صدای مردم، صدای خداست
چرا صدای مردم همان صدای خداست؟ بسیاری از ما در بی خدایی مطلق با شنیدن این جمله مو بر تنمان راست می شود؛ دلیل این حیرت چیست؟ این نکته ای است که پس از مدتی انتظار تصمیم به توضیحش گرفتم. منتظر بودم که داناتران و بزرگانی بر این امر برخیزند که نکردند و حال خود بر این کار قیام می کنم.
دستگاه فکری انسان از پس هزاران سال زندگی مدنی تبدیل به دستگاهی الهیاتی شده است. می گویم الهیاتی و نمی گویم مذهبی؛ می گویم الهی و نمی گویم دینی و بر این انتخاب کلمه دلیلی دارم: اگر حرف از دستگاه الهیاتی به میان می آید از این روست که ذهن ما قائل به نظامی شده است ( و این شدن در تطور جامعه ی مدنی روز به روز محکم تر می شود.) که برای هر نهاد و خرده نهاد اجتماعی به دنبال «مشروعیت» می گردد. نهاد اجتماعی اولن و بالذات مشروعیت خود را طلب می کند و مشروعیت هر نهاد بسته به بستر تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی محیط خود، خواه نا خواه، به دست می آید. پس مشروعیت خود نهاد مشکل اصلی نیست چرا که این مشروعیت به واسطه خرد جمعی و تطور اجتماعی از پیش به دست آمده است. مسأله تازه آنجایی آغاز می شود که در جامعه آن ساخت الهیاتی پیدا می شود. این ساخت الهیاتی همان هرم قدرت است و لزومن در چنین هرمی رأسی مفروض می گردد. این جاست که اندیشه ی الهیاتی رخ می نماید.
شکل هرم اصولن شکلی الهی است. نمود عینی آن را در چند جا می توان مورد بررسی قرار داد. برای مثال در بسیاری از اقوام کهن معابد و مقابر مقدس با شکل هرمی ساخته می شده اند. دلیل این امر را نمی توان تنها در زیبایی شناسی آن جوامع جستجو کرد. شکل هرم برای این اقوام نمود الوهیت، حرکت به سوی آسمان و نیز تعالی بوده است.دیگر آن که در اکثر تصورات بشر از تقدس و الوهیت نور نمادی الهی است؛ و باز در این تفکرات نور از منشأای خاص می تابد و چونان هرمی در قاعده بندگان را در بر می گیرد.
اما از همه ی این نمودها و نمادها مهمتر خود ساختار تقدس و الوهیت است. این که خدایی در رأس قرار دارد و از پس او عقول مجرد قرار می گیرند و در قاعده ی هرم آدمیان و دیگر جمادات واقع می شوند. یعنی پست ترین موجودات به لحاظ الهی در قاعده ی هرم واقع اند و هر چه از این جا به بالا می رویم دایره موجودات اندک و اندک تر می شود تا به رأس هرم و جایگاه خدایی می رسیم که تنها یکی است. (این ساختار الهی حتی در منطق ارسطویی نیز به وضوح دیده می شود.)
مسلم است که شکل هرمی قدرت، یا به قولی که گفتیم ساختار الهیاتی ذهن انسان، ساختاری موجود نبوده که انسان آن را کشف کند بلکه انسان در سیر متمدن شدن خود با دستیابی به این ساختار در هر نهاد اجتماعی آن را به کلیت مقدسات خود نیز تعمیم داده است. بدین ترتیب به این نتیجه می رسیم که این ساختار هرمی در سیر تطور جوامع بشری، ذره ذره در خود اجتماع شکل گرفته است و در ادامه به دین نیز راه یافته. در روند بحث ما فرقی هم نمی کند که این ساختار اولن در جوامع بوده و بعد به دین رسیده با اول در دین شکل گرفته و بعد به جامعه راه پیدا کرده است. نکته ی مهم وجود، حضور و حکم رانی این ساختار بر ذهن بشر است.
خداوند در رأس هرم قرار گرفته است و مشغول خدایی کردن است. میانه و قاعده ی هرم را بندگان و عقول مجبور تشکیل داده اند. اینان چه بخواهند و چه نه از منظر دین بندگان و رمگان بی اما و اگر آن خداوند رأس نشینند. اگر آدمیان (که خود از این رمگانند) قائل به نظرگاه دینی باشند و هرم وجودی مذکور را باور داشته باشند، بی شک برایشان خداوند، بر جایگاهی مشروع تکیه زده است.
مسأله مورد بحث ما زمانی شروع می شود که این دستگاه الهیاتی به روی زمین می آید و باز با همان شکل، وجودش مستمر می شود (به سبب همان تطور و ته نشینی تاریخی ذکر شده این امر گریز ناپذیر است.). نهادهای اجتماعی در دل خود دارای همین ساختار الهیاتی می شوند و در دل کلان نهاد، عضوی از چنین هرمی خواهند بود. در این جا دیگر خدایی در کار نیست اما هرم به هستی خود ادامه می دهد. پس رأس هرم جایگاهی می شود برای تکیه زدن غیر خدا؛ و غیر خدا مجبور است به طریقی مشروعیت خود را برای ریاست هرم توجیه کند.
نگاهی تاریخی در این جا کمی کمکمان خواهد کرد؛ در امپراطوری های ایران باستان پادشاهان به عنوان رئوس هرم خون فروهر را در رگهایشان جاری فرض می کردند و برای خود فر ایزدی قائل بودند و بدین سان حکومت خود را بر مردم مشروع می نمودند.در مصر باستان، فراعنه خود را خدای و نیز زاده ی آمون (یا دیگر خدایان) عنوان می کردند و این چنین مشروعیت می یافتند. مشروعیت خانواده های اشرافی یونان از ارتباط نسل اندر نسل آنان با قهرمانان یا نیمه خدایان به دست می آمد و حاکمان اروپای قرون وسطی مشروعیت خود را مستقیمن از کلیسا می گرفتند. ملموس تر از همه ی این ها برای ما فقه شیعی است که مشروعیت حکومت را تنها برای امام عصر می داند و غیر از حکومت وی هر حکومتی را نامشروع، طاغوت و جائره می خواند.
از قرن هفدهم و با شکل گیری سنت فلسفه ی جدید، مفهومی به اذهان آدمیان اضافه شد که تا به امروز نیز از مهم ترین مفاهیم ذهن بشر باقی مانده. این مفهوم، مفهوم مردم است. مردمی که تا پیش از آن چه در مذهب و چه در حکومت تنها قاعده ی هرم الهیاتی مذکور را تشکیل می دادند و در مشروعیت ساختار الهی جز پذیرنده نقش دیگری نداشتند. همین مردم اندک اندک در عصر جدید در هرم بالا آمدند و خود را شایسته ی ریاست هرم دیدند. از این جا اندیشه دموکراسی نوین شکل می گیرد.
بدین ترتیب باز هم هرم الهیات موجودیت خود را حفظ کرد اما رأس هرم دیگر خود را با خدا و کلیسا و امام مشروع نمی یافت. مردم و خواست آنان دلیل مشروعیت رأس هرم شد. یعنی آن کس که بر رأس هرم نشسته زمانی مشروع است که مردم وی را مشروع بدانند و از آن برتر، مردم وی را مشروع «کنند».
این چنین است که رأس هرم الهیات تبدیل به لویاتانی می شود که پدرگونه در برابر مردم ایستاده است و مردمان تصویر خویش را بر پیکر آینه گون وی مشاهده می کنند؛ تصویری از خویش را بر او می بینند و باور دارند که این پدر غول پیکر، خود آنان و بازتاب دهنده ی خواست آنان است.
مشروعیت دیگر به بستگی با خداوند به دست نمی آید؛ بلکه این مردم اند که مانند آن خدا رأس هرم را مشخص می کنند. مشروعیت دولت به بستگی با مردم بسته است. در حقیقت کاری که هزارها سال خداوند با این دستگاه الهی می کرد را امروز مردم می کنند. عمل خدای گونه در دل عمل مردم مستتر گشته و در نتیجه در این دستگاه الهی فعل مردم، فعل خداست؛ خواست مردم، خواست خداست؛ و صدای مردم، صدای خداست.
____________________________
* «صدای مردم، صدای خداست» جمله ای است برگرفته از آخرین نامه عبدالکریم سروش به آیت الله خامنه ای
هشت ماده برای حقوق شهروندی
میرحسین موسوی
فرمان هشت ماده ای امام خمینی بیاضی است که بسیار تلاش کردند تا ما نخوانیمش و ندانیمش. در هیچ مدرسه ای و هیچ دانشگاهی حرفی از این منشور به ما نگفتند و در هیچ برنامه ای از برنامه های رسانه های حکومتی ما جز نامی گذرا نشنیدیم از این فرامین.
ماجرای این جهل پابرجا بود تا روز ثبت نام میرحسین موسوی به عنوان کاندیدای ریاست جکهوری که از فرمان هشت ماده ای طی بیانیه ای یاد کرد. چندی بعد هم در سیما بسیار از زبانش درباره ی فرمان هشت ماده ای شنیدیم و لجه زدن دیکتاتور حقیرمان را هم لابد خوب به یاد می آوریم وقتی حرف از فرمان هشت ماده ای به میان آمد. همان روزها بود که من برای اولین بار فرمان هشت ماده ای را خواندم و دانستم که چرا این همه از ما پنهانش می کنند و چرا دیکتاتور کوتوله ی ما آن سان آشوب زده شد رفتارش به هنگامه ی صحبت از این فرامین.
