لنگ ذهن بیمار من در هواست!

هیچ مزخرفی تو این مغز وامونده ام نمی آد که بنویسمش. مدت هاست دارم زور می زنم ولی انگار نه انگار! هر چی رو کاغذ می آد یه سری اراجیف خالطوره که حتی خودم هم روم نمی شه باز خونیش کنم و از این رو موندم لنگ در هوا وسط یه خلا . یه خلا که این ور و اون ورش پره. اون ور می گه زور بزن و بنویس این ور می گه به تخمت بگیر بالاخره خودش می آد!

اینایی که امروز می نویسم دست نوشته هامه تو اوضاع لنگ در هوایی! واسه همین نوشته ام موضوعی نداره و به جایی هم نمی خواد برسه. فقط می خوام کلمه ها رو رها کنم و بریزمشون تنگ هم مگه یه نوشته ای از توش در آد. موضوع می خوام چی کار وقتی ذهنم خالی از هر موضوعی شده؟ چرا اصلا باید به جایی برسم؟ چرا همه می خوان به جایی برسن؟ به جایی برسن که چی بشه؟ اصلا کی گفته به جایی رسیدن حسنه؟ اصلا حسن چیه؟ چرا دنبال حسن باشیم؟ هر چند که دنبال حسن بودن ارجحه بر به جایی رسیدن! آدم قرار نیست به جایی برسه!

چند روزیه که یه نفر مدام بهم می گه «فکر کن!» و من تو دلم بهش می گم دهنتو ببند مادر قحبه! برای چی من باید فکر کنم؟ فکر کردن چیه دیگه؟ من حس می کنم «عاقل تر از اونم که فکر کنم». فکر کردن به کارهام، به زندگی ام، به لحظه هایی که در پیش دارم من رو درگیر چیزی می کنه که ازش نفرت دارم.  من رو وارد حیطه ی عقل معاش می کنه و من از این گستره منزجرم. من نه فکر می کنم نه دلم می خواد که فکر کنم این جوری راحت ترم. و این جوری دست کم نفس هام رو راحت تو و بیرون می دم!

یکی می گه : «برادر من همه ی این کس شرایی که می گی زاده ی عقلته، زاده ی فکرته! چراخودتو به کوچه ی علی چپ می زنی؟» منم می گم: « رفیق! از فکر کردن گریزی نیست. وقتی می گم دلم می خواد همه چیز رو از رو شکمم (که همون احساسی برخورد کردته!) پیش ببرم و ابزار تصمیم گیریم هم باد شکم باشه باز مجبور به فکرم اما این فکر عقل معاش نیست. این فکر ضد عقله اما فکره... باز هم فکره! اما عقل معاش نیست!»

اگه من می شینم ساعت ها یاوه می بافم و با هزارجور استدلال عقلی سعی در اثبات یه مزخرفی که از ذهن بیمارم تراوش می کنه دارم؛ اگه دلم می خواد این تراوشات بیمارگونه رو محکم و پایه ای کنم؛ اگه گاهی وسط ادبیات یه گریزی به فلسفه می زنم؛ اینا همه از روی عقل سرخوشه! نه از روی عقل معاش. اینا کارای عقلیه که در پی لذت بردنه؛در پی احساس کردنه. نه عقلی که در پی حل مسئله ای برای لحظه ای بعده. نه عقلی که تراوشاتش مفیده!

هر چیزی که مفیده لاجرم روزمره است. و هرچیزی که روزمره است حوصله سر بره. و چیزهای حوصله سر بر باب میل من نیست. سود و فایده به درد کسایی می خوره که دلشون می خواد خودشون رو با شرایط تطبیق بدن. چیزهای مفید برای عاقل هاست و اونایی که به فکر آینده ان. مهم اینه که زیبایی به خودی خود من رو دیوانه می کنه و فکر کردن به چیزهای بی فایده اوج لذت ذهن منه. خیالات من همیشه تو راهرو های بی هدفی قدم می زنن. من هیچ چیز نمی خوام. می خوام که سرخوش باشم و به جایی نرسم. به خدا آدم قرار نیست به جایی برسه!

