حدیث برگ های پیچک

پاییز که می آید
برگ ها باور نمی کنند
که پایان کار می رسد از راه
بعد رنگ می بازند
و زیباتر می شوند
و هر روز به رنگی
و باز هم باور نمی کنند
تا آن که می پژمرند
و بعد می افتند
دیگر باور را ضرورتی نیست
(احمد جلیلی)
آخرین روزهای پاییز گذشته از پنجره ی راهروی شرقی بیمارستان پارس، پیچک زیبایی زیباتر می شد بر دیوار رو به رو. هر روز به رنگی و باور نمی کرد مرگش را؛ و کنار من دوستم - دوستمان - بعد از ظهر ها از اتاق دلگیرش بیرون می آمد و لحظات کوتاهی از پشت شیشه ی پنجره ، زیبایی رنگ های پیچک را تماشا می کرد؛ نقاش بود و مفتون رنگ ها. آیا او باور می کرد؟
حالا دیگر باور را ضرورتی نیست...
حدیث رفتن دوستمان - ایرج زند - حدیث پیچک بود.
روز بیست و سوم آذر ، آخرین روز؛ در انتهای راهروی غربی جمع بودیم. درست در جهت مقابل. دیگر نرفتم تا پایان کار برگ های پیچک را ببینم ؛ از پنجره ی غربی طبقه ی سوم بیمارستان پارس این بار، سنگ فرش سیمانی ساختمان سامان را می دیدم؛ سرد بود و خاکستری. جدولی که با گچ سفید روی آن کشیده شده بود ، انگار قبرهایی کنار هم بودند.
ابراهیم جعفری نگاهی به پایین انداخت، در دفتر یادداشتم بی هیچ کلامی نوشت:
«من اینم که هستم همینم؛ در این صف که می بینی عاشق ترینم»
ایرج در اتاق پهلویی در بستر مرگش آرمیده بود. ساعت دوازده بود.
آزیتا شرف جهان