وقتی دور و ورم رو نیگا می کنم

هر روز به دلایلی از خواب پا می شی . از رختخواب در می آی ٬ یه فنجون قهوه می خوری و سیگارت رو می ذاری گوشه ی لبت. فکر می کنی که امروز قراره چی کار کنی؟ : بری سر کار ٬ بری سر کلاس ٬ بری دنبال خونه ٬ بری تا یه سند رو رسمی کنی ٬ و بری هزار تا جا برای هزار جور کار دیگه. به همین هدفه که با بی حوصلگی محض لباست رو می پوشی و از در خونه می ری بیرون.

تو خیابون آدم های زیادی رو می بینی که می رن و آدمای زیادی رو می بینی که می آن. آدمایی رو می بینی که دارن خرید می کنن. فاحشه هایی رو می بینی که یه گوشه منتظرن. بچه هایی رو می بینی که بی خبر از دنیا ٬ شادن! پیرمردهایی رو می بینی که این بچه ها رو با مهر نیگا می کنن و از کنار همه ی اینا رد می شی. اینا اصلا چیزای مهمی نیستن.

می ری و اون کاری که قرار بوده رو به انجام می رسونی و بعد یه نفس می کشی ـ که نمی دونی راحت بوده یا ناراحت ـ و پیاده می ری به کافه پیش رفیقات. چند ساعت رو هم تو این وضع می گذرونی و اگه شب رو با همین رفیقات نباشی راهی خونه می شی. موسیقی ٬ سیگار و چیزای دیگه (!) تا وقتی که بخوابی. می خوابی و آروم می گیری تو رویاهات و این چندان طول نمی کشه. صبح شده و تو به دلایلی از خواب پا می شی...

این همون چیزیه که این روزا بهش می گن روزمرگی . یه عده ازش فرار می کنن ٬ یه عده با رقبت خودشون رو توش غرق می کنن و یه عده هم براشون اصلا مهم نیست. با این حال خیلی ها و شاید همه در موردش مدام حرف می زنن... این روزمرگیه و برای من عجیبه که چرا انقدر دور می بینیمش که از منظر یه بیننده بهش نیگا می کنیم و در موردش بحث می کنیم. این چیزیه که همه ی ما ـ فارغ از این بحث که طالبش باشیم یا نه ـ درگیرشیم و بد نیست . واقعا بد نیست. با همه کسالت هام من احساس می کنم زندگی ام داره خوب از دست می ره. من حوصله ام سر رفته و با این حال فکر می کنم که زندگی خوبی دارم : چون زندگی من روزمره است!!!!

چقدر مهمه که وجود چیه؟ آغاز کجا بوده؟ مبدا وجود چیه؟ خدا هست؟ پایان کجاست؟ بعد از مرگ چه خبر می شه؟ بعد از مرگ همه چیز هیچه؟اندیشه یعنی چی؟ اصالت بشر یعنی چی؟ شرف چه اهمیتی داره؟ من کی هستم؟... اینا همه مهم ان اما چقدر؟ آیا مهم تر از اینن که من دارم نفس می کشم؟

من فکر می کنم اینا سوال هایی ان که وقتی بی کاریم و حوصله امون سر رفته از خودمون می پرسیم. سوال های مهم تری هم هست که ما مدام در حال پرسششونیم . اونا سوال هایی ان که انقدر با زندگی ما درهم آمیخته ان که نمی فهمیم چقدر مهم ان!:

چرا دارم راه می رم؟ چرا آدما تو خیابونن؟ اونا کجا می رن؟ چی می خرن؟ این فاحشه امشب خونه ی کی خواهد بود؟ این بچه ها می خوان به کجا برسن؟ پس کی اینا می میرن؟ چرا زمین از چرخیدن حالش به هم نمی خوره؟ چرا از اول تا آخر نفس می کشیم بدون این که حوصله امون ازش سر بره؟ و حتی می پرسی چرا آرش دیگه سیگار نمی کشه؟ چرا امین نمی آد شوکا ؟ چرا مقصود انقد فراخه؟ چرا نوید انقد گهه؟ چرا گلناز همچنان تو دانشگاه فلسفه می خونه با وجود این که من رو منع می کنه؟ و خیلی چیزا که شاید از اینا هم عادی تر باشه.