 

بازی : وقتی که شاید دیگر دیر شده باشد!

نمی خواستم انقد زود مطلب جدیدی رو سرزمینم بذارم. می خواستم همه شعر عجیبی که دیروز گذاشتم رو بخونن اما وقایعی پیش اومد که منو در جبر به روز کردن وبلاگم گذاشت:

 

دیروز وقتی مازوخیسم سادیستیک رو روی وبلاگ گذاشتم رفتم که یه سری هم به وبلاگ مرجان بزنم. یه مطلب گذاشته بود که گویا یه بازی کردن بود... خیلی از بازیش خوشم اومد اما دیگه دیر شده بود. امروز بعد از ظهر یه آدم خیلی خیلی دوست داشتنی  -  از رفقای وبلاگ نویس قدیم – بعد از مدت ها که دوباره بهش سرزدم منو به همین بازی دعوت کرد. این رفیقم بابونه (یا همون شبنم طلوعی عزیز) بود. دیگه کاریش نمی شد کرد چون دعوت شده بودم. تازه همین جوری هم ممکنه دیر شده باشه. فقط بلد نیستم بازیشو چون مرجان از خصایلش نوشته بود شبنم از گذشته هاش... به هر حال من یه شیوه ی تلفیقی رو انتخاب کردم:

 

1-     نمی دونم چرا از کودکی های خودم بیزارم. بچگی نکردن هام ، خشک بودن هام، فکرهای احمقانه ام که کودکانه نبودن حالم رو به هم می زدن. اون بچگی ها کابوس رو شبیهن واقعا. شاید جداشدن مادر و پدرم بی تاثیر نبوده روی این جریان... اما هر چی که بود سخت بود و دوست ندارم دیگه اون روزها رو تجربه کنم. این تا حدودی هم باعث شده که از بچه ها نفرت داشته باشم.صداشون سر درد آوره. قبول نداری؟

 

2-     شاید خوب نباشه تو این روزا این بخش از گذشته هام رو بگم... اما گذشته ای مهم که یکی از خصایل منو شکل داده اولین لیوان عرقیه که خوردم. خونه ی فریده لاشایی، چند روز پیش از عید و از دست یه رفیق که حالا چند روزیه که رفته زیر یه خروار خاک. من اولین عرقم رو یا ایرج زند خوردم و در کنار او از همه ی مستی هام لذت بردم. همیشه یاد حرفش موقع نوشیدن می افتم که می گفت:«کسی با من کاری نداره... خدافظ!» و بعد لیوان پشت لیوان بالا می انداختیم تا مرحله ی اشباع!!!!

 

3-     دلم خیلی برا خوزستان تنگ می شه (آرش رستگار می دونه چی می گن)! بوی غریب کارون وقتی آروم از دل خرمشهر می گذره با اون کشتی ها ی به گل نشسته ی محزون اشک تو چشام می آره. عجب جاییه این خرمشهر با کارخونه های سوخته ، با پل قدیم و جدیدش ، با گذشته ی پر اندوهش. عجب غربتی داره این خوزستان. یه جوری یه تیکه از دلت اون جا می مونه و هی می خوای بری ورش داری. می ترسم زمین گیر خوزستان شم.

 

4-     شوکا.

 

5-     این روزا یه حس غریبی دارم. یه حسی که گاهی می خواد دلمو منفجر کنه و با این وجود خیلی خوبه!پاییز امسال عجیب پاییزی بود. یکی رو ازم گرفت و یه چند نفری رو بهم داد. یه خیلی عزیز رفت یه عزیز دیوونه کننده اومد. کاش این رفتن ها و آمدن ها محسوس نبود. نمی دونم چرا دلم می خواست همیشه این جوری باشه که « نه کسی بیاد،نه کسی بره!» . به هر صورت و ترتیب من شیفته شدم!... احمقانه است اما شدم!