فرمان هشت ماده ای آغاز حرکتی بود که احقاق حقوق شهروندی را در پی می داشت اگر این حقیران وا می گذاردندش. فرمان هشت ماده ای امام خمینی می توانست منجر به احقاق احترام به حدود زندگی فردی و حقوق نهادینه شده ی شهروندی شود. همان چیزی که دو کاندیدای اصلاح طلب برای آن پا به عرصه ی انتخابات گذاشتند. همان چیزی که کودتاچیان و حقیران از آن وحشت داشتند. این که قدرت مطلقشان بشکند پس امامشان را باز هم شکاندند.
امروز این حقیران که همه ی اندیشه ی خمینی را به تیغ تحریف و مصادره به مطلوب مثله کرده اند حرف از پاره کردن عکس او می زنند و دم از وا خمینیا! شما دروغید ای حقیران. شما دشمن خمینی هستید. شما ننگ ملتید. بدانید که اگر امروز خمینی بود هرگز نه مردم را و نه نخست وزیر و رفیقانش را تنها نمی گذاشت.
فرمان هشت ماده ای را باید مدام و مدام تر خواند تا بر همه ی "آحاد" ملت معلوم شود که خمینی آن نبود که به نام پاره شدن عکسش هر حریمی را زیر پا بگذارند. خمینی معصوم نبود. خمینی پر از اشتباه بود. اشتباهاتی که یقینن بیش از نیمی از آن ها بر گردن بزرگترهایی است که شما کوتوله ها را پرورده اند و حالا رهبرانتانند و رهبرتانند. اما خمینی لااقل انسان بود نه چون شما درنده و مجنون.
فرمان هشت ماده ای:
بسم الله الرحمن الرحيم
در تعقيب تذکر به لزوم اسلامي نمودن تمام ارگان هاي دولتي به ويژه دستگاه هاي قضايي و لزوم جانشين نمودن احکام الله در نظام جمهوري اسلامي به جاي احکام طاغوتي رژيم جبار سابق، لازم است تذکراتي به جميع متصديان امور داده شود. اميد است ان شاء الله تعالي با تسريع در عمل، اين تذکرات را مورد توجه قرار دهند؛
1- تهيه قوانين شرعيه و تصويب و ابلاغ آنها با دقت لازم و سرعت انجام گيرد و قوانين مربوط به مسائل قضايي که مورد ابتلاي عموم است و از اهميت بيشتر برخوردار است در راس ساير مصوبات قرار گيرد، که کار قوه قضائيه به تاخير يا تعطيل نکشد و حقوق مردم ضايع نشود، و ابلاغ و اجراي آن نيز در راس مسائل ديگر قرار گيرد.
2- رسيدگي به صلاحيت قضات و دادستان ها و دادگاه ها با سرعت و دقت عمل شود تا جريان امور، شرعي و الهي شده و حقوق مردم ضايع نگردد. و به همين نحو رسيدگي به صلاحيت ساير کارمندان و متصديان امور، با بي طرفي کامل بدون مسامحه و بدون اشکال تراشي هاي جاهلانه که گاهي از تندروها نقل مي شود، صورت گيرد تا در حالي که اشخاص فاسد و مفسد تصفيه مي شوند، اشخاص مفيد و مؤثر با اشکالات واهي کنار گذاشته نشوند. و ميزان، حال فعلي اشخاص است با غمض عين از بعض لغزش هايي که در رژيم سابق داشته اند، مگر آنکه با قرائن صحيح معلوم شود که فعلاً نيز کارشکن و مفسدند.
3- آقايان قضات واجد شرايط اسلامي، چه در دادگستري و چه در دادگاه هاي انقلاب بايد با استقلال و قدرت بدون ملاحظه از مقامي احکام اسلام را صادر کنند، و در سراسر کشور بدون مسامحه و تعويق به کار پر اهميت خود ادامه دهند. و مامورين ابلاغ و اجرا و ديگر مربوطين به اين امر بايد از احکام آنان تبعيت نمايند تا ملت از صحت قضا و ابلاغ و اجرا و احضار، احساس آرامش قضايي نمايند، و احساس کنند که در سايه احکام عدل اسلامي جان و مال و حيثيت آنان در امان است. و عمل به عدل اسلامي مخصوص به قوه قضائيه و متعلقات آن نيست، که در ساير ارگان هاي نظام جمهوري اسلامي از مجلس و دولت و متعلقات آن و قواي نظامي و انتظامي و سپاه پاسداران و کميته ها و بسيج و ديگر متصديان امور نيز به طور جدي مطرح است و احدي حق ندارد با مردم رفتار غير اسلامي داشته باشد.
4- هيچ کس حق ندارد کسي را بدون حکم قاضي که از روي موازين شرعيه بايد باشد توقيف کند يا احضار نمايد، هر چند مدت توقيف کم باشد. توقيف يا احضار به عنف، جرم است و موجب تعزير شرعي است.
5- هيچ کس حق ندارد در مالً کسي چه منقول و چه غيرمنقول، و در مورد حق کسي دخل و تصرف کند يا توقيف و مصادره نمايد مگر به حکم حاکم شرع، آن هم پس از بررسي دقيق و ثبوت حکم از نظر شرعي.
6- هيچ کس حق ندارد به خانه يا مغازه يا محل کار شخصي کسي بدون اذن صاحب آنها وارد شود يا کسي را جلب کند، يا به نام کشف جرم يا ارتکاب گناه تعقيب و مراقبت نمايد، يا نسبت به فردي اهانت نموده و اعمال غير انساني- اسلامي مرتکب شود، يا به تلفن يا نوار ضبط صوت ديگري به نام کشف جرم يا کشف مرکز گناه گوش کند، يا براي کشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد، شنود بگذارد يا دنبال اسرار مردم باشد، و تجسس از گناهان غير نمايد يا اسراري که از غير به او رسيده و لو براي يک نفر فاش کند. تمام اينها جرم غوف گناه است و بعضي از آنها چون اشاعه فحشا و گناهان از کباير بسيار بزرگ است، و مرتکبين هر يک از امور فوق مجرم و مستحق تعزير شرعي هستند و بعضي از آنها موجب حد شرعي مي باشد.
7- آنچه ذکر شد و ممنوع اعلام شد، در غير مواردي است که در رابطه با توطئه ها و گروهک هاي مخالف اسلام و نظام جمهوري اسلامي است که در خانه هاي امن و تيمي براي براندازي نظام جمهوري اسلامي و ترور شخصيت هاي مجاهد و مردم بي گناه کوچه و بازار و براي نقشه هاي خرابکاري و افساد في الارض اجتماع مي کنند و محارب خدا و رسول مي باشند، که با آنان در هر نقطه که باشند، و همچنين در جميع ارگان هاي دولتي و دستگاه هاي قضايي و دانشگاه ها و دانشکده ها و ديگر مراکز با قاطعيت و شدت عمل، ولي با احتياط کامل بايد عمل شود، لکن تحت ضوابط شرعيه و موافق دستور دادستان ها و دادگاه ها، چرا که تعدي از حدود شرعيه حتي نسبت به آنان نيز جايز نيست، چنانچه مسامحه و سهل انگاري نيز نبايد شود. و در عين حال مامورين بايد خارج از حدود ماموريت که آن هم منحصر است به محدوده سرکوبي آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعيه، عملي انجام ندهند. و موکداً تذکر داده مي شود که اگر براي کشف خانه هاي تيمي و مراکز جاسوسي و افساد عليه نظام جمهوري اسلامي از روي خطا و اشتباه به منزل شخصي يا محل کار کسي وارد شدند و در آنجا با آلت لهو يا آلات قمار و فحشا و ساير جهات انحرافي مثل مواد مخدره برخورد کردند، حق ندارند آن را پيش ديگران افشا کنند، چرا که اشاعه فحشا از بزرگ ترين گناهان کبيره است و هيچ کس حق ندارد هتک حرمت مسلمان و تعدي از ضوابط شرعيه نمايد. فقط بايد به وظيفه نهي از منکر به نحوي که در اسلام مقرر است عمل نمايند و حق جلب يا بازداشت يا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند، و تعدي از حدود الهي ظلم است و موجب تعزير و گاهي تقاص مي باشد. و اما کساني که معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بين مردم است، در حکم مفسد في الارض و مصداق ساعي در ارض براي فساد و هلاک حرث و نسل است و بايد علاوه بر ضبط آنچه از اين قبيل موجود است آنان را به مقامات قضايي معرفي کنند. و همچنين هيچ يک از قضات حق ندارند ابتدائاً حکمي صادر نمايند که به وسيله آن ماموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل يا محل هاي کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تيمي است و نه محل توطئه هاي ديگر عليه نظام جمهوري اسلامي، که صادر کننده و اجرا کننده چنين حکمي مورد تعقيب قانوني و شرعي است.
