چطور به متنی دینی، دینی نگاه نکنیم

در پست قبلی باب ۱۳ نامه ی اول به قرنطیان نوشته ی پولوس را عینن آوردم. کسی بی هیچ نام و نشان نظری گذاشت مبنی بر این که چه کار مزخرفی کردم و مگر می شود به چشم متنی دینی به این بیاض ننگریست و دلیل کوبنده ای آورد که قرآن تحریف شده و چطور من از کتاب مقدس می نویسم؟ و چه بسیار نیک بوده کارش که موجبات باز نگاشتن مرا فراهم آورد چرا که بسیار خواهان توضیحکی دادن درباره ی نگاهم به متون دینی (به خصوص عهد جدید) بودم.

به هر صورت و ترتیب هدف از نگاشتن این مسوده این است که می خواهم  بگویم که چرا باید به این متون از منظر دینی ننگریست (بحث من در این چند بند مرجوع می شود به صرف عهد جدید کتاب مقدس.):

 عهد جدید مجموعه ای است متشکل از 6 کتاب و 21 نامه که ما بین نیمه ی دوم قرن اول میلادی تا اواسط قرن دوم میلادی نگاشته شده است. پس از گذشت نزدیک به سه قرن از نگاشته شدن رسالات و کتب مذکور، در شورای سوم کارتاژ به سال 397 میلادی متون عهد جدید به صورت فعلی به تثبیت رسید. حال بحث این جاست که چنین متون پراکنده ای ادعای ثبوت تاریخی از بدو پیغامبری عیسی نیز نداشته اند.

اهمیت مسیحیت و عهد جدید در دو چیز است. اولن عهد جدید در اواسط دوران یونانی مأبی نوشته شده است. این امر سبب تاثیر عمیق خردگرایی در این کتاب می شود. ثانین جز خیل نه چندان کثیری از اندیشمندان قرون وسطی هیچ مسیحی متفکری قائل به الوهیت عهد جدید نمی شود بلکه عهد جدید را زاده ی اندیشه ی افرادی می دانند که آن افراد خصوصیات وحیانی داشته اند. این که رسولان اولی (اعم از حواری و غیر حواری) مخاطب وحی بوده اند عقیده ای است که عبرانیان متعصب مسیحی آن را باب کردند. اما نهایتن این اندیشه پایدار نبود و تفکر زمینی نگر کتب مقدس اندک اندک بر دیگر خوانش ها غلبه یافت و عملن در دوره ی نهضت اصلاح دینی کاملن فراگیر شد.

در نتیجه عهد جدید متنی زمینی است با دیدگاهی خدای خواهانه. یعنی نویسنده خود معترف است به این که نوشته هایش از ذهن خویش تراوش یافته اما در ساختار نوشته هایش بسیار الهی نگر است. و بر این طریق اگر رویم تا میانه ی راه دینی ننگریستن به این متون را پیموده ایم.

می ماند بحث الوهیت نگرانه ی نویسندگان عهد جدید. با رجوع به متن رسالات و مکاتبات این مجموعه عملن می بینیم که دستمان بسته است برای هرگونه دینی ننگریستن. این جاست که رجوع می کنیم به چندین اصل:

اولن در بالا اشاره کردم به نگاشته شدن این کتب و رسالات در عصر یونانی مأبی. این امر در کنار این که ما قائل به این هستیم که این متون را ۸ ذهن کاملن زمینی نوشته است منتج به این نتیجه می شود که ما از بند ظواهر فریشتگان و معجزات بگذریم و تبیین یونانی مأبانه ی سنت پولوسی را از ایمان بخوانیم و ساختار کلی مذهبی را بشناسیم که خردورزی عصرجدید و از پی آن دوران روشنگری مرهون شکل گیری و شکل دهی آن است.

