استبراء
یکی از این روزها ، طبق معمول تو کافه شوکا نشسته بودم و هنوز هیچ کس نیومده بود جز من و بهرام اسدیان و فرخ نیک نامی و هیچ کدوم چندان سرحال و سرخوش نبودیم؛ به قول بهرام حال«متوسط» ی داشتیم. تو همین حال متوسط بهرام وضع رو مساعد دید و سر حرف رو درباره ی تریلوژی اخیر من باز کرد:
نظر بهرام در مورد این سه مطلب از نظر من ترسناک بود. اون یه برداشت عرفانی از این مطلب کرده بود؛ معتقد بود که تمام این مراتبی که من نوشته ام به شدت دارای جنبه های عرفانیه و بعد هم یه مدت بد و بیراه به عرفان گفت ؛ من هم در بد و بیراه گفتن به عرفان کم نذاشتم و پا به پاش عرفان رو به گه کشیدم ؛ در عین حال در صدد تبرئه ی خودم از اتهام وارده بر اومدم . از اون جایی که ممکنه خیلی ها مثل این رفیق فیلسوف من فکر کنن و از اون جایی که ممکنه نتونسته باشم خودم رو جلوی بهرام درست تبرئه کنم یک بار دیگه در خود محیط وبلاگ دست به این استبراء می زنم:
عموما هیچ گاه نسبت به آن چه می نویسم احساس رضایت نمی کنم. در عین حال در بیش تر موارد (لااقل در حال حاضر) نوشتن برایم حکم تمرین و از آن مهم تر آزمون و خطا دارد. بیش از هر چیز شیوه ی نوشتن و زیبایی شناسی ادبی است که برایم ارزش دارد و این زاده ی علاقه ی عمیقم به کلمات است (امیر بهاری این را خیلی خوب درک کرد و پیش رویم گذاشت). تمام این ها موجب اشتباهات و یا گه گاه موفقیت های زیادی است که من از تجربه ی هر کدام از آن ها سیراب از نوعی شهوت زیبایی شناسانه می شوم.
هرگز علاقه ی مستقیمی به فلسفه نداشته ام. در کودکی ام نوعی اجبار سبب شد که رو به فلسفه بیاورم و در حال حاضر هم هیچ تمایلی به مطالعه ی محض فلسفه ندارم. خشکی فلسفه و عدم وجود زیبایی د ساختار آن عمیقا مرا آزار می دهد. فلسفه فرسنگ ها با آن چه که من می خواهم فاصله دارد و با این حال راه های گریز بسیاری را یافته ام که فلسفه را به آن چه زیبایی نامیده می شود مربوط می سازد.
فلسفه در چشمم تنها پدیده ای است هنری؛ دلم می خواهد همان طور که با رنگ بازی می شود، با آوا بازی می شود و آن طور که خودم با کلمات مشغول معاشقه می شوم ، با مفاهیم هم ور بروم. می خواهم همیشه فلسفه عرصه ای باشد برای هنر و مسلما چنین دیدگاهی تفاوت اساسی با فلسفه ی هنر دارد؛ این هنر فلسفه است ، نه فلسفه ی هنر!
نمونه ی بارز چنین شکلی از فلسفه رولان بارت است که گاهی احساس می کنم در برخورداری از چنین دیدگاهی تحت تاثیر او قرار گرفته ام؛ یا لااقل با دیدی خوش بینانه باید گفت که رسیدن به چنین گریزگاهی در فلسفه را مدیون اندیشه های اویم... بدین نمط توانسته ام آن چه را دوست نداشته ام ، دوست بدارم چرا که دوست داشتن فلسفه بسیار دوست داشتنی است!
سه مطلب اخیر نتیجه ی تفکرات نه چندان گسترده ای پیرامون مطالعات بسیار محدود فلسفه ی اسلامی (خصوصا سهروردی) بود. به همین سبب نه از عمق معنایی و مفهومی برخوردار بود و نه سر آخر موضوع تازه ای را مطرح می ساخت. هر آن چه که نوشتم ـ از نظر خودم ـ در بطن خود چیزی جز مزخرف نبود و بهرام اسدیان حق دارد که آن را عرفانی بنامد؛ هر چند که از نظر خودم آن چه که این تریلوژی هست عرفانی نیست بلکه اشراقی است؛ آن هم اشراقی درجه سه!
اما مبنی بر توضیحات اول این مطلب مفهوم و معنای این متون برای من ارزش چندانی نداشت. برایم مهم نیست که چه باری را توسط این سه نوشته به خواننده منتقل کرده ام؛ مهم شیوه ی بیان من بود که به نوعی همان تمرین و آزمون و خطای مذکور بوده است. من این نوشته ها را برای ترویج یا تشریح هر عقیده ی گی مشک گونه ای ننوشته ام (گی مشک گونه معادل بول شت است)؛ بلکه صرفا برای این نوشته ام که نوشته باشم و از نوشتن لذت ببرم و در صورت توفیق با نثر خود لذتی را منتقل کنم. مسلما هیچ باوری به عقاید مذکور در این تریلوژی ندارم (جز چند مورد خاص)
بدین ترتیب فکر می کنم توانسته باشم از زیر بهتان عرفان بیرون بیایم!