8- جناب حجت الاسلام آقاي موسوي اردبيلي رئيس ديوان عالي کشور، و جناب آقاي نخست وزير موظفند شرعاً از امور مذکوره با سرعت و قاطعيت جلوگيري نمايند. و لازم است در سراسر کشور، در مراکز استانداري ها و فرمانداري ها و بخشداري ها هيات هايي را که مورد اعتماد و وثوق مي باشند انتخاب نمايند و به ملت ابلاغ شود که شکايات خود را در مورد تجاوز و تعدي مامورين اجرا، که به حقوق و اموال آنان سر مي زند به اين هيات ها ارجاع نمايند و هيات هاي مذکور نتيجه را به آقايان تسليم، و آنان با ارجاع شکايات به مقامات مسوول و پيگيري آن متجاوزين را موافق با حدود و تعزيرات شرعي مجازات کنند. بايد همه بدانيم که پس از استقرار حاکميت اسلام و ثبات و قدرت نظام جمهوري اسلامي با تاييد و عنايات خداوند قادر کريم و توجه حضرت خاتم الاوصيا و بقيه الله- ارواحنا لمقدمه الفداء- و پشتيباني بي نظير ملت متعهد ارجمند از نظام و حکومت، قابل قبول و تحمل نيست که به اسم انقلاب و انقلابي بودن خداي نخواسته به کسي ظلم شود، و کارهاي خلاف مقررات الهي و اخلاق کريم اسلامي از اشخاص بي توجه به معنويات صادر شود. بايد ملت از اين پس که حال استقرار و سازندگي است احساس آرامش و امنيت نمايند و آسوده خاطر و مطمئن از همه جهات به کارهاي خويش ادامه دهند و اسلام بزرگ و دولت اسلامي را پشتيبان خود بدانند، و قوه قضائيه را در دادخواهي ها و اجراي عدل و حدود اسلامي در خدمت خود ببينند، و قواي نظامي و انتظامي و سپاه پاسداران و کميته ها را موجب آسايش و امنيت خود و کشور خود بدانند. و اين امور بر عهده همگان است، و کار بستن آن موجب رضاي خداوند و سعادت دنيا و آخرت مي باشد، و تخلف از آن موجب غضب خداوند قهار و عذاب آخرت و تعقيب و جزاي دنيوي است. از خداوند کريم خواهانم که همه ما را از لغزش ها و خطاها حفظ فرمايد، و جمهوري اسلامي را تاييد فرموده و آن را به حکومت عالîمي قائم آل محمد- صلي الله عليه و آله- متصل فرمايد «انٌه قريب مجيب». والسلام علي عبادالله الصالحين.
روح الله الموسوي الخميني
منبع؛ صحيفه امام، ج 17، ص؛ 140 تا 143
طرز غریبی را جدیدیدن
اکثر ابداعات اخیر ما در زبان (زبان عمدتن اس ام اسی) معطوف به افعال بوده اند. با گرفتن اسم و افزودن پسوند و پیشوند های فعل ساز افعالی را می سازیم که تا به امروز صرفن با افزودن "کردن"، "گرفتن" ،"دادن"، "گزاردن" و ... آن ها را به صورت فعل در می آوردیم. برای مثال این روها به هم اس ام اس می زنیم که: "بتل" یا "زنگم کن" یا "می خبرمت".
این پدیده صرفن در ادبیات عامیانه ی تکنولوژیک ما جای ندارد بلکه به ادبیات جدی تر نیز راه یافته و تا دلتان بخواهد این شیوه با رویه ای انگار کن نوگرا و روشنفکرانه در غزل های پست مدرن یافت می شود. و نه فقط در غزل های پست مدرن که در اشعار نا موزون و نه مقفا نیز هم. و نه آن جا فقط در فعل که حتی در حروف ربط هم دیده می شود این باز تولید زبان.
همه ی این ها را ننوشتم که راجع به این پدیده سخن بگویم. حرف من جای دیگری است. جایی نزدیک به دویست و پنجاه سال پیش. در اواسط قرن یازدهم. در دربار شاه عباس دوم. من از کسی حرف می زنم که در قیل و قال هندی گفتن شاعران دست به کاری زد که ما امروز در اس ام اس هامان می کنیم. طرزی افشار:
تو را طرزیا صدهزار آفرین
که طرز غریبی جدیدیدهای
طرزی در آن بلبشوی مذکور دست به تغییری عجیب در نحو فارسی می زند که شجاعتی عجیب می خواسته حتمن در آن روزگار. بیشترین تغییراتی که در اشعارش به نظر می رسد آوردن اسم به اضافه ی پسوند مصدر ساز ییدن بوده و بازی با این مصدر جدیدی که ساخته را پی می گرفته.
اکثر ساخت های این افعال بسیار ساده است. اما ساخت های پیچیده ای را هم می توان در ابیاتش دید که مغز آدم را می ایستاند از زیبایی:
در کنج خلوت است تماشای هر دو کون
سیاح دهر بیهده می سیر عالمد
قصدم از نگارش این نوشته تحلیل اشعار این شاعر گمنام نیست و هم تحلیل زبان. قصدم فقط این بود که این چند نفر که این جا را باز می کنند گاهی و می خوانند ببینند که طرزی افشار عجب خوب مریضی بوده :
تو پادشاه حسنی و من میگدایمات
دشنام میدهی و من از جان دعایمات
میروشنی چو بدر ِ شب ِ دیگران و من
همچون هلال ِ یک شبه، می از برایمات
در خود به تیغ ِ تیز، سر از تن جداییام
دامن نمی ز دست ِ ارادت رهایمات
در راه عشق ِ یار ِ وفادار، مال چیست
گر جان کنی قبول، روان میفدایمات
میقیمتم ببوسی از آن لعل ِ جنس ِ جان
جانا مرو، اگرچه گران میبهایمات
گر زان که دستبوس تو دستام نمیدهد
خوش دولتیست بوسه که بر نقش ِ پایمات
تا در بهای نان، ندهی جان، در اصفهان
طرزی در این زمانه نمیکدخدایمات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در دیدهی من ای که بهی از ثقلینا
پر کردهام از مهر تو جیب و بغلینا
(این مصرع خوانده نمیشود)
من از غم و درد تو بحملم جملینا
هر لحظه به تختی بقعودم به ملوکم
گر زان که در آغوش در آرم کفلینا
گر با تو کشم بادهی گلرنگ، نخوفم –
از محتسب و قاضی و دزد و دغلینا
بادام و عسل، قیمت از آن یافت که هستند
چشمان تو بادام و لبانات عسلینا
جز وصل تو مطلوب دلام نیست نگارا
گر دنیی و عقبی دهیام، فی المثلینا
از رفتن ِ زلفین تو و آمدن ِ خط
پیدایده در مملکت دل خللینا
گر دست تو بر گردن اغیار بطوقد
داریم چو رجلین تو نعم البدلینا
حیف است غزالی چو تو در دام دواکوز(؟)
یعنی که عم و خال تو آن پخ سقلینا
جانام به لب آمد زغم هجر تو جانا
وصل تو علاج ار نکند، وای علینا
خوش آن که درآیی ز در ِ طرزی ِ افشار
از ذوق رخات رقصد و گوید یللینا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتند حریفان که بشادند، غمیدند
از دل به تو دادن به دل ِ خود ستمیدند
در مملکت ِ حسن، تو را پادشهیدند
بر جبههی ما، خط ّ ِ غلامی رقمیدند
نور ِ صمد از صورت ِ خوبات چو عیانید
کفار ندانم به چه معنی صنمیدند
بر دیدهی ما خیل ِ غلامان تو، یک یک
تا زیرک و مقبول و مبارک قدمیدند
فریاد که فریاد فقیران نشنیدی
هر چند که بر خاک درت زیر و بمیدند
مییادم از آن روز که دربارهی عشاق
لطفیدی و از غصه، رقیبان ورمیدند
چون میگذرد نیک و بد عالم فانی
خوشحال کسانی که به نیکی علمیدند
چون مور، کمر بسته کریمان به ضیافت
مانند ملخ، جمله بخیلان شکمیدند
کیفیت عشقات فقها را نبود یار
هر چند که در مدرسهها کیف و کمیدند
هر طایفه طرزی، هنر خویش نمودند
دونان درمیدند و کریمان کرمیدند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بارها آمده آزرده ز طهران رفتم
نیست این بار چو هر بار، نمیطهرانم
چطور به متنی دینی، دینی نگاه نکنیم
به هر صورت و ترتیب هدف از نگاشتن این مسوده این است که می خواهم بگویم که چرا باید به این متون از منظر دینی ننگریست (بحث من در این چند بند مرجوع می شود به صرف عهد جدید کتاب مقدس.):
عهد جدید مجموعه ای است متشکل از 6 کتاب و 21 نامه که ما بین نیمه ی دوم قرن اول میلادی تا اواسط قرن دوم میلادی نگاشته شده است. پس از گذشت نزدیک به سه قرن از نگاشته شدن رسالات و کتب مذکور، در شورای سوم کارتاژ به سال 397 میلادی متون عهد جدید به صورت فعلی به تثبیت رسید. حال بحث این جاست که چنین متون پراکنده ای ادعای ثبوت تاریخی از بدو پیغامبری عیسی نیز نداشته اند.