ثانین بحث اخلاق به میان می آید. عملن با نظر هر آن که می گوید اخلاق به مثابه ی دین است مخالفم اما بی شک هر عقل سلیمی می پذیرد که علت غایی هر دینی ترویج اخلاقیات است. دین مبلغ نیکی است (فارغ از این که در همه ی ادیان پس از پیغمبران اصحاب معابد از دین چه استفاده های شریرانه ای کرده اند). با نظر به مقوله ی اخلاق و اخلاقیات خوانش ما از کتابی چون عهد جدید تغییری اساسی را توانا می شود. حالا ما با مجموعه ای از مزخرفات افسانه گون سر و کار نداریم چه از پس این افسون ها و افسانه ها اخلاقیات عمیقی نهفته است که حتی اگر برای ما قابل قبول نباشد لااقل ارزش کندوکاو دارند.

ثالثن کتب مقدسه و به خصوص عهد جدید از بار ادبی غریبی برخوردارند. گوییا شعر در برابر توست. احساسات بارها تحریک می شود و این تحریکات گاهی تا مرز خطرناک ایمان پیشت می برد. این لذت خواندن متنی ادیبانه است که نویسنده اش با سادگی کمیابی آن را به نگارش درآورده. این جا عهد جدید شبیه می شود به تئوگونی اثر هزیود.

روده زیاد دراز کردم اما مخلص این که با نظر به شرایط فوق راحت می توان عهد جدید را متنی مذهبی ندانست. نگاه به ظاهر کلمات این مجموعه شاید هر آن کس که متعصبانه ضد دین است را به گفتن سخنان حتی تمسخر آمیز وادارد اما چنین تعصبی هیچ کم ندارد از تعصب آنان که به نام مسیح بر صلیب زجر کشیده آدم می سوزاندند و اینان که به نام مهدی مجهول زمین و زمان می سوزانند.  

The Bible, 1 corinthians: 13

شاید بشود که به چشم متنی دینی نگاهش نکنی:

(۱)آن گاه که به زبان آدمیان و فرشتگان سخن می گویم، اگر عاری از محبت باشم، چیزی نیستم جز مفرغی که به صدا در می آید یا سنجی که بانگ آن طنین انداز می شود. (۲) آن گاه که عطای نبوت را دارم و از جمله ی اسرار و سراپای علم آگاهم، آن گاه که کمال ایمان را دارم، ایمانی که کوهساران را جابجا می شازد، اگر عاری از محبت باشم، هیچم.(۳)آن گاه که تمامی اموال خویش را صدقه می دهم، آن گاه که پیکر خود را به شعله های آتش می سپارم، اگر عاری از محبت باشم، این ها مرا به کاری نمی آید.

(۴)محبت بردبار است؛ محبت آماده ی خدمت است؛ رشک نمی ورزد؛ محبت فخر نمی فروشد؛(۵) هیچ کار ناشایستی نمی کند، نفع خویش را نمی جوید، به خشم نمی آید، به بدی اعتنا نمی کند؛(۶) از ستمگری شادمان نمی شود، لیک از راستی مسرور می گردد.(۷) همه چیز را عذر می نهد، همه چیز را باور می کند، به همه چیز امید می بندد، همه چیز را تاب می آورد.

(۸)محبت هرگز زوال نمی پذیرد. نبوت ها از میان خواهد رفت. زبان ها خاموشی خواهد گرفت. علم از میان خواهد رفت.(۹) چرا که علم ما ناقص است و نبوت ما نیز ناقص است. (۱۰) لیک چون آنچه کامل است بیاید، آن چه ناقص است از میان خواهد رفت.(۱۱) آن گاه که کودک بودم، کودکانه سخن می گفتم، کودکانه می اندیشیدم، کودکانه دلیل می آوردم؛ چون مرد شدم، آن چه کودکانه بود کنار نهادم(۱۲) چرا که این زمان معماگونه در اینه می بینم، لیک آنگاه روی در روی خواهیم دید. این زمان مرا شناختی ناقص است؛ لیک آن گاه بدان سان خواهم شناخت که شناخته شده ام.

(۱۳) پس اکنون این سه چیز باقی می ماند: ایمان و امید و محبت، لیک بزرگ ترین آن ها محبت است.

 

(ترجمه ی پیروز سیار. نشر نی)