و هی فروردین می شود نمی دانم چرا؟ و هی باز من می نشینم به مرور مکررات حافظه ام. می دانم که حافظه غریبه است، تاریخ مال احمق هاست. اما دارم بزرگ می شوم سید!... سید؟ سید؟... باز خوابیدی؟ مگر هنوز همشهری عصر باز است سید؟ مگر هنوز باید صبح ها ساعت شش بیدارت کنم به نوای ممتد مکرر ِ سید؟ مگر هنوز بعد بیدار شدنت باید نقش و نگار سالیان دراز را به یادت بیاورم؟ سید؟ خوب خوابیدی!

سید... غزل را دیدی چطور رفت؟ یادت می آید سید؟ بیستم فروردین را که روز کثیفی بود را به یاد می آوری؟ فرودگاه را یادت هست؟ به جهنم که هر که می خواند! من منم و نه هیچ کس و کسی نمی تواند بگوید که نگو و تو این را می دانی سید چون مدام دارم می گویم برایت... غزل را دیدی چطور رفت؟ به یاد می آوری اولین بار را که دیدی اش؟ من به یاد دارم و تو اما خوب خوابیدی!

درد کشیدم سید. از او درد کشیدم. آزارم داد. بدجور. اما من کله خرم! و به یاد می آوری حتمن که من کله خرم! نه... فعلن که خوب خوابیدی...

اما من حالا باز تنهایم سید. تو همدانی و من تهران و غزل رفته و از همه بدتر آن سیب ترش سبز سفت را بگو که حالا تا برسد به این جا یک شهر عاشقش شده است حتمن. من را فراموش کرده انگار در همین چند روز این بانوی تر و تازه تر از سیب رسیده. مرا فراموش کرده سید. نوروز نشد این برایمان سید که همه چیز مدام کهنه می شود.

کهنه شدم سید. خبر مرگت تو هم که خوب خوابیدی !