منظومه ای برای شهر
برای علیرضا عشقی
که شیفته ی شهر است
۱)
هوا سرد است.
برف نمی بارد
اما٬
هوا سرد است.
در خیابان ها
ماشین ها می آیند می روند.
در پیاده روها
آدم ها می آیند و می روند.
شاید این جا
حیات است که می آوازد.
حرکت٬
این جا حرکت است که جریان دارد.
این جا سکون می میرد.
این جا می توان
گاهی نفس کشید.
این جا شهر است٬
شهر.
۲)
مادرم می گوید
«تو در این جا زاده شدی
میان این غلغله
میان این آدم ها
که در رفت و آمدند»
این جا زادگاه من است
من زاده ی شلوغی های شهرم.
من گه گاه احساس می کنم
صدای بوغ های مکرر را دوست دارم.
بعضی اوقات
از این که شهرم
پر است از اصوات ناهنجار
لذت می برم.
صداها می گویند که هنوز آدم ها هستند.
کودکانی
که به مدرسه می روند
مرا خوشحال می کنند.
ـ هر چند کودکی من
مرا خوشحال نمی کرد ـ
شهر من
شهری است
که کودکان بسیاری را می پروراند.
شهر من
مادر نسل های بسیاری است.
این جا زادگاه است.
این جا شهراست.
شهر
۳)
بالیدن٬
بالغ شدن٬
اندک اندک.
به من می گفتند
«بزرگ شدی»
این اعصابم را به هم می ریخت!
عصیان.
شاید نفرت.
اما نه از شهر.
شهر خریدار خشم ها ی من بود.
در خیابان ها
زیر باران
راه می رفتم
و به عالم و آدم فحش می دادم.
خیابان ها
پر بودند
از دختران و پسرانی
که زشت بودند
و داشتند زیبا می شدند.
و هنوز هم
خیابان های شهر من این چنین اند.
بالغ شدن
و قدم زدن در خیابان
و حیرتی که از شهر می کردم.
این جا شهر من بود.
این جا شهر است
شهر.
۴)
هیچ چیز
نفرت انگیزتر نیست
از عوام الناس.
از بلاهت بلا انقطاع طایفه ای٬
طایفه ای که پیرامون تو نفس می کشند
و تو مجبوری
مجبوری که تحملشان کنی.
طایفه ای که نمی دانند
ـ طایفه ای که نمی خواهند بدانند ـ
شهر چیست؟
تنها در آن نفس می کشند
و تنها از وجود شهر
برای زندگی پستی
نفع می جویند.
همچون انگلی!
شهر من این جاست.
جایی که شهریانش
قدر ناشناسند.
شهر من آرمان شهری است
پر از جاهلان.
آرمان شهری
که فاضلانش را فراموش کرده اند.
و یا شاید هرگز
فاضلان را بدو راه نبوده.
می شود گاهی
که بر بیکران
حقیرانی حکم رانند!
شهر من شهری است
که پختگان را می سوزاند
و خامان را در خامی شان
وا می گذارد.
شهر من شهری است
پر از خام ها
و کمی سوخته ها.
شهر شاید غمگین است از این.
شهر نمی خواهد جاهلان را
اما جاهلان رهایش نمی کنند
بی آن که بخواهندش.
چون٬
این جا شهر است
شهر.
۵)
گه گاه
خستگی به سرحدات می رسد.
می دانم که می دانی چه می گویم!
گه گاه
حوصله ام سر می رود.
(و این گه گاه بیشتر اوقات است!)
حوصله ام
از دیدن٬
از شنیدن٬
حوصله ام از نفس کشیدن٬
از راه رفتن٬
سر می رود.
گه گاه
دلم می خواهد
رها کنم آن چه را ساخته ام
و دیگر چیزی نسازم.
ـ چه از نو
و چه بر کهن ساختمانی
که مدت هاست ساخته ایمش ـ
گه گاه
داغ می کنم
از رخداد های پی در پی
که هیچ یک مهم نیستند
رخداد هایی
که تنها متفق می شوند
بی آن که چیزی را عوض کنند.
و این ماییم
ـ ما آدمیان ـ
که در پی آنیم که چیزی رخ دهد!
گه گاه
کف می کنم!
این همان خستگی است
که به سر حدات رسیده است.
همان حوصله است
که سر رفته.
همان داغ کردنی است
که مغزم را داغ می کند.
آری٬
گه گاه من کف می کنم.
و آن گاه است
که نیمه شبی
پا در خیابان های شهرم می گذارم
و در گوشم موسیقی
با قدم هایم شهر را می پیمایم.
کف هایم این گونه می ریزند.
خیابان های این شهر
پر است از کف.
کف هایی که ریخته اند از آدم ها
به هنگام قدم زدن هاشان
در اوج بی حوصلگی.
حال آدم خوب می شود گاهی
وقتی در این شهر قدم می زند.
آخر
این جا شهر است
شهر.
۶)
عشق٬
بد جور بازاری است این واژه.
شهر من هم بازار دارد.
در آن همه چیز می فروشند
حتی عشق را!
این جا شهری است
پر از عشق های بازاری.
این جا شهر است
شهر.
۷)
تا به حال به پشتت نگاه کرده ای؟
حتما کرده ای!
پشت من
(و حتی پشت تو)
انبوهی چیزهای غریب
در خطی
ـ خطی ممتد به نام زمان ـ
ایستاده اند.
در سکوت به من نگاه می کنند.
حزن است آن چه در چهره شان می توان دید.