 

نمی دونم چقدر این دعوت رو خوب جواب دادم؟دلم می خواست دو نفر رو هم من دعوت کنم اما فکر کنم دیگه واقعا دیره... از همه چیز که بگذریم من دیروز دوباره بعد از مدت ها با شبنم برخورد کردم (البته در اینترنت) و نمی دونم که چرا این همه مدتازش غافل بودم... (شبنم ازت رسما عذر می خوام!)

 

اصلا مهم نیست که بازی تموم شده باشه : امیر بهاری و امین عظیمی دعوت ان

 

مازوخیسم سادیستیک

بعد از رفتن ایرج ٬ زندگی دوباره روی چرخ روزمره ی خودش افتاد. دوباره صبح از خواب بیدار شدن های مسخره و تا شب سگ دو زدن های احمقانه و گه گاه اندوه های ناگزیر. همه چیز مثل قبل شد و ما باز از کنار یه چیزایی گذشتیم که در گذشته ان!... باز یه تیکه از دلمون کنده شد و به گذشته امون افزوده. و چه بده که دلمون تیکه تیکه می شه و گذشته مون ـ بی قاعده ـ سر به فلک کشیده!

اما دیروز یکی دیگه وارد زندگی من شد. یه مردی که مدت ها بود دوستش می داشتم بی اون که دیده باشمش. یه کسی که صداش دم به دم دیوانه ترم می کرد. دیروز من یه رفیق پیدا کردم که خیلی دیوونه بود... خیلی دوست داشتنی بود... خیلی غریب بود! و برامون خوند: «بگو بگو که چه کارت کنم بگو!»

محسن نامجو دیروز یه آهنگ خوند که منو دیوونه کرد... غریب آهنگی بود و عجیب حسی داشت!... خودش نمی دونست مال کیه و منم نتونستم بفهمم . فکر کردم چطوره لااقل اون شعر رو همه بخونن. هر چند آهنگش روح شعر رو بدجور پرواز می ده اما این از من بر می اومد برای انتقال احساس دیشبم با این رفیق جدید.

یا رب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگند هابار دگریارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

عکس تندیس ساز

poster

(برای تندیس ساز دیوانه)

آسمان ابری است

بغض گلویش را می فشارد

و غرور

بازش می دارد

از گریستن

همچون من

که نمی دانم چرا

نمی خواهم گریه کنم.

 

محوی صورتت

محو شدنت

و پنهان شدنت

زیر پشته ای از خاک

پشتم را می شکند!

 

سیگار گوشه ی لبت

و روشنی اش

و دودی

که از آن بیرون می دهی

با تمام سیگار بودنش

با تمام قاتل بودنش

دلم را می برد

 

لبخندت

و لبخندم

به گاه لبخندت

و دلمان

که شاد بود

تا آخرین نفست

و دلم

که شاد می ماند

با یاد لبخندت

تا آخرین نفسم!

 

دستت

که به من می گوید

خداحافظ!

همان دستی

که طرح می زد

که رنگ می گذاشت

که تندیس می ساخت

دیوانه وار!

دستی که مدام

مرا نوازش می کرد

و حالا این گونه اندوهناک

مرا بدرود می گوید.

 

کتت

در دستت

که برایم می آوردی اش

تا مرا گرما دهی

در سرمای شیرین آن روز

و لحظه ای

که من آن را ثبت کردم

تا امروز

با دیدنش

جانم بلرزد

 

دیوانگی هایت

حرف هایت

کارهایت

عشق هایت

شادی خواری هایت

فحش هایت

خنده هایت

اشک هایت

مستی هایت

ژست هایت

و ایرجی هایت...

آسمان را

به گریه می اندازد

و مرا

غرق در اشک می کند

و جهانی

و آسمانی

به درد می گویند:

                        ایرج

                              تو جهانی

                              تو جاودانی!

