیفته است چیزی نمی بیند. او اندک اندک در برابر شیفته کننده اش به شوریدگی می رسد و معاش را وا می نهد. او اکنون دیوانه است...

مکاشفه ای در باب عشق

شاید تنها جایی که کلام عشق معنا می یابد جایی است که تناقض شکل می گیرد. عشق مفهومی است که زیاد از حد بسیط شده و هر کس کمی دلش قلقلک می شود داد عاشقی سر می دهد. این در حالی است که عشق مفهومی جدا از ترشح هورمون های جنسی دارد. عشق زاده ی تناقضی است در حالات یک انسان در مقابل یک عامل بیرونی که به آن معشوق می گوییم.

«من به صورتی تناقض بار خوش و ناخوشم»( رولان بارت - سخن عاشق). این تبلور حال عاشق در کلمات است. در حالی که با بیان شدن٬ این حال تنها نازل می شود. اما عشق تنها با این تناقض و دودلی است که معنا می یابد. تنها وقتی کسی عاشق است که در آن واحد اندوهگین و خوشحال باشد. به عبارتی عاشق از اندوه خود خوشحال است. از این که چیزی چون معشوق می تواند او را اندوهگین کند احساس سرخوشی می کند.

تمامی احساسات یک عاشق دو چندان و پارادوکسیکال است. اضطراب٬اندوه٬انتظار٬خیال٬خشم٬شادی٬اشک٬آرامش٬زیبابینی و... . همه ی این ها حالات یک عاشق است و این حالات زمانی آشکار (و برای دیگران محسوس) است که معشوق نیز چون عاشق انسان باشد و دو طرف رابطه ی عاشقانه از نفس و وجود بشری برخوردار باشند. چرا که عاشق به مواد و مجردات غیر انسانی رسوا نمی شود ٬ عشقش در بوق نمی شود و حتی عشقش به چشم دیگران عشق محسوب نمی شود. هرگز کسی که عاشق خدایش است به چشم آدمیان عاشق نمی آید. هرگز عشق کسی که به کلمات عشق می ورزد به نظر نمی رسد.

عشق به عنوان محصولی از یک تناقض محض قاعدتا نمی تواند حالتی هنجار باشد. به همین سبب است که در حد اعلای خود شیفتگی٬آشفتگی ٬شوریدگی و حتی گذشتن از وجود از پس آن می آید. اینان همه زاده ی یک ناهنجاری بیمارگونه اند که ما آن را عشق می نامیم. ناهنجاری ای که به سبب زیبایی غیر قابل وصفش مورد قبول آدمیان قرار گرفته و حتی آنان که به این حال دست نمی یابند نیز با کوچک ترین احساس جنسی خود را عاشق می نامند.

با توجه به احساس زایی عشق ٬ حالاتی والاتر از خود عشق به وجود می آید که دیگر عشق را محو می کند. محو شدن عشق به معنای نابود شدنش نیست... احساسات برتر از عشق خود بر مینای عاشقی است. عشق در حالاتی که از دل بیمارگونگی اش زاده می شود محلول می گردد و دیگر شاید نیست. حالاتی که ما به آن شیفتگی و از پسش شوریدگی می گوییم.

بر این نمط عشق باز از منظری مطلقا نسبی تناقضی محض را به رخ می کشد. عشق احساس بسیار بزرگی است که در عین حال نازل است. عشق حالتی رویایی برای روح آدمی است اما عاشق هنوز در مقابل شیفته و شوریده خفیف است. این را می توان نمودی از مشرق ها در فلسفه ی اشراق دید. بدین معنی که عشق برای ناعاشق مشرق و برای شیفته مغرب است و مشرق کبری باری نیست شدن است.

عاشق یک جا نمی ماند. او اندک اندک می خواهد شیفته شود...

لنگ ذهن بیمار من در هواست!