اهمیت مسیحیت و عهد جدید در دو چیز است. اولن عهد جدید در اواسط دوران یونانی مأبی نوشته شده است. این امر سبب تاثیر عمیق خردگرایی در این کتاب می شود. ثانین جز خیل نه چندان کثیری از اندیشمندان قرون وسطی هیچ مسیحی متفکری قائل به الوهیت عهد جدید نمی شود بلکه عهد جدید را زاده ی اندیشه ی افرادی می دانند که آن افراد خصوصیات وحیانی داشته اند. این که رسولان اولی (اعم از حواری و غیر حواری) مخاطب وحی بوده اند عقیده ای است که عبرانیان متعصب مسیحی آن را باب کردند. اما نهایتن این اندیشه پایدار نبود و تفکر زمینی نگر کتب مقدس اندک اندک بر دیگر خوانش ها غلبه یافت و عملن در دوره ی نهضت اصلاح دینی کاملن فراگیر شد.
در نتیجه عهد جدید متنی زمینی است با دیدگاهی خدای خواهانه. یعنی نویسنده خود معترف است به این که نوشته هایش از ذهن خویش تراوش یافته اما در ساختار نوشته هایش بسیار الهی نگر است. و بر این طریق اگر رویم تا میانه ی راه دینی ننگریستن به این متون را پیموده ایم.
می ماند بحث الوهیت نگرانه ی نویسندگان عهد جدید. با رجوع به متن رسالات و مکاتبات این مجموعه عملن می بینیم که دستمان بسته است برای هرگونه دینی ننگریستن. این جاست که رجوع می کنیم به چندین اصل:
اولن در بالا اشاره کردم به نگاشته شدن این کتب و رسالات در عصر یونانی مأبی. این امر در کنار این که ما قائل به این هستیم که این متون را ۸ ذهن کاملن زمینی نوشته است منتج به این نتیجه می شود که ما از بند ظواهر فریشتگان و معجزات بگذریم و تبیین یونانی مأبانه ی سنت پولوسی را از ایمان بخوانیم و ساختار کلی مذهبی را بشناسیم که خردورزی عصرجدید و از پی آن دوران روشنگری مرهون شکل گیری و شکل دهی آن است.
ثانین بحث اخلاق به میان می آید. عملن با نظر هر آن که می گوید اخلاق به مثابه ی دین است مخالفم اما بی شک هر عقل سلیمی می پذیرد که علت غایی هر دینی ترویج اخلاقیات است. دین مبلغ نیکی است (فارغ از این که در همه ی ادیان پس از پیغمبران اصحاب معابد از دین چه استفاده های شریرانه ای کرده اند). با نظر به مقوله ی اخلاق و اخلاقیات خوانش ما از کتابی چون عهد جدید تغییری اساسی را توانا می شود. حالا ما با مجموعه ای از مزخرفات افسانه گون سر و کار نداریم چه از پس این افسون ها و افسانه ها اخلاقیات عمیقی نهفته است که حتی اگر برای ما قابل قبول نباشد لااقل ارزش کندوکاو دارند.
ثالثن کتب مقدسه و به خصوص عهد جدید از بار ادبی غریبی برخوردارند. گوییا شعر در برابر توست. احساسات بارها تحریک می شود و این تحریکات گاهی تا مرز خطرناک ایمان پیشت می برد. این لذت خواندن متنی ادیبانه است که نویسنده اش با سادگی کمیابی آن را به نگارش درآورده. این جا عهد جدید شبیه می شود به تئوگونی اثر هزیود.
روده زیاد دراز کردم اما مخلص این که با نظر به شرایط فوق راحت می توان عهد جدید را متنی مذهبی ندانست. نگاه به ظاهر کلمات این مجموعه شاید هر آن کس که متعصبانه ضد دین است را به گفتن سخنان حتی تمسخر آمیز وادارد اما چنین تعصبی هیچ کم ندارد از تعصب آنان که به نام مسیح بر صلیب زجر کشیده آدم می سوزاندند و اینان که به نام مهدی مجهول زمین و زمان می سوزانند.
... اما جانم را می دهم تا تو نظرت را بیان کنی
این روزها در خیابان ها حامیان شیخ اصلاحات مشغول زدن رای حامیان میرحسین موسوی اند. اینان هرگز نمی خواهند بپذیرند که باید آنانی را متقاعد کنند که نمی خواهند رای بدهند. این فعل، فعل غم انگیزی است.
با کروات هاشان به خیابان می آیند و موسوی را فاشیست می خوانند. ما را فالانژ می دانند. ما را حزب اللهی قلمداد می کنند. به ما توهین روا می دارند و همه جا جار می زنند که ما از حامیان میرحسین کتک خوردیم.
ستاد شهروند آزاد - کمپین حمایت از کروبی - پر است از جوانان پر شوری که همگی چند روزی را در زندان گذرانده اند. همگی در ادامه ی تحصیل معلقند و این را بهانه ای می دانند بر محق بودن خود و سروری خود بر عقیده ی ملت. اینان مردم را کم شعور می شمارند و می خواهند بر اینان دموکراسی را به زور حاکم کنند. میان مشتی مردم دین مدار و قرآن باور خود را لاییک معرفی می کنند و انتظار رای جمع کردن دارند و وقتی با بی اقبالی مواجه می شوند دست به تخریب می زنند. تخریب! این جاست که قلب من به درد می آید:
- اگر می خواهید به میرحسین رای بدهید به همین احمدی نژاد رای بدهید بهتر است.
- میرحسین و هوادارنش می خواهند باز شرایط دهه ی شصت را حاکم کنند.
- طرفداران میرحسین فالانژند.
- میرحسین پول تبلیغات خود را از خزانه ی دولت تامین می کند.
- میرحسین می خواهد اقتصاد کوپنی را احیا کند.
و...
چه سود از این همه عداوت؟ اگر با مردمید لااقل مثل مردم شوید. با زبان آن ها حرف بزنید. این همه از موضع بالا حرف زدن را کنار بگذارید. من نمی خواهم از منظر روزنامه نگاران با شما حرف بزنم. من فقط می خواهم که روزی دیگر بتوانید میان مردم دم از دموکراسی بزنید.
این جماعت اصلاح طلب تندرو هیچشان مهم نیست موضع ما که می گوییم فقط احمدی نژاد نباشد. امروز از زبان بزرگانشان شنیدم که اینان فقط قصدشان این است که کروبی رییس جمهور شود و من این موضعشان را تحسین می کنم. اگر حزبند باید موضع مشخص داشته باشند و حزبی عمل کنند. این موضع حزب است و همه ی اعضا و حامیان پیرو آن. اما در این مورد نقد من دقیقن متوجه حزب اعتماد ملی است نه حامیانش. اگر الیوم من رای می دهم نه برای سرکار آمدن دولتی ایده آل است که - هیچ کدام ایده آل نخواهند بود ـ که برای رد احمدی نژاد و پشت کردن به بی سوادی دولت اوست.
اگر حرف های این آقا عملی شود باید جمهوری اسلامی را از بیخ و بن کنده فرض کرد و این امر خود سازنده ی سد بزرگی است پیش روی کروبی و گروهش؛ این اشتباهی است که پیش از این هم کرده ایم. حمایت من از موسوی حمایت از روند کند و پله پله ای است که منجر به اصلاح بنیادی می شود. به حامیان کروبی احترام فراوانم را می فرستم که این همه تشکیلاتی و حزبی حرکت می کنند اما گوشزد می کنم که محکومند به شکست. اگر اصلاحات بنیادی نباشد به بادی فروخواهد ریخت. اصلاح کند و از درون اصولگرایی را ارجح بر هر تندروی می دانم.
جماعت حامی شیخ گویا می خواهند اگر انتخابات به دور دوم کشید ـ و تنها موسوی و احمدی نژاد در رقابت ماندند ـ به موسوی رای ندهند و این را تصمیم حزبی خود قلمداد می کنند. من می گویم دمتان گرم که برایتان هیچ مهم نیست جز روی کار آمدن رییستان اما از رییس شما مهم تر این ملتند که دیگر همه چیزشان را آماده کرده اند برای سقوط آزاد!
رای بدهید حق دارید رای ندهید هم حق دارید اما لااقل اندکی با مردم باشید که اگر روزی به هر نحوی در جایگاهی قرار گرفتید بتوانید در چشم این جماعت نگاهکی بیندازید.
من امیدوارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من امیدوارم
ادواردو گالئانو
آیا اوباما، به عنوان رهبر و كنترلكننده حكومت جدید، میتواند ثابت كند كه تهدیدهایش به جنگ علیه ایران و پاكستان سخنانی پوچ بیش نبودهاند كه صرفاً در طول رقابت انتخاباتی و در جهت گول زدن مخاطبان سختگیر به زبان آمدهاند.
من امیدوارم كه اینطور باشد. و من امیدوارم او حتی برای یك لحظه هم به دام این وسوسه نیفتد كه سوءاستفادههای جورج بوش را تكرار كند. با اینهمه اوباما اینقدر شان و متانت داشت كه وقتی حزب دموكرات و جمهوریخواه آغاز جنگ عراق را تحسین و تشویق میكردند، علیه این كشتوكشتار رای دهد.
واژهای كه در رقابت انتخاباتی اوباما و در سخنرانیهایش بیش از همه تكرار شد «رهبری» بود. آیا او در دولت خود نیز به این باور پایبند خواهد بود كه كشورش برای نجات جهان برگزیده شده؟ یعنی همان ایده زهرآگینی كه او تقریباً با همه همقطارانش در میان گذاشته. آیا او همچنان بر رهبری جهانی ایالات متحد و ماموریت مسیحاییاش برای در دست گرفتن زمام امور اصرار خواهد كرد؟ من امیدوارم بحران اخیر كه بنیانهای امپراطوری را به لرزه انداخته لااقل به كار واقعگرایی و فروتنی دولت جدید بیاید.