 

مکاشفه در چیستی میهن 1

هرگز به میهنم فکر نکرده ام. مرزها٬اسم ها و بسیاری چیزهای دیگر که ریشه ی تبعیض و جبر جغرافیایی است حالم را به هم می زند. هیچ وقت دلم نمی خواست که ایران به معنای ایران بودنش برایم مهم باشد. ناسیونالیسم لااقل در ایران ترادف محض با سلطنت طلبی و تفکرات مشتق از آن دارد. هیچ اندیشه ای هم ـ از نظر من ـ خالطورتر از اندیشه های ارتجاعی سلطنتی آن هم از نوع ایرانی اش نیست. من هرگز نمی توانم حس خاصی نسبت به کوروش داشته باشم. هرگز نمی توانم به زرتشت ببالم و یا نشانی از فروهر به هر گوری بیاویزم. من نه به کوروش مفتخرم٬ نه اندیشه های زرتشت را بزرگ می دارم و نه نام ایران غرورم را بر می انگیزد. این خاک هیچ حسی به من نمی دهد. دلیلش را واقعا نمی دانم...

چند روز پیش با رفیق عزیزی مشغول گفتگو بودیم. این رفیق ما در هر چیز پی جامعه شناسی است. ادبیات و فلسفه و تاریخ و کوفت و زهرمار را کاری ندارد. برایش مهم این است که همه ی این ها زاده ی یک پروسه ی اجتماعی است. با هم حرف می زدیم در مورد آنچه بر این خاک گذشته. آن شب حال من بد شد! اولین بار بود که به این وطن اندیشیدم. به این که چقدر غمگین است گذشته ی این سرزمین. و هر چه به این غم می نگریستم می دیدم که اندوه این خاک در برابر حقارتش هیچ است. ما هیچ نداریم و از آغاز نیز نداشته ایم...

بسیارند کسانی که به ایرانی بودن خود عمیقا مفتخرند. کسانی که ایران را مایه ی غرور می دانند. تاریخ هفت هزار ساله را بزرگ و گرامی می دارند و همه جا با سری افراشته از ایران سخن می گویند. بیش تر این آدم ها در حد وحشتناکی تهوع آورند! تعصب ناسیونالیستی این طایفه به گونه ای احمقانه پر از جهل است. آن ها نمی دانند که غیرت چه چیز را دارند!آیا یک بار به تاریخ نگاه انداخته اند؟یا تنها دم از تاریخ پر بار می زنند؟آیا می دانند به چه می بالند؟ والله اگر بدانند این بالیدن را ادامه دادن نتوانند!

کوروش کبیر! مردی که لوح حقوق نگاشت! مردی که بردگان یهودی را آزاد ساخت.مردی که خیلی نکشت! ـ هرچند همه ی این ها تصویر ایرانی از کوروش است ـ ... باز هم با وجود این تصویر نیک چه سود برای ما از داشتن یک مرد بزرگ در تاریخمان؟ ما قبل از کوروش چه بودیم؟ بعد از او چه شدیم؟ کوروش چه کرد جز فتح اقالیمی که به یک نسیم به چخت عظمی رفتند؟ ما ملت ایرانیم با تاریخی که می دانیم سراسر تحقیر شدن بوده است.

من به عنوان یک ایرانی در تاریخم چیزی نمی بینم که به آن ببالم.ما را کشتند٬ بر سرمان کوفتند٬ تحقیرمان کردند و ما تنها برای بقاء٬ هیچ نگفتیم. ایرانی بودن من نشانه ی پستی من برای زنده ماندن است. خفیف زندگی کرده ایم! چرا باید ببالم به این نام؟ ایرانی ام و از این عنوان فرار نمی کنم اما هرگز بدان مفتخر نیستم.

 

منظومه ای برای شهر

برای علیرضا عشقی

که شیفته ی شهر است

 

۱)

هوا سرد است.

برف نمی بارد

اما٬

هوا سرد است.

در خیابان ها

ماشین ها می آیند می روند.

در پیاده روها

آدم ها می آیند و می روند.

شاید این جا

حیات است که می آوازد.

