این جمله ای است که ورد زبان بسیاری از اطرافیان ما شده*. جمله ای که ما را بار دیگر تکان داد و فارغ از هر که بودن نویسنده اش ما را به جایگاهی که قرار داریم و کسانی که هستیم توجه داد. لیک چنین جمله ای را نباید تنها به چشم ادبیات درنگریست و با التذاذ زیبایی شناختی صرف از کنارش رد شد.

چرا صدای مردم همان صدای خداست؟ بسیاری از ما در بی خدایی مطلق با شنیدن این جمله مو بر تنمان راست می شود؛ دلیل این حیرت چیست؟ این نکته ای است که پس از مدتی انتظار تصمیم به توضیحش گرفتم. منتظر بودم که داناتران و بزرگانی بر این امر برخیزند که نکردند و حال خود بر این کار قیام می کنم.


دستگاه فکری انسان از پس هزاران سال زندگی مدنی تبدیل به دستگاهی الهیاتی شده است. می گویم الهیاتی و نمی گویم مذهبی؛ می گویم الهی و نمی گویم دینی و بر این انتخاب کلمه دلیلی دارم: اگر حرف از دستگاه الهیاتی به میان می آید از این روست که ذهن ما قائل به نظامی شده است ( و این شدن در تطور جامعه ی مدنی روز به روز محکم تر می شود.) که برای هر نهاد و خرده نهاد اجتماعی به دنبال «مشروعیت» می گردد. نهاد اجتماعی اولن و بالذات مشروعیت خود را طلب می کند و مشروعیت هر نهاد بسته به بستر تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی محیط خود، خواه نا خواه، به دست می آید. پس مشروعیت خود نهاد مشکل اصلی نیست چرا که این مشروعیت به واسطه خرد جمعی و تطور اجتماعی از پیش به دست آمده است. مسأله تازه آنجایی آغاز می شود که در جامعه آن ساخت الهیاتی پیدا می شود. این ساخت الهیاتی همان هرم قدرت است و لزومن در چنین هرمی رأسی مفروض می گردد. این جاست که اندیشه ی الهیاتی رخ می نماید.

شکل هرم اصولن شکلی الهی است. نمود عینی آن را در چند جا می توان مورد بررسی قرار داد. برای مثال در بسیاری از اقوام کهن معابد و مقابر مقدس با شکل هرمی ساخته می شده اند. دلیل این امر را نمی توان تنها در زیبایی شناسی آن جوامع جستجو کرد. شکل هرم برای این اقوام نمود الوهیت، حرکت به سوی آسمان و نیز تعالی بوده است.دیگر آن که در اکثر تصورات بشر از تقدس و الوهیت نور نمادی الهی است؛ و باز در این تفکرات نور از منشأای خاص می تابد و چونان هرمی در قاعده بندگان را در بر می گیرد.

اما از همه ی این نمودها و نمادها مهمتر خود ساختار تقدس و الوهیت است. این که خدایی در رأس قرار دارد و از پس او عقول مجرد قرار می گیرند و در قاعده ی هرم آدمیان و دیگر جمادات واقع می شوند. یعنی پست ترین موجودات  به لحاظ الهی در قاعده ی هرم واقع اند و هر چه از این جا به بالا می رویم دایره موجودات اندک و اندک تر می شود تا به رأس هرم و جایگاه خدایی می رسیم که تنها یکی است. (این ساختار الهی حتی در منطق ارسطویی نیز به وضوح دیده می شود.)

مسلم است که شکل هرمی قدرت، یا به قولی که گفتیم ساختار الهیاتی ذهن انسان، ساختاری موجود نبوده که انسان آن را کشف کند بلکه انسان در سیر متمدن شدن خود با دستیابی به این ساختار در هر نهاد اجتماعی آن را به کلیت مقدسات خود نیز تعمیم داده است. بدین ترتیب به این نتیجه می رسیم که این ساختار هرمی در سیر تطور جوامع بشری، ذره ذره در خود اجتماع شکل گرفته است و در ادامه به دین نیز راه یافته. در روند بحث ما فرقی هم نمی کند که این ساختار اولن در جوامع بوده و بعد به دین رسیده با اول در دین شکل گرفته و بعد به جامعه راه پیدا کرده است. نکته ی مهم وجود، حضور و حکم رانی این ساختار بر ذهن بشر است.

