نمی دانم باز چه شده که دوباره نوشتنم نمی آید. نمی دانم چه شده که باز همه چیز کسالت بار شده این دور و اطراف. همه اوقات مثل عصر جمعه است... مثل مایلز دیویس.

فکر می کردم هفته ای پیش که کاش یک اتفاق مهم در دنیا بیافتد که خبرهایش هر روز کجذوبم کند سوی روزنامه ها... خواستم و اتفاقی افتاد. در عرض ۵ روز ۴۰۰ نفر را کشتند در نیم وجب جا. اما هیچ کسالتی رفع نشد و هیچ روزنامه ای جذاب نشد. پس فهمیدم که درد من این جا نیست. نمی دانم کجاست فقط هر جا که هست نه در روزنامه هاست و نه در کافه های شهر... شاید در سفری است که مرا کلهم دیوانه کند اما از روز بازگشت از سفر هم نفرت دارم... بی حوصلگی است هر چه هست و می دانم که این مسوده هم که می نویسم دارد زیاد حوصله سر بر می شود...

(و بعد وقتی خواستم بلند شوم هنوز دلم می خواست بنویسم...)