آیا اوباما میپذیرد كه نژادپرستی امری طبیعی است، اما فقط زمانیكه علیه كشورهایی به كار گرفته شود كه آمریكا بدانها تجاوز كرده؟ آیا این نژادپرستی نیست كه تعداد تك تك كشتههای متجاوزان آمریكایی را در عراق حساب كنیم و چرتكه بیندازیم، و از سوی دیگر متكبرانه انبوه كشتهشدگان طرف مقابل را نادیده بگیریم. آیا این دنیایی كه در آن شهروندان به شهروند درجه یك و دو و سه تقسیم میشوند و مردگان به مرده درجه یك و دو و سه، نژادپرست نیست؟ پیروزی اوباما در مقیاس جهانی به عنوان نبردی پیروزمندانه علیه نژادپرستی مورد استقبال قرار گرفت. من امیدوارم او در حكومتداریاش بتواند از پسِ این مسئولیت بزرگ برآید.
آیا دولت اوباما بار دیگر صدق این نظریه را اثبات خواهد كرد كه حزب دموكرات و جمهوریخواه، صرفاً دو نام یك حزب واحدند؟ من امیدوارم میل به تغییر، كه در انتخابات اخیر شكل گرفت و تثبیت شد، چیزی بیش از وعده و امیدی واهی باشد. من امیدوارم دولت جدید شجاعت شكستن سنتِ تصمیمگیریِ یك و تنها یك حزب را داشته باشد؛ همان تنها حزبی كه پشت نام دو حزب پنهان شده و در لحظه حقیقی و دقیقه نود، وقتی جنگی ساختگی پیش میآید كم و بیش یك تصمیم واحد میگیرند.
آیا اوباما میتواند به تعهدش مبنی بر تعطیلی زندان شوم گوانتانامو وفادار بماند؟ من امیدوارم و امیدوارم او همچنین به محاصره منحوس دریایی كوبا خاتمه دهد.
آیا اوباما همچنان معتقد است كشیدن دیواری كه از عبور مكزیكیها از مرز جلوگیری میكند* كار مناسبی است، درحالیكه پول و ارز همچنان ردوبدل میشود بدون اینكه كسی از دیگری پاسپورت بخواهد.
اوباما در طول رقابتهای انتخاباتی، هیچگاه صادقانه با موضوع مهاجرت برخورد نكرد. من امیدوارم، حالا كه او دیگر ترسی از ازدستدادن آرای رایدهندگان به خود ندارد، بتواند و بخواهد این دیوار ـ كه طولانیتر و شرمآورتر از دیوار برلین است ـ و همه دیوارهایی را فرو ریزد كه حق رفتوآمد آزادانه مردم را نقض میكند. آیا اوباما كه بسیار مشتاقانه از هدیه كوچك اخیر به بانكداران خصوصی (750 بیلیون دلار) حمایت میكند، طبق روال معمول چنان حكومتداری میكند كه ضرر و زیانها متوجه خیل كثیری از مردم شود و منافع متوجه درصد كمی از آنها شود؟ من میترسم چنین شود، اما امیدوارم اینگونه نباشد.
آیا اوباما پروتكل كیوتو** را تایید و از آن پیروی میكند، و آیا او به اعطای حق مصونیت ویژه به ملتهایی كه بیش از همه سیاره زمین را به مخاطره انداختهاند، ادامه خواهد داد؟ آیا او به نفع ماشینها حكومت خواهد كرد یا انسانها؟ آیا او میتواند مسیر مرگبار زندگی اندك مردمی را تغییر دهد كه سرنوشت همه انسانها را به خطر انداختهاند؟ من میترسم نتواند، اما امیدوارم اینگونه نباشد. آیا اوباما، اولین رئیسجمهور سیاهپوست تاریخ ایالات متحد، رویای مارتین لوتر كینگ را تحقق خواهد بخشید یا كابوس كاندولیزا رایس را؟ كاخ سفید كه اكنون دیگر خانه او محسوب میشود، با دستان بردههای سیاهپوست ساخته شد. من امیدوارم اوباما هرگز این نكته را فراموش نكند.
---------------------------------
* - طرح جنجالی دولت بوش برای ساخت دیواری به طول ۱۱۰۰ کیلومتر مجهز به حسگرهای الکترونیکی با هدف ممانعت از عبور مهاجرین غیرقانونی از مرز جنوبی آمریکا با مکزیک. همزمان با طرح این مساله، در بودجه دولت آمریکا یك میلیارد و دویست میلیون دلار اعتبار برای این طرح اختصاص یافت.
منبع: mrzine.monthlyreview, 6 November 2008
شهر کم کم زیر آوار خود مدفون شد
سر اول چندان بحرانی به نظرم نرسید هرچند که بحرانی بود. چشمانم را بستم و گفتم جنگ است و صد نفر مرده اند. هم تمام می شود و هم فراموش. بعدتر دیدم که نمی شود ندید همه چیز حسابی بوی فاجعه می دهد و بعد گفتم یکی قدرت دارد و دیگری ندارد آن که ندارد برای بقا مجبور به تسلیم است اگر تسلیم نشود مقصر فاجعه خود اوست. اما ماجرا به این جا ختم نشد بوی فاجعه کم کم تهوع آور شد و حالا عملن در نفرت محض کاری جز ابراز تاسف از من بر نمی آید.
حدودن بیست روز می گذرد از حمله ی نیروهای اسراییل به نوار غزه. نزدیک به هزار نفر انسان زیر آتش زمینی و هوایی جان داده اند. این دیگر از جنگ هم فراتر است. حالا ماجرا تبدیل به یک واقعه ی غم انگیز تاریخی شده که ما (یا لااقل من) فراموشش نخواهیم کرد (یا لااقل نخواهم کرد). این فاجعه نه توجیه حقوقی دارد نه توجیه عقلانی و نه توجیه اخلاقی. از میان این توجیه طلبی ها آخری است که برایم مهم است. آخری است که شاید دردناک ترین عدم توجیه است.
همیشه فکر می کنم که اخلاق چند حکم بدیهی دارد که تمام ساختمان متزلزل اخلاقیات بر این مبانی استوار است. اگر کل این ساختمان فرو ریزد (که گه گاه فرو می ریزد) این مبانی از بین نمی روند. این ها احکامی هستند که حدی از مطلق بودن را در خود دارند و همه نیک ها و همه شرها سر اول به محک این ها می رسند. این احکام بدیهی اصولی ترین شکل اخلاقیات را شامل می شود و البته شاید کلی ترین شکل. چنین حکم هایی بارزترین نمونه ی این قول است که اخلاق ابزاری است برای منفعت بشر. و در نتیجه عملن هیچ انسانی لااقل در مقام نظر مخالف با این اصول و احکام نیست.
پایه ای ترین اصل بدیهی در فلسفه ی اخلاق قاعده ی زرین (Golden Rule) نام گرفته. این قاعده بیان می دارد که: آن کن که می خواهی با تو شود (Do as you would be done by). اگر فاعل فعلی را انجام دهد در صورتی فعل او اخلاقی تلقی می شود که اگر مفعول آن فعل قرار گیرد نیز راضی به انجام آن باشد. این قاعده اصولن ملاک بدیهیات دیگر اخلاق و در نتیجه بنیان اصلی ساختمان نسبی اخلاقیات است.
اسراییل کشوری قانونی است و تمام جهان (الا چند کشور معلوم الحال) به قانونی بودن مرزها و حکومت آن معتقدند و اسراییل در سازمان ملل متحد دارای کرسی است پس مملکتی است که قوانین بین المللی را پذیرفته. حال این کشور به دلایل متعدد و معلومی سالیان بسیاری است که به جنگ مشغولیت دارد. قصدم از آغاز این است که وارد مقوله ی قانون نشوم اما برای ادامه ی بحث لازم است که به این نکته اشاره شود که جنگ قوانینی دارد که عمومن بر مبنای اخلاقیات نوشته شده و اگر این قانون هست از برای منفعت بشر است و نه هیچ امر دیگری.
اسراییل قوانین جنگ را بارها زیر پا گذاشته اما این بار بحث فرق می کند. اسراییل نزدیک به هزار نفر را کشته و کشتن از منظر اخلاق به طریقی بدیهی قبیح است. اسراییل به بهانه ی حضور نیروهای حماس در منطقه ی غزه نزدیک به هزار نفر را کشته با وجود این که توان آتش اسراییل چندین برابر بیشتر از توان آتش حماس و حتی هر نیروی دیگر فلسطینی است. این جا قاعده ی زرین به کارمان می آید. آیا اسراییل در شرایط برابر مفعول این فعل بودن را برای خود می پذیرفت؟
از این گذشته دیگری را کشتن در هر شرایطی قبیح است٬ چه فاعل آن اسراییل باشد چه حماس. من شکی در تروریستی بودن جنبش حماس ندارم. شکی در غیراخلاقی بودن افعال حماس ندارم. شکی نیست که اسراییل تنها مقصر این جنایت نیست. اما نابرابری آتش٬ نسل کشی٬ محاصره و جلوگیری از ورود کمک به شهر٬ جلوگیری از خارج شدن مردم عادی از شهر و... همه اعمالی غیر انسانی و غیر اخلاقی است که اسراییل عاملشان شده. هیچ توجیهی بر این افعال وجود ندارد جز قدرت...
