مهسا! کاش من هم تنبل نباشم...
از وقتی یه کم رها شدم خیلی خودم رو هرزه کردم... نه فکری نه ایده ای... نه تکون خوردنی... پدرم امروز می گفت باید متمرکز شی رو یه کار و راست هم می گفت... خیلی ولم... نمی دونم باید چی کار کنم... هیچ خلاقیتی نشون نمی ده این مغز وامونده... دلم می خواد کار کنم جای این که کافه بزنم هر روز هر روز...
همه ی اینا رو نوشتم بلکه باز نوشتنم بیاد و زود بیام دوباره این تو یه چیزی بنویسم... حوصله ام سر رفته... مهسا یه فکرایی داشت... که درست بهم نگفت... هنوز تو فکر اون حرفیم که از محمد نقل کرد... درگیرم کرد و شاید می تونست بهم ایده بده... هذیون دارم می گم و حتی نمی دونم هذیون با ذ نوشته می شه یا ز یا ظ... اما مهسا باید بهم می گفت اون روز... یه فکرایی داشت که شاید از این بی فکری درم می آورد...محمد یه حرف عجیبی سر صبح زده بود چن وقت پیش که مهسا نقلش کرد و من حیرونم.... یه عالمه ایده تو اون بود...من واستادم وسط خیابون...امیر هم واستاده بود وسط خیابون... محمد فیلم کوتاه ساخته بود... مهسا یه ایده ای داشت... محمد یه چیزی سر صبح گفته بود...امیر وسط خیابون واستاده بود... پوریا خوابیده بود...من هذیون می گفتم...محمد یه چیزی سر صبح گفته بود...مهسا یه ایده داشت... کاش منم مث مهسا تنبل نبودم...محمد یه چیزی سر صبح گفته بود... یه چیزی مث این: «تو مملکتی که آفتاب هست فلسفه وجود نداره»... مهسا نقل می کرد!