وقتی دور و ورم رو نیگا می کنم
تو خیابون آدم های زیادی رو می بینی که می رن و آدمای زیادی رو می بینی که می آن. آدمایی رو می بینی که دارن خرید می کنن. فاحشه هایی رو می بینی که یه گوشه منتظرن. بچه هایی رو می بینی که بی خبر از دنیا ٬ شادن! پیرمردهایی رو می بینی که این بچه ها رو با مهر نیگا می کنن و از کنار همه ی اینا رد می شی. اینا اصلا چیزای مهمی نیستن.
می ری و اون کاری که قرار بوده رو به انجام می رسونی و بعد یه نفس می کشی ـ که نمی دونی راحت بوده یا ناراحت ـ و پیاده می ری به کافه پیش رفیقات. چند ساعت رو هم تو این وضع می گذرونی و اگه شب رو با همین رفیقات نباشی راهی خونه می شی. موسیقی ٬ سیگار و چیزای دیگه (!) تا وقتی که بخوابی. می خوابی و آروم می گیری تو رویاهات و این چندان طول نمی کشه. صبح شده و تو به دلایلی از خواب پا می شی...
این همون چیزیه که این روزا بهش می گن روزمرگی . یه عده ازش فرار می کنن ٬ یه عده با رقبت خودشون رو توش غرق می کنن و یه عده هم براشون اصلا مهم نیست. با این حال خیلی ها و شاید همه در موردش مدام حرف می زنن... این روزمرگیه و برای من عجیبه که چرا انقدر دور می بینیمش که از منظر یه بیننده بهش نیگا می کنیم و در موردش بحث می کنیم. این چیزیه که همه ی ما ـ فارغ از این بحث که طالبش باشیم یا نه ـ درگیرشیم و بد نیست . واقعا بد نیست. با همه کسالت هام من احساس می کنم زندگی ام داره خوب از دست می ره. من حوصله ام سر رفته و با این حال فکر می کنم که زندگی خوبی دارم : چون زندگی من روزمره است!!!!
چقدر مهمه که وجود چیه؟ آغاز کجا بوده؟ مبدا وجود چیه؟ خدا هست؟ پایان کجاست؟ بعد از مرگ چه خبر می شه؟ بعد از مرگ همه چیز هیچه؟اندیشه یعنی چی؟ اصالت بشر یعنی چی؟ شرف چه اهمیتی داره؟ من کی هستم؟... اینا همه مهم ان اما چقدر؟ آیا مهم تر از اینن که من دارم نفس می کشم؟
من فکر می کنم اینا سوال هایی ان که وقتی بی کاریم و حوصله امون سر رفته از خودمون می پرسیم. سوال های مهم تری هم هست که ما مدام در حال پرسششونیم . اونا سوال هایی ان که انقدر با زندگی ما درهم آمیخته ان که نمی فهمیم چقدر مهم ان!:
چرا دارم راه می رم؟ چرا آدما تو خیابونن؟ اونا کجا می رن؟ چی می خرن؟ این فاحشه امشب خونه ی کی خواهد بود؟ این بچه ها می خوان به کجا برسن؟ پس کی اینا می میرن؟ چرا زمین از چرخیدن حالش به هم نمی خوره؟ چرا از اول تا آخر نفس می کشیم بدون این که حوصله امون ازش سر بره؟ و حتی می پرسی چرا آرش دیگه سیگار نمی کشه؟ چرا امین نمی آد شوکا ؟ چرا مقصود انقد فراخه؟ چرا نوید انقد گهه؟ چرا گلناز همچنان تو دانشگاه فلسفه می خونه با وجود این که من رو منع می کنه؟ و خیلی چیزا که شاید از اینا هم عادی تر باشه.
من روزمره ام. شاید هم ازش لذت می برم؟ مگه کاریش هم می شه کرد؟