مکاشفه ای در باب شیفتگی
عشق زایاست و به همان نسبت میرا! آن که پا در عشق می گذارد اگر پیش رونده باشد،تنها عاشق نمی ماند. عاشق نمی تواند در یک جا بماند. خصوصیت عشق بی قراری است؛ چه در حالت مشهود و فیزیکی و چه در حالت روحی و نامحسوس (برای دیگران). عاشق یک جا نمی ماند . عشق احساس می زاید و عاشق از عشق در می گذرد و پا در مرتبه ای فرای آن می گذارد.
عاشق حالا تبدیل به کسی دیگر شده. کسی که هیچ چیز نمی بیند جز معشوقش. کسی که همه چیز برایش در یک چیز خلاصه می شود و آن هم آن چیزی است که او نسبت بدان شیفته است. او دیگر فکر نمی کند؛ او می گوید:« من تنها او را می خواهم» و غیر از این، دیگر چیزی در ذهنش وجود ندارد. با این حال او هنوز زندگی می کند، هنوز نفس می کشد؛ اما تنها دلیل تنفس اوست! هم او که به شیفته شیفتگی بخشیده!
مهم نه معشوق است و نه شیفته! مهم شیفتگی است (اگر اهمیتی برای اهمیت قایل باشیم!). مهم این است که من نسبت به او احساس شیفتگی می کنم و این جا مقصود تنها شیفتگی است؛ باقی همه وسایلی هستند که باعث می شوند من شیفته باشم. مسلما شیفتگی یک هدف نیست؛ چرا که هدف به محض دستیابی دیگر مقصود نیست اما شیفتگی در حین شیفتگی نیز مقصود است و به همین سبب وسیله اش در طول وجودش ملزوم .
آن که شیفته می شود دیگر نمی تواند شیفته نباشد. شیفتگی بالقوه ای است که به محض بالفعل شدن ابدی می شود. شیفته همیشه شیفته است و از این رو همیشه ملزم به وسایل شیفتگی. از این روست که بسیاری شیفتگی برایش پیش می آید. آن که (یا آن چه) شیفته اش می شوی باید ارزش شیفتگی را داشته باشد و شیفتگی هرگز در مورد آن چه واله ساز نیست محقق نخواهد شد:
من شیفته ام چون او شیفته می کند! اما شیفته کنندگی او تنها ، وسیله ای است که من شیفته شوم. در حقیقت این شیفتگی است که مرا شیفته می کند!
من شیفته ام؛ بدون در نظر گرفتن آن چه قبلا بوده ام! من قبلا شیفته نبودم، حالا شیفته ام و از این پس هر چه باشم شیفته هم خواهم بود.
شیفته شیفته تر می شود،مدام! او جز آن چه بدان شیفته است چیزی نمی بیند. او اندک اندک در برابر شیفته کننده اش به شوریدگی می رسد و معاش را وا می نهد. او اکنون دیوانه است...