من روزمره ام. شاید هم ازش لذت می برم؟ مگه کاریش هم می شه کرد؟

مکاشفه در سایه

من نه تنها منتقد نیستم٬بلکه منتقد نیستم! و نامنتقدانی که منتقد نیستند٬خوشبختانه به هیچ روی ادعای نقد ندارند. من هم به عنوان یکی از اعضای این دسته با غرور سر خود را بالا می گیرم و می گویم  که من نقد نمی کنم بلکه نظری صددرصد شخصی را تحت عنوان مکاشفه برای دل خود می نویسم و این حق را هم دارم که مکاشفات شخصی ام را برای دیگران بازگو کنم و بر این نمط نقد را می گذارم برای عزیزان منتقد!

حال با این رفع اتهام محکم می توانم با خیال راحت آن چه را که دیده ام بازبگویم. من یک کاشفم و اکنون مکاشفه ای را از مکاشفات اخیرم باز خواهم گفت:

ماه در آب

محمد یعقوبی

 

خیلی وقت است که با نمایش های محمد یعقوبی آشنایم. از همان بار اول که مخاطب نمایش هایش قرار گرفتم ـ نمی دانم به چه دلیل ـ کارش بدجور به دلم نشست. از آن به بعد هرکاری که از او به نمایش در می آمد را بیش از دوبار می دیدم و ـ نمی دانم به درست یا غلط ـ مدافع تمام نمایش هایش بودم. گه گاه این نوع برخوردم با آثار یعقوبی به افراطی خردسالانه نزدیک می شد که داد همه را در می آورد (نمونه اش «قرمز و دیگران» بود که من شدیدا در بوقش کرده بودم و مادرم معتقد بود که «این تنها یک شیفتگی کودکانه است»!!). اما احساس می کنم مدتی است این افراط را در برخورد با هر اثر هنری در خودم خفه کرده ام و هم از این روست که با دلی محکم حاضرم مکاشفاتم را بنگارم و آن هم این بار در مورد کسی که افراط عجیبی در طرفداری از او داشتم:

ماه در آب نمایشی از محمد یعقوبی است که این روزها در سالن سایه ی مجموعه ی تئاتر شهر روی صحنه است. آن طور که رسانه ها (احتمال می دهم از زبان خود یعقوبی) می گویند:« نمایش ماجرای زنی است که خواب هایش تعبیر می شوند.». اما آن چه من دیدم کلی بود که قول مذکور گوشه ای تاریک از آن را می گرفت. آن چه من دیدم ماجرای خانه ای بود که بیرونش را نمی دانیم چه خبر است. همه چیز نمایش درون یک چهاردیواری است با مسائل مختلف آدم هایی که در این چهار دیواری زندگی می کنند یا برای دمی وارد آن می شوند. نمایش ماجرای خانواده ای است بسیار عادی با مسائلی بسیار عادی تر که احتمالا بیشتر مصداق های واقعی اش را در جهان پیرامون ما شامل می شود. زنی که شوهرش او را با کودکی چندماهه رها کرده و رفته. خواهری که دارد به سرنوشت همین زن دچار می شود. برادری که دور از خانواده است و گاه سری به آن ها می زند. مادری که دچار نسیان است و... . این حدیثی معمول است برای بشری که این روزها نفس می کشد. از این رو ساختار بی آلایش محمد یعقوبی در اجرای این نمایش بجا به نظر می رسد.

همانطور که گفتم ساختار کلی نمایش ماه در آب  ـ چه در نمایشنامه٬چه در اجرا ـ دارای سادگی محضی است. هر چند که این موضوع در مورد یعقوبی که هر بار شیوه ی جدیدی را برای روایت می آزماید عجیب است اما مسلم این است که این نوع ساخت هم ـلا اقل برای این فرد ـ نوعی نوآوری است. ابدا معتقد نیستم که محمد یعقوبی کارگردان مدرنی است اما این نظر را دارم که او هرگز برای بیان حرف های خود از شیوه ای تکراری استفاده نکرده است. این امر احتمالا مهمترین علت اوج و فرود کارهایش در این چند سال است.

نمایش های یعقوبی عموما بر دیالوگ تکیه دارد و اگر دیالوگ را از او بگیری هیچ چیز برایش نگذاشتی. این چیزی است که ـ بر خلاف بسیاری ـ من مخالفتی با آن ندارم و شاید بشود گفت که حتی این شیوه را ارجح می دانم.این نمایش هم پر از دیالوگ است. دیالوگ هایی که همچون ساختار نمایش ساده اند و به همین دلیل ـ به قول دوستی ـ از بعد بهره ای ندارند. و باز این جا بحث این است که بعد در دیالوگ چیست؟ و آیا لازم است؟ که چون من منتقد نیستم به توضیح آن درنمی آیم . ( انتقاد هم وارد نیست)