حزن است.
پشت من پر است از این غریبان.
که سکوتشان آهنگی است
با ارغنون گذشتن.
از دور به من لبخند می زنند
و می دانند که گذشته اند.
و از این روست که لبخندشان
اشک بر چشمان می آورد.
از این که آنان
گذشته اند.
شهر من در این خط امتداد دارد.
امتدادی که از انتهای این خط
به من می رسد.
شهر من از گذشته می آید.
از گذشته های من.
و دوستش دارم
از آن بیشتر که گذشته ام را
و این گذشته است
که دیوانه ام می کند.
با هر نفسم به امتداد این خط در زمان
می اندیشم
و اشک می ریزم
بر گذشته ام.
گذشته های خوب
گذشته های بد.
حتی ثانیه ای پیش
که خطی از این شعر را نوشتم.
اشک می ریزم.
این نوستالژی است.
ان جا شهری است پر از نوستالژی.
این جا شهر است
شهر.
۸)
چند جا در شهر من هست
که محزون است.
و پر است از سنگ هایی
که رویشان نوشته اند.
ـ چه نوشته اند؟
ـ مهم است؟
ـ نه!
حزن این چند جا
می چربد
بر نور بازار های شهر من.
همه ی بازاریان شهر
می دانند که جایی محزون
و شاید متروک هست
که کسانی در آن مدفونند.
کسانی
که روزی٬روزگاری
در این بازار ها عزتی داشته اند.
کسانی که روزی بوسیده شده اند.
و بوسیده اند کسی را.
اکنون
کیست که به یاد آورد
آنان را
که در این شهر زیسته اند؟
ارمغان شهر من مرگ است
تمام آدم هایش
تمام ماشین هایش
تمام گربه هایش
تمام شمشادهایش
می میرند.
و حزنی دارد مرگ
محزون تر از نوای بلوز.
مردن و نابود شدن.
...
در یک روز آفتابی
روزی که همه خوبند
روزی که راننده تاکسی ها
کرایه را بالا نبرده اند.
روزی که پلیس ها
لبخند می زنند.
شهر نیز می میرد.
در یک روز آفتابی
دیگر شهر٬ شهر نیست.
اما حالا
با همه ی حزنش
این جا شهر است
شهر.
۹)
شهر من
پر است از فاحشه.
(و البته غیر از فاحشه گربه هم داریم!)
فاحشگان شهر من
در خیابان ها ایستاده اند.
می توانی راحت ببینی شان!
بعضی وقیحند
و بعضی نیستند.
فاحشگان شهر
خسته اند.
اما مجبور نیستند.
از سکس شاید لذت می برند
در کنار پول.
فاحشگان شهر من
آدامس می جوند
و لاس می زنند.
گاهی٬
بعضی شان ایدز دارند
(حتما با کاندوم سراغشان بروید)
آن ها می خندند
با وجود این که خندشان نمی آید.
بد منظره نیستند
در خیابان ها.
بگذارید بمانند
اینان مال شهر منند.
و این جا شهر من است
با فاحشگانش.
که شاید بلد نیستند دوست بدارند
شاید هم انقدر دوست می دارند
این گونه قحبگی می کنند.
و اگر این چنین باشد
کاش فاحشه ای بودم!
فاحشگان را رها کنید.
این جا زندان نیست
این جا شهر است
شهر.
۱۰)
می دانی؟
شهر من پیر است
و پر است از
پیرمردان و پیرزنان
و همه درد می کشند
و همه تنهایند.
درد دردناک است
ولی پیرمرد قهوه چی می گفت:
«چه موهبتی است تنهایی!»
پیرها تنهایند
تنهایشان بگذاریم؟
نمی دانم والله!
شهر من هم پیر است
و تنهاست
و درد دارد.
کاش پیر نشوم!
کاش شهرم پیر نمی شد!
درد می کشد با پیری.
نباید این طور باشد.
آخر
این جا شهر است
شهر.
۱۱)
دلم تنگ است
نمی دانم برای چه چیز؟
شاید برای کسانی که می روند
و هرگز باز نمی گردند.
آدم ها هر جا که می روند
تنها رفته اند!
و هرگز ندیده ام که کسی بیاید.
مهم نیست که می روند.
بروند به درک.
مهم دل من است
که تنگ می شود.
و مهم این است
که شهر با من سرسازگاری ندارد امروز.
هوا ابری است!
دل من تنگ است!
و این شعر دارد زیادی طولانی می شود!
و در ضمن
این جا شهر است
شهر.
۱۲)
تاکسی!
این جا شهر است
شهر.
۱۳)
گفتند نگو که شهر نحس است.
باشد نمی گویم.
اما
این جا شهر است
شهر.
۱۴)
دیشب برف می بارید.
شهر من دیشب برف را دید
از پس سالی.
دیشب اتاق من
پر از دود بود
و بلوز.
و از پنجره
شهر پیدا بود.
ساعت ها نگاهش کردم
با طعم سیگار.
شهر
ساکت و آرام
اجازه داد که نگاهش کنم
و برایم عشوه نیامد.
و من شیفته شدم!
شیفته ی شهر نه.
شاید
شیفته ی زنی
که می خندد.
شیفتگی چیزی است
که نمی توانمش گفتن.
می دانم که شیفته شده ام.
شیفته ی زنی
که می خندد
در شهری
که شهر من است
لبخند زدن کمی سخت است
اما من لبخند می زنم.
چون شیفته ام
و
این جا شهر است
شهر.