و تاسفی که گفتم این جاست که هیچ کس توان به عمل رساندن اخلاق را از نظر ندارد پیش روی صاحب قدرت. تنها می توانم تاسف خودم را ابراز کنم از این که خوی توحش آدمی از پس دو هزار سال رشد اندیشه ی اخلاقی ذره ای تغییر نیافته و گویی اخلاق در نظر رشد می کند و نهایتن میان آنان که هیچشان قدرت نیست و همه چیز به قدرت ختم می شود... «حق با من است چون من اسلحه دارم و تو نداری!».
مکاشفه ای در باب شوریدگی
فریاد می زند: «بعد از این دیوانه سازم خویش را»! او اکنون پای از شیفتگی فراتر برده و شوریده شده است. او جز معشوقش نمی بیند و جز او به چیزی توجه ندارد. معاش را وانهاده و دیگر برایش مهم نیست که چگونه به نظر می آید.او شوریدگی اش را پنهان نمی سازد و دیگر از رسوایی ابا ندارد. او دیوانه است و معشوقش دیوانه می کند.
مرز جنون و عقل لحظه ای است! جنون،خود لحظه ای است! جنون هرگز در تداوم نیست، بل حالی است ادواری در حین شیفتگی. شیفته نسبت به واله سازش گه گاه دیوانه می شود چرا که این واله ساز دیوانه کننده است و هر آن چه دیوانه کننده است تو را در یک لحظه دیوانه می کند،پس رهایت می کند و باز دیوانه می سازدت! جنون وجود ندارد مگر به صورتی ادواری. جنون از این رو ثمین است؛ چون الماسی که از کمی اش پر بها گشته. دیوانه شدن کار هر کس نیست؛ این اوج احساس انسانی است.
عقل نفرت انگیز است و آدمی از آن دم که پای در عشق بگذارد از آن گریز دارد ؛ ولی تنها آن گاه آدمی از عقل فارغ می شود که دیوانه باشد و دیوانه شدن آسان نیست و دیوانه شدن خفیف نیست و دیوانه مطرود نیست بل آن کس که دیوانه نیست هیچ نیست ، جز عاقلی احمق که عقل را بها بشمارد و بدان ببالد. عاقل دیوانه نیست و از این رو نمی فهمد که حال شوریده چیست و بر این نمط او را تماخره کند و شوریده در دل به عاقل بخندد که : «تو چه احمقی!».
شوریده ، از رمق افتاده است! دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. مدت هاست راه پیموده و از این رو خسته است اما خستگی برایش اهمیت ندارد. هنوز راه هست تا به او رسیدن؛ او می خواهد سرخوشانه برقصد و آواز بخواند و فریاد بزند که :«من ، شوریده ام! من شیفته ای دیوانه ام!». در راه رسیدن به او می رقصد و از دیوانگی خود سرخوش است.
کلمات، آواها،رنگها، دیوانه می کنند و رها می سازند و باز دیوانه می کنند. هر رنگ روحت را به اوج می رساند و رهایش می کند و این سقوط اوج دیوانگی است؛ وقتی دلت از پایین افتادن مورمور می شود! رنگ و کلام و آوا خلاصه می شود در نام زیبایی و تنها همین است که دیوانه می کند. هر آن چه دیوانه می کند زیباست و آدمی تنها مجنون زیبایی است!
زرد،سبز،بنفش...کنار هم نشستن فعل ها و اسم ها...صدای ساکسیفون و گیتار و کلارینت...موهای صاف و سیاه آن زن... صورت هندسی و شکسته اش... روح غریبش... ذهن دیوانه اش... و رنگ هایی که او بر کاغذ می گذارد( این نمونه ی آزمایشی بود جای این صفات هرچه دوست دارید فرض کنید!)... این ها همه زیبایند و جمله دیوانه کننده؛ پس من دیوانه می شوم هر از گاهی، در اوج شیفتگی ام. من شیفته ام... و دیوانه هم هستم!
دیوانگی حالی است که تو را مایل به خود نگاه می دارد. وقتی نسبت به چیزی دیوانه شدی واله و شوریده ی دیوانگی ات گشته ای و آن گاه که دیوانه نیستی باز می خواهی دیوانه شوی... دیوانگی اعتیاد زاست و تو همیشه در خماری اش درد می کشی و باز این دردی است شیرین (و مازوخیستی). آن گاه که دیوانه شدی سرخوشانه بالا و پایین می پری و نمی دانی چه کنی؛ چون دیوانه ای!
این عشق به دیوانه بودن و دیوانه شدن و آن شیفتگی نسبت به شیفتگی (که در مطلب قبل گفتم) باعث می شود که شیفته ی شوریده تمایلی به وصال آن چه او را بدین حال واداشته نداشته باشد. او می خواهد هماره این گونه شوریده و واله باشد پس هر آن چه که از او این احوال را سلب کند را نمی خواهد. این نخواستن ناخودآگاه است. او خود نمی داند که وصال را نمی خواهد. وصال سالب احوال اوست ( در بعضی موارد). اگر این گونه باشد پس این راه را نهایت صورت بستن نشاید!
اما اگر فرد در حین با او بودن همچنان شیفته و شوریده است پس راضی است و حالا چه دلیل برای نرسیدن هست؟ این معیت اوج لذت بشر از شیدایی و شیفتگی و شوریدگی است. او همه ی این ها هست و با او نیز هست. او اکنون همه چیز است و شاید هیچ نیست.
مکاشفه ای در باب شیفتگی
عشق زایاست و به همان نسبت میرا! آن که پا در عشق می گذارد اگر پیش رونده باشد،تنها عاشق نمی ماند. عاشق نمی تواند در یک جا بماند. خصوصیت عشق بی قراری است؛ چه در حالت مشهود و فیزیکی و چه در حالت روحی و نامحسوس (برای دیگران). عاشق یک جا نمی ماند . عشق احساس می زاید و عاشق از عشق در می گذرد و پا در مرتبه ای فرای آن می گذارد.
عاشق حالا تبدیل به کسی دیگر شده. کسی که هیچ چیز نمی بیند جز معشوقش. کسی که همه چیز برایش در یک چیز خلاصه می شود و آن هم آن چیزی است که او نسبت بدان شیفته است. او دیگر فکر نمی کند؛ او می گوید:« من تنها او را می خواهم» و غیر از این، دیگر چیزی در ذهنش وجود ندارد. با این حال او هنوز زندگی می کند، هنوز نفس می کشد؛ اما تنها دلیل تنفس اوست! هم او که به شیفته شیفتگی بخشیده!
مهم نه معشوق است و نه شیفته! مهم شیفتگی است (اگر اهمیتی برای اهمیت قایل باشیم!). مهم این است که من نسبت به او احساس شیفتگی می کنم و این جا مقصود تنها شیفتگی است؛ باقی همه وسایلی هستند که باعث می شوند من شیفته باشم. مسلما شیفتگی یک هدف نیست؛ چرا که هدف به محض دستیابی دیگر مقصود نیست اما شیفتگی در حین شیفتگی نیز مقصود است و به همین سبب وسیله اش در طول وجودش ملزوم .
آن که شیفته می شود دیگر نمی تواند شیفته نباشد. شیفتگی بالقوه ای است که به محض بالفعل شدن ابدی می شود. شیفته همیشه شیفته است و از این رو همیشه ملزم به وسایل شیفتگی. از این روست که بسیاری شیفتگی برایش پیش می آید. آن که (یا آن چه) شیفته اش می شوی باید ارزش شیفتگی را داشته باشد و شیفتگی هرگز در مورد آن چه واله ساز نیست محقق نخواهد شد:
من شیفته ام چون او شیفته می کند! اما شیفته کنندگی او تنها ، وسیله ای است که من شیفته شوم. در حقیقت این شیفتگی است که مرا شیفته می کند!
من شیفته ام؛ بدون در نظر گرفتن آن چه قبلا بوده ام! من قبلا شیفته نبودم، حالا شیفته ام و از این پس هر چه باشم شیفته هم خواهم بود.
شیفته شیفته تر می شود،مدام! او جز آن چه بدان شیفته است چیزی نمی بیند. او اندک اندک در برابر شیفته کننده اش به شوریدگی می رسد و معاش را وا می نهد. او اکنون دیوانه است...
مکاشفه ای در باب عشق
شاید تنها جایی که کلام عشق معنا می یابد جایی است که تناقض شکل می گیرد. عشق مفهومی است که زیاد از حد بسیط شده و هر کس کمی دلش قلقلک می شود داد عاشقی سر می دهد. این در حالی است که عشق مفهومی جدا از ترشح هورمون های جنسی دارد. عشق زاده ی تناقضی است در حالات یک انسان در مقابل یک عامل بیرونی که به آن معشوق می گوییم.
«من به صورتی تناقض بار خوش و ناخوشم»( رولان بارت - سخن عاشق). این تبلور حال عاشق در کلمات است. در حالی که با بیان شدن٬ این حال تنها نازل می شود. اما عشق تنها با این تناقض و دودلی است که معنا می یابد. تنها وقتی کسی عاشق است که در آن واحد اندوهگین و خوشحال باشد. به عبارتی عاشق از اندوه خود خوشحال است. از این که چیزی چون معشوق می تواند او را اندوهگین کند احساس سرخوشی می کند.
