شهر کم کم زیر آوار خود مدفون شد

من تحلیل گر سیاسی نیستم٬ من هیچ نظرگاه رسمی ندارم. من فقط نگاه می کنم...

سر اول چندان بحرانی به نظرم نرسید هرچند که بحرانی بود. چشمانم را بستم و گفتم جنگ است و صد نفر مرده اند. هم تمام می شود و هم فراموش. بعدتر دیدم که نمی شود ندید همه چیز حسابی بوی فاجعه می دهد و بعد گفتم یکی قدرت دارد و دیگری ندارد آن که ندارد برای بقا مجبور به تسلیم است اگر تسلیم نشود مقصر فاجعه خود اوست. اما ماجرا به این جا ختم نشد بوی فاجعه کم کم تهوع آور شد و حالا عملن در نفرت محض کاری جز ابراز تاسف از من بر نمی آید.

حدودن بیست روز می گذرد از حمله ی نیروهای اسراییل به نوار غزه. نزدیک به هزار نفر انسان زیر آتش زمینی و هوایی جان داده اند. این دیگر از جنگ هم فراتر است. حالا ماجرا تبدیل به یک واقعه ی غم انگیز تاریخی شده که ما (یا لااقل من) فراموشش نخواهیم کرد (یا لااقل نخواهم کرد). این فاجعه نه توجیه حقوقی دارد نه توجیه عقلانی و نه توجیه اخلاقی. از میان این توجیه طلبی ها آخری است که برایم مهم است. آخری است که شاید دردناک ترین عدم توجیه است.

همیشه فکر می کنم که اخلاق چند حکم بدیهی دارد که تمام ساختمان متزلزل اخلاقیات بر این مبانی استوار است. اگر کل این ساختمان فرو ریزد (که گه گاه فرو می ریزد) این مبانی از بین نمی روند. این ها احکامی هستند که حدی از مطلق بودن را در خود دارند و همه نیک ها و همه شرها سر اول به محک این ها می رسند. این احکام بدیهی اصولی ترین شکل اخلاقیات را شامل می شود و البته شاید کلی ترین شکل. چنین حکم هایی بارزترین نمونه ی این قول است که اخلاق ابزاری است برای منفعت بشر. و در نتیجه عملن هیچ انسانی لااقل در مقام نظر مخالف با این اصول و احکام نیست.

پایه ای ترین اصل بدیهی در فلسفه ی اخلاق قاعده ی زرین (Golden Rule) نام گرفته. این قاعده بیان می دارد که: آن کن که می خواهی با تو شود (Do as you would be done by). اگر فاعل فعلی را انجام دهد در صورتی فعل او اخلاقی تلقی می شود که اگر مفعول آن فعل قرار گیرد نیز راضی به انجام آن باشد. این قاعده اصولن ملاک بدیهیات دیگر اخلاق و در نتیجه بنیان اصلی ساختمان نسبی اخلاقیات است.

اسراییل کشوری قانونی است و تمام جهان (الا چند کشور معلوم الحال) به قانونی بودن مرزها و حکومت آن معتقدند و اسراییل در سازمان ملل متحد دارای کرسی است پس مملکتی است که قوانین بین المللی را پذیرفته. حال این کشور به دلایل متعدد و معلومی سالیان بسیاری است که به جنگ مشغولیت دارد. قصدم از آغاز این است که وارد مقوله ی قانون نشوم اما برای ادامه ی بحث لازم است که به این نکته اشاره شود که جنگ قوانینی دارد که عمومن بر مبنای اخلاقیات نوشته شده و اگر این قانون هست از برای منفعت بشر است و نه هیچ امر دیگری.

اسراییل قوانین جنگ را بارها زیر پا گذاشته اما این بار بحث فرق می کند. اسراییل نزدیک به هزار نفر را کشته و کشتن از منظر اخلاق به طریقی بدیهی قبیح است. اسراییل به بهانه ی حضور نیروهای حماس در منطقه ی غزه نزدیک به هزار نفر را کشته با وجود این که توان آتش اسراییل چندین برابر بیشتر از توان آتش حماس و حتی هر نیروی دیگر فلسطینی است. این جا قاعده ی زرین به کارمان می آید. آیا اسراییل در شرایط برابر مفعول این فعل بودن را برای خود می پذیرفت؟

از این گذشته دیگری را کشتن در هر شرایطی قبیح است٬ چه فاعل آن اسراییل باشد چه حماس. من شکی در تروریستی بودن جنبش حماس ندارم. شکی در غیراخلاقی بودن افعال حماس ندارم. شکی نیست که اسراییل تنها مقصر این جنایت نیست. اما نابرابری آتش٬ نسل کشی٬ محاصره و جلوگیری از ورود کمک به شهر٬ جلوگیری از خارج شدن مردم عادی از شهر و... همه اعمالی غیر انسانی و غیر اخلاقی است که اسراییل عاملشان شده. هیچ توجیهی بر این افعال وجود ندارد جز قدرت...

و تاسفی که گفتم این جاست که هیچ کس توان به عمل رساندن اخلاق را از نظر ندارد پیش روی صاحب قدرت. تنها می توانم تاسف خودم را ابراز کنم از این که خوی توحش آدمی از پس دو هزار سال رشد اندیشه ی اخلاقی ذره ای تغییر نیافته و گویی اخلاق در نظر رشد می کند و نهایتن میان آنان که هیچشان قدرت نیست و همه چیز به قدرت ختم می شود... «حق با من است چون من اسلحه دارم و تو نداری!».

بعد وقتی...

نمی دانم باز چه شده که دوباره نوشتنم نمی آید. نمی دانم چه شده که باز همه چیز کسالت بار شده این دور و اطراف. همه اوقات مثل عصر جمعه است... مثل مایلز دیویس.

فکر می کردم هفته ای پیش که کاش یک اتفاق مهم در دنیا بیافتد که خبرهایش هر روز کجذوبم کند سوی روزنامه ها... خواستم و اتفاقی افتاد. در عرض ۵ روز ۴۰۰ نفر را کشتند در نیم وجب جا. اما هیچ کسالتی رفع نشد و هیچ روزنامه ای جذاب نشد. پس فهمیدم که درد من این جا نیست. نمی دانم کجاست فقط هر جا که هست نه در روزنامه هاست و نه در کافه های شهر... شاید در سفری است که مرا کلهم دیوانه کند اما از روز بازگشت از سفر هم نفرت دارم... بی حوصلگی است هر چه هست و می دانم که این مسوده هم که می نویسم دارد زیاد حوصله سر بر می شود...

(و بعد وقتی خواستم بلند شوم هنوز دلم می خواست بنویسم...)