موضوع دیگری که خیلی به چشم می آید ـ وبعضی آن را مذموم می دارند و برخی مقبول ـ نبود درام اساسی ( یا درام دراماتیک) در این نمایش است. گره اساسی در این نمایش واقع نمی شود که این بر خلاف اصول دراماتیک نمایش هایی از این نوع است. اما باز نظر شخصی من این است که داستان از قراری است که تمام دلایل دراماتیک را از بین می برد. در هنر نیز کسی نمی تواند بایدی بیاورد. خیلی ها این گونه نمایش ها را دراماتیک ساخته اند و حالا این یکی نخواسته این کار را بکند. مسلما تئاتر و درام دارای نسبت تساوی نیستند و هر تئاتری لزوما نباید دراماتیک باشد. (امین عظیمی با ادب باش و به من فحش نده!)

خیلی نمی خواهم  روی بازی ها نظری بدهم. بازی ها این بار ضعیف تر از نمایش های پیشین یعقوبی بود.فکر می کنم حضور بهروز بقایی در نمایش های یعقوبی نقش مهمی در خوب بودن کار دارد. و او در این اجرا بازی نمی کند (شاید متاسفانه!).

(موسیقی کار هم باب طبع من نبود پس خاموش!)

از نظر من این کار افت قابل توجهی نسبت به کار قبلی یعقوبی (تنها راه ممکن) داشته است. ولی به هر حال من با این نظریه که هنرمند یا نباید اثر خود را ارائه دهد یا وقتی ارائه دهد که شاهکاری آفریده باشد مخالفم. مسلما این کار در نظر خالقش خوب می آمده که در صدد ارائه ی آن بر آمده و این هم مسلما نظر من است نه نظر همه ی کسانی که این نمایش را دیده اند. باز هم می گویم من تنها دارم مکاشفه می کنم.

ماجرای دندان من از هر تراژدی گوته دردناک تر است!

چند ساعت پیش تو خیابون با مقصود صالحی و آرش رستگارزاده راه می رفتیم و چیزی شبیه حرف می زدیم. دندون درد شبانه ام ( که این شب ها تو برنامه ی مکررم قرار گرفته!) در آستانه ی ظهور بود و به همین دلیل با ذکر یه جمله ی وقیح این درد اعصاب خورد کن رو مورد اعتراض قرار دادم! این جا بود که آرش به مقام سقراط در اومد و گفت:« دندون درد که درد قابلی نیست (یا چیزی شبیه این)... یا پرش می کنن یا می کشنش.» به همین راحتی! و من هم در اون اوضاع موافق با این حرف بودم. تا الان که شب از نیمه گذشته و درد دندون من هم به حالت تراژیک خودش رسیده!

من تا چند روز پیش معتقد بودم که هیچ دردی بدتر از سردرد نیست. شاید هنوز هم براین باور باشم که یکی از بدترین دردهای عالم سردرده ٬ اما حقیقت اینه که درد به کل چیز دردناکیه و چیزهای دردناک چیزهای خوبی نیستن!دندون عزیز من هم این روزها به فهرست مسائل دردناک بشری افزوده شده و از این رو نمی شه گفت که درد قابلی نیست. چون من با تمام وجود قابلیت آزاردهندگی اش رو احساس می کنم!

دیشب که این درد تازه داشت جون می گرفت من مدام می گفتم:«نه!... چیزی نیست!...از سردرد که بدتر نمی شه!» و خودم رو به یکی از مکتوبات میلیون صفحه ای داستایوفسکی مشغول می کردم. تا این که درد ٬دردناک شد! دیشب این درد امونم رو برید و مسلمه که امشب هم چنین تصمیمی داره. صبح هم که از بیرون اومدم (به دلایلی غیر از دندون درد اونشب زد به سرم و از خونه بیرون رفتم تا صبح!) و به رخت خوابم رفتم تا بخوابم هنوز این درد لعنتی داشت تنم رو می لرزوند. یه مشت مسکن ریختم تو دهنم و تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم حاضرم همه چیزم رو بدم تا این درد بره! حاضرم بمیرم تا این درد رو نکشم! واقعاْ دردی که آدم رو به سرحد سیری از زندگی می رسونه قابل نیست؟ این درد مهم نیست؟

به هر حال امشب هم دچار بیچارگی ام و این همه نوشتم که اون جمله ی قبیح رو باز تکرار نکنم و به دهن عزیزم توهینی نشه! همه اش هم فکر می کنم که ای بابا بدبخت مقصود صالحی که می گفت:« پنج ساله آن لاین دندون درد دارم!».