تمامی احساسات یک عاشق دو چندان و پارادوکسیکال است. اضطراب٬اندوه٬انتظار٬خیال٬خشم٬شادی٬اشک٬آرامش٬زیبابینی و... . همه ی این ها حالات یک عاشق است و این حالات زمانی آشکار (و برای دیگران محسوس) است که معشوق نیز چون عاشق انسان باشد و دو طرف رابطه ی عاشقانه از نفس و وجود بشری برخوردار باشند. چرا که عاشق به مواد و مجردات غیر انسانی رسوا نمی شود ٬ عشقش در بوق نمی شود و حتی عشقش به چشم دیگران عشق محسوب نمی شود. هرگز کسی که عاشق خدایش است به چشم آدمیان عاشق نمی آید. هرگز عشق کسی که به کلمات عشق می ورزد به نظر نمی رسد.
عشق به عنوان محصولی از یک تناقض محض قاعدتا نمی تواند حالتی هنجار باشد. به همین سبب است که در حد اعلای خود شیفتگی٬آشفتگی ٬شوریدگی و حتی گذشتن از وجود از پس آن می آید. اینان همه زاده ی یک ناهنجاری بیمارگونه اند که ما آن را عشق می نامیم. ناهنجاری ای که به سبب زیبایی غیر قابل وصفش مورد قبول آدمیان قرار گرفته و حتی آنان که به این حال دست نمی یابند نیز با کوچک ترین احساس جنسی خود را عاشق می نامند.
با توجه به احساس زایی عشق ٬ حالاتی والاتر از خود عشق به وجود می آید که دیگر عشق را محو می کند. محو شدن عشق به معنای نابود شدنش نیست... احساسات برتر از عشق خود بر مینای عاشقی است. عشق در حالاتی که از دل بیمارگونگی اش زاده می شود محلول می گردد و دیگر شاید نیست. حالاتی که ما به آن شیفتگی و از پسش شوریدگی می گوییم.
بر این نمط عشق باز از منظری مطلقا نسبی تناقضی محض را به رخ می کشد. عشق احساس بسیار بزرگی است که در عین حال نازل است. عشق حالتی رویایی برای روح آدمی است اما عاشق هنوز در مقابل شیفته و شوریده خفیف است. این را می توان نمودی از مشرق ها در فلسفه ی اشراق دید. بدین معنی که عشق برای ناعاشق مشرق و برای شیفته مغرب است و مشرق کبری باری نیست شدن است.
عاشق یک جا نمی ماند. او اندک اندک می خواهد شیفته شود...
مکاشفه در چیستی میهن 1
چند روز پیش با رفیق عزیزی مشغول گفتگو بودیم. این رفیق ما در هر چیز پی جامعه شناسی است. ادبیات و فلسفه و تاریخ و کوفت و زهرمار را کاری ندارد. برایش مهم این است که همه ی این ها زاده ی یک پروسه ی اجتماعی است. با هم حرف می زدیم در مورد آنچه بر این خاک گذشته. آن شب حال من بد شد! اولین بار بود که به این وطن اندیشیدم. به این که چقدر غمگین است گذشته ی این سرزمین. و هر چه به این غم می نگریستم می دیدم که اندوه این خاک در برابر حقارتش هیچ است. ما هیچ نداریم و از آغاز نیز نداشته ایم...
بسیارند کسانی که به ایرانی بودن خود عمیقا مفتخرند. کسانی که ایران را مایه ی غرور می دانند. تاریخ هفت هزار ساله را بزرگ و گرامی می دارند و همه جا با سری افراشته از ایران سخن می گویند. بیش تر این آدم ها در حد وحشتناکی تهوع آورند! تعصب ناسیونالیستی این طایفه به گونه ای احمقانه پر از جهل است. آن ها نمی دانند که غیرت چه چیز را دارند!آیا یک بار به تاریخ نگاه انداخته اند؟یا تنها دم از تاریخ پر بار می زنند؟آیا می دانند به چه می بالند؟ والله اگر بدانند این بالیدن را ادامه دادن نتوانند!
کوروش کبیر! مردی که لوح حقوق نگاشت! مردی که بردگان یهودی را آزاد ساخت.مردی که خیلی نکشت! ـ هرچند همه ی این ها تصویر ایرانی از کوروش است ـ ... باز هم با وجود این تصویر نیک چه سود برای ما از داشتن یک مرد بزرگ در تاریخمان؟ ما قبل از کوروش چه بودیم؟ بعد از او چه شدیم؟ کوروش چه کرد جز فتح اقالیمی که به یک نسیم به چخت عظمی رفتند؟ ما ملت ایرانیم با تاریخی که می دانیم سراسر تحقیر شدن بوده است.
من به عنوان یک ایرانی در تاریخم چیزی نمی بینم که به آن ببالم.ما را کشتند٬ بر سرمان کوفتند٬ تحقیرمان کردند و ما تنها برای بقاء٬ هیچ نگفتیم. ایرانی بودن من نشانه ی پستی من برای زنده ماندن است. خفیف زندگی کرده ایم! چرا باید ببالم به این نام؟ ایرانی ام و از این عنوان فرار نمی کنم اما هرگز بدان مفتخر نیستم.
مکاشفه فی مقامات حی بن یقظان
دیروز بعد از ظهر یک داستان به دستم رسید با نام «زنده ی بیدار» که به تحقیق آخرین مسوده ی شیخ الرییس بوعلی سینا در باب فلسفه است. این داستان ده صفحه ای بیشتر نیست و با این حال قدرت غریبی دارد در تاثیر. چه از نظر زبان و چه از نظر مایحتوی سخنی پیچیده و موثر است. دشواری داستان سبب شده است که من مصمم شوم بارها آن را بخوانم. با این حال امروز می خواهم غریب ترین بند این قصه را در اینجا ذکر کنم و از پسش چند کلامی بنویسم. مسلما پس از بازخواندن دوباره و دوباره ی این قصه باز در موردش مقالاتی خواهم نوشت. از این رو هر مقاله در مورد این داستان را یک نمط می نامم بر طریق رساله ی اشارات ابن سینا.
نمط نخست
«نیکویی وی پرده ی نیکویی وی است و پدید آمدن وی سبب ناپدیدی وی است و آشکارا شدن وی سبب پنهان شدن وی است. چنان که آفتاب اگر چند اندکی پنهان شد بسیار آشکارا شد و چون سخت پیدا شد ٬ اندر پرده شد. پس روشنی وی پرده ی روشنی وی است.»
حی بن یقظان (زنده ی بیدار) ٬ ابن سینا.
آن چه بدان مطمئن بودم عدم وجود حق و دست کم شکاک بودنم به وجود او بود. هرگز این را باور نکردم که خدایی آن بالا یا در هر گورستان دیگر باشد. به نظرم بدوی و احمقانه می آمد که برای این جهان خالقی حی در نظر بگیرم که هنوز هم زندگی ما را در کنترل دارد. انسانیت برایم ارزشی والا داشت و از این رو انسان را در صدر هستی قرار می دادم . گه گاه با دیدگاهی کاملا سفسطی در می آمدم که انسان خالق هستی است چرا که انسان در ذهن خود خدا را خلق کرده و خدا نیز خالق کل هستی است پس با یک نسبت ساده انسان را به واجب الوجود تبدیل می کردم.
دیروز داستان «حی بن یقظان» شیخ الرییس را خواندم. دشواری اش گاهی سرم را سنگین می کرد. باز هم می خوانمش اما آن چه در این بار نخست برایم مهم بود همین بندی بود که در آغاز این نمط نوشتم. باز هم چند باری همین بند را خواندم تا با دید بهتری درباره اش بنویسم. اول ساده نویسی ای غیر حرفه ای از آن می کنم تا توضیح دادن برداشتم را برای خود آسان کنم.
«وی» را در سطر نخست خدا می انگارم. به این ترتیب خوبی و حسن خداوند را باید دلیل پیدا نبودن این حسن دانست.حتی از دیدگاه انسانی تر اگر «وی» را معشوق در نظر بگیریم ( که از ابن سینا بعید به نظر می رسد!) نیکو جمال بودن معشوق خود دلیل ناپیدایی این جمال است. همانطور که در مورد همین حضرت «وی» پدید آمدن (و به عبارتی بهتر وجود یافتن یا وجود داشتن) را دلیل بر ناپدیدی می بینیم. باز شیخ آشکارا بودن را در تقابل با ناپیدا بودن «وی» در یک نسبت علی قرار می دهد و ناپیدایی «وی» را معلول آشکارا بودنش می داند.
سطور مهم این بند از نظر من از این جا آغاز می شود که مثال خورشید را می آورد و بیان می دارد که خورشید اگر مدت کمی از نظرها ناپدید شود برای همه عجیب و قابل توجه خواهد بود و از روی این اعجاب و غیر عادی بودن امر به عدم وجود خورشید پی برده خواهد شد. اما چون خورشید مدام بر مرکب آسمان در گردش است و بی توقفی در روز روشنی می بخشد ما متوجه روشنی اش نمی شویم. پس روشنی خورشید دلیلی است بر مورد توجه قرار نگرفتن این روشنی.
