عکس تندیس ساز

poster

(برای تندیس ساز دیوانه)

آسمان ابری است

بغض گلویش را می فشارد

و غرور

بازش می دارد

از گریستن

همچون من

که نمی دانم چرا

نمی خواهم گریه کنم.

 

محوی صورتت

محو شدنت

و پنهان شدنت

زیر پشته ای از خاک

پشتم را می شکند!

 

سیگار گوشه ی لبت

و روشنی اش

و دودی

که از آن بیرون می دهی

با تمام سیگار بودنش

با تمام قاتل بودنش

دلم را می برد

 

لبخندت

و لبخندم

به گاه لبخندت

و دلمان

که شاد بود

تا آخرین نفست

و دلم

که شاد می ماند

با یاد لبخندت

تا آخرین نفسم!

 

دستت

که به من می گوید

خداحافظ!

همان دستی

که طرح می زد

که رنگ می گذاشت

که تندیس می ساخت

دیوانه وار!

دستی که مدام

مرا نوازش می کرد

و حالا این گونه اندوهناک

مرا بدرود می گوید.

 

کتت

در دستت

که برایم می آوردی اش

تا مرا گرما دهی

در سرمای شیرین آن روز

و لحظه ای

که من آن را ثبت کردم

تا امروز

با دیدنش

جانم بلرزد

 

دیوانگی هایت

حرف هایت

کارهایت

عشق هایت

شادی خواری هایت

فحش هایت

خنده هایت

اشک هایت

مستی هایت

ژست هایت

و ایرجی هایت...

آسمان را

به گریه می اندازد

و مرا

غرق در اشک می کند

و جهانی

و آسمانی

به درد می گویند:

                        ایرج

                              تو جهانی

                              تو جاودانی!

 

مکاشفه در چیستی میهن 1

هرگز به میهنم فکر نکرده ام. مرزها٬اسم ها و بسیاری چیزهای دیگر که ریشه ی تبعیض و جبر جغرافیایی است حالم را به هم می زند. هیچ وقت دلم نمی خواست که ایران به معنای ایران بودنش برایم مهم باشد. ناسیونالیسم لااقل در ایران ترادف محض با سلطنت طلبی و تفکرات مشتق از آن دارد. هیچ اندیشه ای هم ـ از نظر من ـ خالطورتر از اندیشه های ارتجاعی سلطنتی آن هم از نوع ایرانی اش نیست. من هرگز نمی توانم حس خاصی نسبت به کوروش داشته باشم. هرگز نمی توانم به زرتشت ببالم و یا نشانی از فروهر به هر گوری بیاویزم. من نه به کوروش مفتخرم٬ نه اندیشه های زرتشت را بزرگ می دارم و نه نام ایران غرورم را بر می انگیزد. این خاک هیچ حسی به من نمی دهد. دلیلش را واقعا نمی دانم...

چند روز پیش با رفیق عزیزی مشغول گفتگو بودیم. این رفیق ما در هر چیز پی جامعه شناسی است. ادبیات و فلسفه و تاریخ و کوفت و زهرمار را کاری ندارد. برایش مهم این است که همه ی این ها زاده ی یک پروسه ی اجتماعی است. با هم حرف می زدیم در مورد آنچه بر این خاک گذشته. آن شب حال من بد شد! اولین بار بود که به این وطن اندیشیدم. به این که چقدر غمگین است گذشته ی این سرزمین. و هر چه به این غم می نگریستم می دیدم که اندوه این خاک در برابر حقارتش هیچ است. ما هیچ نداریم و از آغاز نیز نداشته ایم...

بسیارند کسانی که به ایرانی بودن خود عمیقا مفتخرند. کسانی که ایران را مایه ی غرور می دانند. تاریخ هفت هزار ساله را بزرگ و گرامی می دارند و همه جا با سری افراشته از ایران سخن می گویند. بیش تر این آدم ها در حد وحشتناکی تهوع آورند! تعصب ناسیونالیستی این طایفه به گونه ای احمقانه پر از جهل است. آن ها نمی دانند که غیرت چه چیز را دارند!آیا یک بار به تاریخ نگاه انداخته اند؟یا تنها دم از تاریخ پر بار می زنند؟آیا می دانند به چه می بالند؟ والله اگر بدانند این بالیدن را ادامه دادن نتوانند!

کوروش کبیر! مردی که لوح حقوق نگاشت! مردی که بردگان یهودی را آزاد ساخت.مردی که خیلی نکشت! ـ هرچند همه ی این ها تصویر ایرانی از کوروش است ـ ... باز هم با وجود این تصویر نیک چه سود برای ما از داشتن یک مرد بزرگ در تاریخمان؟ ما قبل از کوروش چه بودیم؟ بعد از او چه شدیم؟ کوروش چه کرد جز فتح اقالیمی که به یک نسیم به چخت عظمی رفتند؟ ما ملت ایرانیم با تاریخی که می دانیم سراسر تحقیر شدن بوده است.

من به عنوان یک ایرانی در تاریخم چیزی نمی بینم که به آن ببالم.ما را کشتند٬ بر سرمان کوفتند٬ تحقیرمان کردند و ما تنها برای بقاء٬ هیچ نگفتیم. ایرانی بودن من نشانه ی پستی من برای زنده ماندن است. خفیف زندگی کرده ایم! چرا باید ببالم به این نام؟ ایرانی ام و از این عنوان فرار نمی کنم اما هرگز بدان مفتخر نیستم.