وهم جلجتا و هم شهر
شیشه ی پنجره شکسته بود و داشت به پایین پرت می شد اما با دو دستش دو طرف قاب پنجره را گرفته بود و پرت نشده بود پایین.از کف دو دست به قاب پنجره چسبیده اش خون می چکید و راست شهر را نگاه می کرد. در چارچوب پنجره ایستاده٬ این چنین مصلوب٬ همه چیز پیش پایش بود. همه آن چه داشت و همه آن چه نداشت. همه پیش پایش بود و پایش در دودلی جست زدن یا نزدن؛ همه چیز را هیچ چیز کردن یا همه چیز را همان همه چیز نگاه داشتن به قیمت همه دردها...
پیش پایش همه ندبه خوانان ایستاده بودند و به نوای محزون چندش آورشان آواز استغفار می کردند. سربازان به خط٬ تا دور دست تپه ـ استوار ـ ایستاده بودند با نیزه هایشان.همه یاران نا یاور پشت بته ها و سنگ ها پنهان٬ مرگش را نظاره می کردند. همه افسران و سران رو به رویش به نگاهی پر رضا تماشاگرانش بودند و مادر... و مادر نبود... مادر نبود... مادر نبود...
ارتفاع ترسانش می کرد از کودکی؛ تا آن پایین خیلی راه بود. چه می شد بعد از جست زانوانش؟ چه می شد بعد از لحظه ی نخست؟ چقدر طول می کشید تا آن پایین؟ با کدام اندامش زمین را لمس می کرد نوبه ی اول؟ آیا به ضرب اول همه چیز خاموش می شد؟ زانوانش جست نمی زدند. هر دو می لرزیدند. شهر تاب می خورد و گذشته می آمد و می رفت. همه چیز روشن می شد و باز تار و باز روشن و باز... همه چیز پیش از خاموش شدن هیچ بود. مدت ها می گذشت از هیچ شدن همه چیز. همه چیز جلو می آمد و عقب می رفت و او محکم مصلوب بود به دو سوی قاب پنجره و تاب می خورد پیکرش بر لولای دو شانه. جلو... عقب... جلو...عقب... جلو... عقب... مادرش نبود تا در آغوشش بگیرد و پاک کند خون کف دستانش را و فحشش دهد از بلایی که در خیابان بر سر خود آورده... مادرش نبود که ببوسدش و بگوید چیزی نیست... چیزی نیست... چیزی نیست...
درد می کرد کف دستانش و پنجه ی پایش از آهن فرو رفته به استخوانش. نور آفتاب در چشمانش٬ کلمات ناآرام بر زبانش ٬ تشنگی بی امانش؛همه درد بود و همه در و تصویرها تار می شدند اندک اندک و داشتند بسته می شدند چشمانش. آب نخواست هرچند که باید می خواست. ژولیده بود همه موهای رسته بر تنش و هیچ حال دیگر مهم نبود. دیگر هیچ چیز مهم نبود. خسته بود و آفتاب داغ بود و این قائله داشت زیاد طولانی می شد. پس چرا تمامش نمی کردند؟
باز کف دستانش تیر کشید. نمی ایستاد ذهنش در یک زمان. مدام می رفت و می آمد به ضرب هر بار بسته و باز شدن پلک هایش. باز می شد... بسته می شد... باز می شد... بسته می شد... بر پنجره مصلوب می شد... بر صلیب مصلوب می شد... تپ... باز...تپ... باز...تپ... همه صداها در هم می آمیختند و تا پایین خیلی راه بود. همه را به خاطر می آور٬ حتی آن ها که رفته بودند. همه را که روزها و شب ها می دید. همه خنده ها را٬همه اشک ها را٬همه عشق های بی خودی را٬همه دردها را... همه را به خاطر می آورد و به خود می پیچید از درون و هی می پیچید. دیگر درونش انقدر پیچیده بود که توان تکان خوردن نداشت و بیرونش انقدر باز بود بر این صلیب پنجره که تکان خوردن را به یاد نمی آورد. درد بیشتر می شد٬خون بیشتر می رفت٬ زنوان بیشتر می لرزیدند و این قائله داشت زیاد طولانی میشد. پس چرا تمامش نمی کرد؟
چشمانش را بست. کلاغی بر صلیب نشسته بود. از بیرون چون مترسکانی بود مترسانند هیچ پرنده را. می خواست بخوابد. به مادرش فکر می کرد که حالا در خانه اشک می ریخت؛ کاش نمی ریخت. به مادرش فکر می کرد و از عمق جان می دانست که لعن می کند پدرش را. به پدرش نمی اندیشید همچون همه عمر که در اندیشه اش نبود. به فاحشه ای فکر می کرد که کمر از خاک بیرون می آورد به دستش. به باج گیرها٬ به ماهی گیرها و گیرهای زیاد دیگر فکر می کرد.به خود بر دار کرده ای فکر می کرد و چه می سوزاند دلش را پیکر در تاب آن جوان. یکی بلند پرسید:«مرد؟» صدای از دور گفت:«بزن!»... سرباز نیزه را به میان سینه اش فرو کرد...
نعره زد... چشمانش را باز کرد و شهر را دید که روشن بود. دستانش از فرط درد و خون رفته سست می شدند. رنگ سرخی داشت زمین از خونش و باز خون می چکید بر زمین. چک... چک... چک... وای... وای... وای... به هیچ چیز فکر نمی کرد. نور شهر محسورش کرده بود. زانوانش با آخرین قوتشان جست زدند به عقب روی زمین اتق به هم ریخته. خیره به سقف بودپای ها مماس هم... دستان باز... این چنین باز مصلوب بر زمین... فریاد زد:«پدر٬پدر٬ چرا مرا واگذاشت؟»