او فقط معلم بود

همان سال دوم سوم دبیرستان بود که احساس سیاسی بودن می کردم. احساسی شاید بسیار نوجوانانه. احساسی که با همه ی هیجان های دوران رستن فکر در آدم حلول می کند و چند سالی ادامه دارد. خاتمی هم تازه رفته بود و من هنوز نمی دانستم این خفیفی که بر مسند سید من نشسته حالا دقیقن می خواهد چه نکبتی به جان ما بیاندازد. همان وقت ها بود که فرزاد کمان گر بازداشت شد.

نشسته بودم در ماشین پدرم و پرسیدم که کیست فرزاد کمانگر. گفت معلم است؛ مثل پدربزرگت... مثل پپر... مثل... نمی دانم مثل آناهیتا فاضلی یا مثلن خانم میرهادی. خب برایم عجیب بود که زندانی شده و شاید اعدام هم بشود. دلیلش را پرسیدم. گفت چون کرد است. چقدر عجیب بود برایم. رفتم سر وقت فرزاد کمانگر و دیدم که معلمی است که فعال بوده برای حقوق بشر.

از فرزاد کمانگر نیمچه قهرمانی در ذهنم ساختم. فرزاد را در بند نگه داشتند... در بند نگه داشتند... در بند نگه داشتند... فرزاد را نکشتند... فرزاد را نکشتند... فرزاد را نکشتند... تا امروز...........................

آزادیش مبارک

ما تمامش کردیم

         

برای مسعود احمدزاده

سیگار نداشتمِ؛ فندک هم. رفتم سراغ سطل آشغال؛ سیگار های نیمه کشیده را بیرون کشیدم. فندک نبود... کبریت هم. داشتم دیوانه می شدم. بالای تاقچه ای که چیزهای به یادگار مانده، مانده بود، کاغذی را پایین آوردم که با چسب زخمی بسته بود؛ از عزیزترین های آن بالا:

برای تایماز. برای دقایقی که همدیگه رو فهمیدیم

می خوام که دوستت دا ------> اشته باشم

با آن خط کج و معوجت. در درون کاغذ کبریتی گذاشته بودی که رویش پیرمردی کلاه بر سر به علامت سوالی لگد می زد. کبریتی در آوردم و سیگار نیمه کشیده کثیفی را بر لب گذاشتم و گذاشتم Airplane از بلندگوها پخش شود.

سیگار می رود و من می نویسم برایت مسعود. برای همه آن روزهایی که غریب گذراندیم. من و تو. من و تو و افشین. من و تو و ارغوان. من و تو و ترانه. من و تو و نفیسه. من و تو و کافه رو. همه آن روزهایی که من بزرگ می شدم. تو مرا به خانه گلرخ می بردی بی هیچ اجازه ای. من را به دد روم می بردی که ببینم تو چه دیوانه ای. من را سوار بر آن پژوی فکسنی در شهر می چرخاندی در حالی که شهر مرده بود و ما شاید مثلن زنده.

هنوز هم شعر می گویی؟ مثل آن روزها که با سازت تنها می ماندی؟ مثل آن روزها که من هر روز فکر می کردم می میری؟ هنوز هم شعر می گویی مسعود؟ من آن وقت ها نوجوانکی بودم و تو آن روزها شاعری بودی که ساکسیفون می زد و عکس هایش را کنار شعرهایش در دفترهای سیمی جلد زرد می چسباند. دلم می خواهد هنوز هم شعر بگویی مسعود.

تو شاعر بودی و من شعر را و تو را دوست داشتم و تو مرا که نوجوانکی بودم که شعرهایت را دوست داشت. می خواهم شعرت را این جا بگذارم؛ به کسی چه؟

 

چند دقیقه خندیدیم و بعد تمام شد.

توی لوله ها تمام شد

زیر دکل های برق

توی سینک های ظرف شویی

توی کشوها

 توی کیف ها

زیر دوش حمام

و خیابان ها

همه جا در جریان بود

و ما تمامش کردیم.