استبراء (ورسیون 2) / شعر
از آن جایی که اکثر خواننده های این وبلاگ (اگر دیگر خواننده ی آن باشند) از دوستان منند و با هم روابط دور و نزدیکی داریم عموما بر دو مسأله وقوف دارند: ۱- شخص تایماز عظیمی دچار سندروم فراخی مقعد است ۲ - شخص تایماز عظیمی این روزها درگیر یکی از مسائل تخمی آموزش است.
به دلایل مذکور بنده عدم نگارش مطالب گهر بار خود را توجیه کرده و از هیچ کس هم پوزشی نمی خواهم الا نفس لاکردار که هی تشر می زند که هم بیاور و بنویس و گه گاه هم چیزی از این ذهن بینوا قی می شود که از روی بی ارزشی و یا از روی دشواری امر تایپ کردن بر صفحه ی خالی فنجان های من نقش نمی بندد...
الا شعر این روزها هیچ مزخرفی از کله ی پکیده ام نمی پاشد بیرون و نمی خواهم که چندان شعر روی این تکه زمین مجازی ام تف کنم. و کسی نیست که بگوید که اگر همین دو کلام شعرت را هم این رو نگذاری که کمیت این تکه زمینت لنگ می ماند و زرت مبارکه قمصور می شود (نمی دانم املای قمصور درست بود یا نه!)پس فردا روز هیچ کس حتی به یاد هم نخواهد آورد که تو روزی پرت و پلا جاتی قی می کردی...
این استبرایم به هزیان ماننده شده است... کلامم بوی نفت می دهد و دهانم بوی شیر... بهتر است یکی از همان شعرها را برینم بر این صفحه!
شعر:
«نمی گویم»
برای بهترین دوستم در یک شب بد
(خودش می داند کیست!)
دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم
می گویم:
«سلام»
می گویم:
«خداحافظ»
می گویم:
«خبری هست؟»
و هر چیز می شنوم٬
اما
به هیچ کس چیزی نمی گویم
از دلم
و از آن چه دردم می آورد
و بر باد می روم
خودم
با خودم.
دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم
تا کسی خرده نگیرد
که چه می گویی؟
که چرا این گونه می گویی؟
که کسی خسته نشود
از آن چه می گویم!
دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم
تا خودم بمانم
و آن چه می گویم.
و در آن چه می گویم
آن چنان غرقه شوم
تا غرق شوم
و خبه شوم
و نگویم دیگر هیچ چیز!
دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم
خسته می شوند کسان
از آن چه می گویم
زده می شوند آدم ها
از گفته های من
و می گویند:
«اه...
این چه بد می گوید!
این چه بیهوده می گوید!»
دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم
این منم که می گویم
و من منم...
نه من٬دیگران!
و من برای من می گوید
حتی بلند
و دیگری هیچ نیست
حتی اگر همه چیز او باشد!
و او را دوست می دارم.
هم از این روست
که٬
دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم...
پنجمین روز اردیبهشت ۸۶
(تیریپ هم نیستم اصلا)