چند ساعت پیش تو خیابون با مقصود صالحی و آرش رستگارزاده راه می رفتیم و چیزی شبیه حرف می زدیم. دندون درد شبانه ام ( که این شب ها تو برنامه ی مکررم قرار گرفته!) در آستانه ی ظهور بود و به همین دلیل با ذکر یه جمله ی وقیح این درد اعصاب خورد کن رو مورد اعتراض قرار دادم! این جا بود که آرش به مقام سقراط در اومد و گفت:« دندون درد که درد قابلی نیست (یا چیزی شبیه این)... یا پرش می کنن یا می کشنش.» به همین راحتی! و من هم در اون اوضاع موافق با این حرف بودم. تا الان که شب از نیمه گذشته و درد دندون من هم به حالت تراژیک خودش رسیده!

من تا چند روز پیش معتقد بودم که هیچ دردی بدتر از سردرد نیست. شاید هنوز هم براین باور باشم که یکی از بدترین دردهای عالم سردرده ٬ اما حقیقت اینه که درد به کل چیز دردناکیه و چیزهای دردناک چیزهای خوبی نیستن!دندون عزیز من هم این روزها به فهرست مسائل دردناک بشری افزوده شده و از این رو نمی شه گفت که درد قابلی نیست. چون من با تمام وجود قابلیت آزاردهندگی اش رو احساس می کنم!

دیشب که این درد تازه داشت جون می گرفت من مدام می گفتم:«نه!... چیزی نیست!...از سردرد که بدتر نمی شه!» و خودم رو به یکی از مکتوبات میلیون صفحه ای داستایوفسکی مشغول می کردم. تا این که درد ٬دردناک شد! دیشب این درد امونم رو برید و مسلمه که امشب هم چنین تصمیمی داره. صبح هم که از بیرون اومدم (به دلایلی غیر از دندون درد اونشب زد به سرم و از خونه بیرون رفتم تا صبح!) و به رخت خوابم رفتم تا بخوابم هنوز این درد لعنتی داشت تنم رو می لرزوند. یه مشت مسکن ریختم تو دهنم و تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم حاضرم همه چیزم رو بدم تا این درد بره! حاضرم بمیرم تا این درد رو نکشم! واقعاْ دردی که آدم رو به سرحد سیری از زندگی می رسونه قابل نیست؟ این درد مهم نیست؟

به هر حال امشب هم دچار بیچارگی ام و این همه نوشتم که اون جمله ی قبیح رو باز تکرار نکنم و به دهن عزیزم توهینی نشه! همه اش هم فکر می کنم که ای بابا بدبخت مقصود صالحی که می گفت:« پنج ساله آن لاین دندون درد دارم!».