خداوند در رأس هرم قرار گرفته است و مشغول خدایی کردن است. میانه و قاعده ی هرم را بندگان و عقول مجبور تشکیل داده اند. اینان چه بخواهند و چه نه از منظر دین بندگان و رمگان بی اما و اگر آن خداوند رأس نشینند. اگر آدمیان (که خود از این رمگانند) قائل به نظرگاه دینی باشند و هرم وجودی مذکور را باور داشته باشند، بی شک برایشان خداوند، بر جایگاهی مشروع تکیه زده است.

مسأله مورد بحث ما زمانی شروع می شود که این دستگاه الهیاتی به روی زمین می آید و باز با همان شکل، وجودش مستمر می شود (به سبب همان تطور و ته نشینی تاریخی ذکر شده این امر گریز ناپذیر است.). نهادهای اجتماعی در دل خود دارای همین ساختار الهیاتی می شوند و در دل کلان نهاد، عضوی از چنین هرمی خواهند بود. در این جا دیگر خدایی در کار نیست اما هرم به هستی خود ادامه می دهد. پس رأس هرم جایگاهی می شود برای تکیه زدن غیر خدا؛ و غیر خدا مجبور است به طریقی مشروعیت خود را برای ریاست هرم توجیه کند.

نگاهی تاریخی در این جا کمی کمکمان خواهد کرد؛ در امپراطوری های ایران باستان پادشاهان به عنوان رئوس هرم خون فروهر را در رگهایشان جاری فرض می کردند و برای خود فر ایزدی قائل بودند و بدین سان حکومت خود را بر مردم مشروع می نمودند.در مصر باستان، فراعنه خود را خدای و نیز زاده ی آمون (یا دیگر خدایان) عنوان می کردند و این چنین مشروعیت می یافتند. مشروعیت خانواده های اشرافی یونان از ارتباط نسل اندر نسل آنان با قهرمانان یا نیمه خدایان به دست می آمد و حاکمان اروپای قرون وسطی مشروعیت خود را مستقیمن از کلیسا می گرفتند. ملموس تر از همه ی این ها برای ما  فقه شیعی است که مشروعیت حکومت را تنها برای امام عصر می داند و غیر از حکومت وی هر حکومتی را نامشروع، طاغوت و جائره می خواند.

از قرن هفدهم و با شکل گیری سنت فلسفه ی جدید، مفهومی به اذهان آدمیان اضافه شد که تا به امروز نیز از مهم ترین مفاهیم ذهن بشر باقی مانده. این مفهوم، مفهوم مردم است. مردمی که تا پیش از آن چه در مذهب و چه در حکومت تنها قاعده ی هرم الهیاتی مذکور را تشکیل می دادند و در مشروعیت ساختار الهی جز پذیرنده نقش دیگری نداشتند. همین مردم اندک اندک در عصر جدید در هرم بالا آمدند و خود را شایسته ی ریاست هرم دیدند. از این جا اندیشه دموکراسی نوین شکل می گیرد.

بدین ترتیب باز هم هرم الهیات موجودیت خود را حفظ کرد اما رأس هرم دیگر خود را با خدا و کلیسا و امام مشروع نمی یافت. مردم و خواست آنان دلیل مشروعیت رأس هرم شد. یعنی آن کس که بر رأس هرم نشسته زمانی مشروع است که مردم وی را مشروع بدانند و از آن برتر، مردم وی را مشروع «کنند».

این چنین است که رأس هرم الهیات تبدیل به لویاتانی می شود که پدرگونه در برابر مردم ایستاده است و مردمان تصویر خویش را بر پیکر آینه گون وی مشاهده می کنند؛ تصویری از خویش را بر او می بینند و باور دارند که این پدر غول پیکر، خود آنان و بازتاب دهنده ی خواست آنان است.

مشروعیت دیگر به بستگی با خداوند به دست نمی آید؛ بلکه این مردم اند که مانند آن خدا رأس هرم را مشخص می کنند. مشروعیت دولت به بستگی با مردم بسته است. در حقیقت کاری که هزارها سال خداوند با این دستگاه الهی می کرد را امروز مردم می کنند. عمل خدای گونه در دل عمل مردم مستتر گشته و در نتیجه در این دستگاه الهی فعل مردم، فعل خداست؛ خواست مردم، خواست خداست؛ و صدای مردم، صدای خداست.

____________________________


* «صدای مردم، صدای خداست» جمله ای است برگرفته از آخرین نامه عبدالکریم سروش به آیت الله خامنه ای