هیچ مزخرفی تو این مغز وامونده ام نمی آد که بنویسمش. مدت هاست دارم زور می زنم ولی انگار نه انگار! هر چی رو کاغذ می آد یه سری اراجیف خالطوره که حتی خودم هم روم نمی شه باز خونیش کنم و از این رو موندم لنگ در هوا وسط یه خلا . یه خلا که این ور و اون ورش پره. اون ور می گه زور بزن و بنویس این ور می گه به تخمت بگیر بالاخره خودش می آد!

اینایی که امروز می نویسم دست نوشته هامه تو اوضاع لنگ در هوایی! واسه همین نوشته ام موضوعی نداره و به جایی هم نمی خواد برسه. فقط می خوام کلمه ها رو رها کنم و بریزمشون تنگ هم مگه یه نوشته ای از توش در آد. موضوع می خوام چی کار وقتی ذهنم خالی از هر موضوعی شده؟ چرا اصلا باید به جایی برسم؟ چرا همه می خوان به جایی برسن؟ به جایی برسن که چی بشه؟ اصلا کی گفته به جایی رسیدن حسنه؟ اصلا حسن چیه؟ چرا دنبال حسن باشیم؟ هر چند که دنبال حسن بودن ارجحه بر به جایی رسیدن! آدم قرار نیست به جایی برسه!

چند روزیه که یه نفر مدام بهم می گه «فکر کن!» و من تو دلم بهش می گم دهنتو ببند مادر قحبه! برای چی من باید فکر کنم؟ فکر کردن چیه دیگه؟ من حس می کنم «عاقل تر از اونم که فکر کنم». فکر کردن به کارهام، به زندگی ام، به لحظه هایی که در پیش دارم من رو درگیر چیزی می کنه که ازش نفرت دارم.  من رو وارد حیطه ی عقل معاش می کنه و من از این گستره منزجرم. من نه فکر می کنم نه دلم می خواد که فکر کنم این جوری راحت ترم. و این جوری دست کم نفس هام رو راحت تو و بیرون می دم!

یکی می گه : «برادر من همه ی این کس شرایی که می گی زاده ی عقلته، زاده ی فکرته! چراخودتو به کوچه ی علی چپ می زنی؟» منم می گم: « رفیق! از فکر کردن گریزی نیست. وقتی می گم دلم می خواد همه چیز رو از رو شکمم (که همون احساسی برخورد کردته!) پیش ببرم و ابزار تصمیم گیریم هم باد شکم باشه باز مجبور به فکرم اما این فکر عقل معاش نیست. این فکر ضد عقله اما فکره... باز هم فکره! اما عقل معاش نیست!»

اگه من می شینم ساعت ها یاوه می بافم و با هزارجور استدلال عقلی سعی در اثبات یه مزخرفی که از ذهن بیمارم تراوش می کنه دارم؛ اگه دلم می خواد این تراوشات بیمارگونه رو محکم و پایه ای کنم؛ اگه گاهی وسط ادبیات یه گریزی به فلسفه می زنم؛ اینا همه از روی عقل سرخوشه! نه از روی عقل معاش. اینا کارای عقلیه که در پی لذت بردنه؛در پی احساس کردنه. نه عقلی که در پی حل مسئله ای برای لحظه ای بعده. نه عقلی که تراوشاتش مفیده!

هر چیزی که مفیده لاجرم روزمره است. و هرچیزی که روزمره است حوصله سر بره. و چیزهای حوصله سر بر باب میل من نیست. سود و فایده به درد کسایی می خوره که دلشون می خواد خودشون رو با شرایط تطبیق بدن. چیزهای مفید برای عاقل هاست و اونایی که به فکر آینده ان. مهم اینه که زیبایی به خودی خود من رو دیوانه می کنه و فکر کردن به چیزهای بی فایده اوج لذت ذهن منه. خیالات من همیشه تو راهرو های بی هدفی قدم می زنن. من هیچ چیز نمی خوام. می خوام که سرخوش باشم و به جایی نرسم. به خدا آدم قرار نیست به جایی برسه!