هیچ چیز نیست در این مغز پوسیده ام و هیچ نخواهد بود انگار و هیچ هیچی برایم حالا مفهوم نیست. نشسته ام این گوشه و می نویسم تا شاید بتوان در آمد از این غربت غریب. در سرم چیزی نیست و هیچ کس مرا نگاه نمی کند و هیچ چیز مرا نگاه نمی دارد و هیچ چیز مرا به راه رفتن وا نمیدارد... نشسته ام در این گوشه ی جنون آمیز مجنون و نمی دانم چه خواهد شد دقیقه ای دیگر.

فکرها تند و تند به سرم می آیند و می روند... دل تنگی هایم... اندوه هایم... خوشی هایم... کودکی هایم... دوستانم که هستند و دوستانم که نیستند و دوستانم که در عین بودنشان نیستند... گاه خوشم گاه وحشتناک ناخوش! جنونم به نهایت نزدیک می شود و من هیچ نمی توانم بکنم.

می خواهم بنویسم... خیلی زیاد! پیش از به نهایت رسیدن این جنون. می خواهم در اتاقم حبس شوم و بیرون نروم و نور را نبینم و هوای بکر را فرو ندهم و فقط بنویسم...پایان این جنون نزدیک است... پایان این جنون نزدیک است!

چه تفاوت دارد بودن و نبودن امروز... آشیل ماند من نمی مانم... من افسانه نمی شوم و هیچ نیستم پس... می خواهم تا پایانش بنویسم.

دلم بدجور تنگ است و جنونم بدجور زیبا...

حالا می نویسم