گستردگی و شمول این نظریه را می توان در کوچکترین اجزای طبیعی و غیر طبیعی پیرامون دید. همه چیز برای ما عادی است و از این رو مهم به نظر نمی رسد. چرا که وجود تمام این ذی وجودها پرده ی وجودشان است. همین امر مرا بدجور به فکر واداشت و ذهنم را جوری مشغول کرد که ساعت ها با صدای Joplin در گوشم فکر کردم. به چه؟
این سخن نماینده ی این بود که اگر خدایی در کار باشد وجود دائمی و بلاانقطاعش در همه جای هستی سبب این است که ما وجودش را درنیابیم.در اصل وجود همیشگی اوست که پرده ی وجود وی است و من با ذهنی انسانی و عادت طلب قادر به درک این وجود نیستم. همانطور که نور خورشید را در حجاب می بینم. بدین ترتیب دیروز تمام دستگاه فکری ام که بر اساس عدم وجود خالق بنا شده بود در آستانه ی فروپاشی قرار گرفت. خدا داشت کم کم پا در زندگی من می گذاشت.
و اما در آن ساعت های فکر کردن به معیت موسیقی دهه ی شصت چه گذشت؟ اگر این را بخواهم بنویسم که سرزمین فنجان های خالی هفتاد من کاغذ شود. اما نتیجه ی شاید موقتی ام را باز خواهم گفت تا بعد که بیشتر قصه را بازخوانم و نموط دیگری بر آن بنویسم:
سالیان درازی است که دیگر انسان بر انسان بودن خود تکیه کرده است و پشت بر دیوار کلیسا نمی زند. انسان هنوز خداوند را می ستاید و می پرستد اما نمی گذارد که او در مسایل انسانی اش دخالت کند. خداوند موجودی ماوراالطبیعی است و بهتر است به وظایف الهی اش برسد. ما انسانیم و نه فریشتگانی وابسته ی تام به حق. از این رو خدا ـ برای آن که خدا را می ستاید ـ فقط خداست و نه چیز دیگر. خدا هیچ ولایتی بر ما ندارد. خدا هیچ مالکیتی بر ما ندارد. خدا تنها ـ باز هم برای آن که خدا را می ستاید ـ مرجعی است و بس.
هرگز خدا در زندگی من تاثیر نداشته است. آن کاری را که با وجود او انجام می دهم را بدون وجود او نیز به مرحله ی عمل می رسانم. پس خدا در زندگی من مهم نیست: حال چه باشد چه نباشد! من عنصری را به نام خدا از ذهنم پاک می کنم. بیهوده است که بخواهی ذهنت را معطل بحث پیرامون این موضوع بکنی چرا که منتج نخواهد بود و از افکاری مهم تر بازت می دارد. بهتر است به چیزی بیاندیشم که انسان را سود آور و مکرم باشد. فکر من فکری انسانی است پس با خدا چه کار است؟
مکاشفه در سایه
من نه تنها منتقد نیستم٬بلکه منتقد نیستم! و نامنتقدانی که منتقد نیستند٬خوشبختانه به هیچ روی ادعای نقد ندارند. من هم به عنوان یکی از اعضای این دسته با غرور سر خود را بالا می گیرم و می گویم که من نقد نمی کنم بلکه نظری صددرصد شخصی را تحت عنوان مکاشفه برای دل خود می نویسم و این حق را هم دارم که مکاشفات شخصی ام را برای دیگران بازگو کنم و بر این نمط نقد را می گذارم برای عزیزان منتقد!
حال با این رفع اتهام محکم می توانم با خیال راحت آن چه را که دیده ام بازبگویم. من یک کاشفم و اکنون مکاشفه ای را از مکاشفات اخیرم باز خواهم گفت:
ماه در آب
محمد یعقوبی
خیلی وقت است که با نمایش های محمد یعقوبی آشنایم. از همان بار اول که مخاطب نمایش هایش قرار گرفتم ـ نمی دانم به چه دلیل ـ کارش بدجور به دلم نشست. از آن به بعد هرکاری که از او به نمایش در می آمد را بیش از دوبار می دیدم و ـ نمی دانم به درست یا غلط ـ مدافع تمام نمایش هایش بودم. گه گاه این نوع برخوردم با آثار یعقوبی به افراطی خردسالانه نزدیک می شد که داد همه را در می آورد (نمونه اش «قرمز و دیگران» بود که من شدیدا در بوقش کرده بودم و مادرم معتقد بود که «این تنها یک شیفتگی کودکانه است»!!). اما احساس می کنم مدتی است این افراط را در برخورد با هر اثر هنری در خودم خفه کرده ام و هم از این روست که با دلی محکم حاضرم مکاشفاتم را بنگارم و آن هم این بار در مورد کسی که افراط عجیبی در طرفداری از او داشتم:
ماه در آب نمایشی از محمد یعقوبی است که این روزها در سالن سایه ی مجموعه ی تئاتر شهر روی صحنه است. آن طور که رسانه ها (احتمال می دهم از زبان خود یعقوبی) می گویند:« نمایش ماجرای زنی است که خواب هایش تعبیر می شوند.». اما آن چه من دیدم کلی بود که قول مذکور گوشه ای تاریک از آن را می گرفت. آن چه من دیدم ماجرای خانه ای بود که بیرونش را نمی دانیم چه خبر است. همه چیز نمایش درون یک چهاردیواری است با مسائل مختلف آدم هایی که در این چهار دیواری زندگی می کنند یا برای دمی وارد آن می شوند. نمایش ماجرای خانواده ای است بسیار عادی با مسائلی بسیار عادی تر که احتمالا بیشتر مصداق های واقعی اش را در جهان پیرامون ما شامل می شود. زنی که شوهرش او را با کودکی چندماهه رها کرده و رفته. خواهری که دارد به سرنوشت همین زن دچار می شود. برادری که دور از خانواده است و گاه سری به آن ها می زند. مادری که دچار نسیان است و... . این حدیثی معمول است برای بشری که این روزها نفس می کشد. از این رو ساختار بی آلایش محمد یعقوبی در اجرای این نمایش بجا به نظر می رسد.
همانطور که گفتم ساختار کلی نمایش ماه در آب ـ چه در نمایشنامه٬چه در اجرا ـ دارای سادگی محضی است. هر چند که این موضوع در مورد یعقوبی که هر بار شیوه ی جدیدی را برای روایت می آزماید عجیب است اما مسلم این است که این نوع ساخت هم ـلا اقل برای این فرد ـ نوعی نوآوری است. ابدا معتقد نیستم که محمد یعقوبی کارگردان مدرنی است اما این نظر را دارم که او هرگز برای بیان حرف های خود از شیوه ای تکراری استفاده نکرده است. این امر احتمالا مهمترین علت اوج و فرود کارهایش در این چند سال است.
نمایش های یعقوبی عموما بر دیالوگ تکیه دارد و اگر دیالوگ را از او بگیری هیچ چیز برایش نگذاشتی. این چیزی است که ـ بر خلاف بسیاری ـ من مخالفتی با آن ندارم و شاید بشود گفت که حتی این شیوه را ارجح می دانم.این نمایش هم پر از دیالوگ است. دیالوگ هایی که همچون ساختار نمایش ساده اند و به همین دلیل ـ به قول دوستی ـ از بعد بهره ای ندارند. و باز این جا بحث این است که بعد در دیالوگ چیست؟ و آیا لازم است؟ که چون من منتقد نیستم به توضیح آن درنمی آیم . ( انتقاد هم وارد نیست)
موضوع دیگری که خیلی به چشم می آید ـ وبعضی آن را مذموم می دارند و برخی مقبول ـ نبود درام اساسی ( یا درام دراماتیک) در این نمایش است. گره اساسی در این نمایش واقع نمی شود که این بر خلاف اصول دراماتیک نمایش هایی از این نوع است. اما باز نظر شخصی من این است که داستان از قراری است که تمام دلایل دراماتیک را از بین می برد. در هنر نیز کسی نمی تواند بایدی بیاورد. خیلی ها این گونه نمایش ها را دراماتیک ساخته اند و حالا این یکی نخواسته این کار را بکند. مسلما تئاتر و درام دارای نسبت تساوی نیستند و هر تئاتری لزوما نباید دراماتیک باشد. (امین عظیمی با ادب باش و به من فحش نده!)
خیلی نمی خواهم روی بازی ها نظری بدهم. بازی ها این بار ضعیف تر از نمایش های پیشین یعقوبی بود.فکر می کنم حضور بهروز بقایی در نمایش های یعقوبی نقش مهمی در خوب بودن کار دارد. و او در این اجرا بازی نمی کند (شاید متاسفانه!).
(موسیقی کار هم باب طبع من نبود پس خاموش!)
از نظر من این کار افت قابل توجهی نسبت به کار قبلی یعقوبی (تنها راه ممکن) داشته است. ولی به هر حال من با این نظریه که هنرمند یا نباید اثر خود را ارائه دهد یا وقتی ارائه دهد که شاهکاری آفریده باشد مخالفم. مسلما این کار در نظر خالقش خوب می آمده که در صدد ارائه ی آن بر آمده و این هم مسلما نظر من است نه نظر همه ی کسانی که این نمایش را دیده اند. باز هم می گویم من تنها دارم مکاشفه می کنم.