حرکت٬

این جا حرکت است که جریان دارد.

این جا سکون می میرد.

این جا می توان

گاهی نفس کشید.

این جا شهر است٬

شهر.

 

۲)

مادرم می گوید

«تو در این جا زاده شدی

میان این غلغله

میان این آدم ها

که در رفت و آمدند»

این جا زادگاه من است

من زاده ی شلوغی های شهرم.

من گه گاه احساس می کنم

صدای بوغ های مکرر را دوست دارم.

بعضی اوقات

از این که شهرم

پر است از اصوات ناهنجار

لذت می برم.

صداها می گویند که هنوز آدم ها هستند.

کودکانی

که به مدرسه می روند

مرا خوشحال می کنند.

ـ هر چند کودکی من

مرا خوشحال نمی کرد ـ

شهر من

شهری است

که کودکان بسیاری را می پروراند.

شهر من

مادر نسل های بسیاری است.

این جا زادگاه است.

این جا شهراست.

شهر

 

۳)

بالیدن٬

بالغ شدن٬

اندک اندک.

به من می گفتند

«بزرگ شدی»

این اعصابم را به هم می ریخت!

عصیان.

شاید نفرت.

اما نه از شهر.

شهر خریدار خشم ها ی من بود.

در خیابان ها

زیر باران

راه می رفتم

و به عالم و آدم فحش می دادم.

خیابان ها

پر بودند

از دختران و پسرانی

که زشت بودند

و داشتند زیبا می شدند.

و هنوز هم

خیابان های شهر من این چنین اند.

بالغ شدن

و قدم زدن در خیابان

و حیرتی که از شهر می کردم.

این جا شهر من بود.

این جا شهر است

شهر.

 

۴)

هیچ چیز

نفرت انگیزتر نیست

از عوام الناس.

از بلاهت بلا انقطاع طایفه ای٬

طایفه ای که پیرامون تو نفس می کشند

و تو مجبوری

مجبوری که تحملشان کنی.

طایفه ای که نمی دانند

ـ طایفه ای که نمی خواهند بدانند ـ

شهر چیست؟

تنها در آن نفس می کشند

و تنها از وجود شهر

برای زندگی پستی

نفع می جویند.

همچون انگلی!

شهر من این جاست.

جایی که شهریانش

قدر ناشناسند.

شهر من آرمان شهری است

پر از جاهلان.

آرمان شهری

که فاضلانش را فراموش کرده اند.

و یا شاید هرگز

فاضلان را بدو راه نبوده.

می شود گاهی

که بر بیکران

حقیرانی حکم رانند!

شهر من شهری است

که پختگان را می سوزاند

و خامان را در خامی شان

وا می گذارد.

شهر من شهری است

پر از خام ها

و کمی سوخته ها.

شهر شاید غمگین است از این.

شهر نمی خواهد جاهلان را

اما جاهلان رهایش نمی کنند

بی آن که بخواهندش.

چون٬

این جا شهر است

شهر.

 

۵)

گه گاه

خستگی به سرحدات می رسد.

می دانم که می دانی چه می گویم!

گه گاه

حوصله ام سر می رود.

(و این گه گاه بیشتر اوقات است!)

حوصله ام

از دیدن٬

از شنیدن٬

حوصله ام از نفس کشیدن٬

از راه رفتن٬

سر می رود.

گه گاه

دلم می خواهد

رها کنم آن چه را ساخته ام

و دیگر چیزی نسازم.

ـ چه از نو

و چه بر کهن ساختمانی

که مدت هاست ساخته ایمش ـ

گه گاه

داغ می کنم

از رخداد های پی در پی

که هیچ یک مهم نیستند

رخداد هایی

که تنها متفق می شوند

بی آن که چیزی را عوض کنند.

و این ماییم

ـ ما آدمیان ـ

که در پی آنیم که چیزی رخ دهد!

گه گاه

کف می کنم!

این همان خستگی است

که به سر حدات رسیده است.

همان حوصله است

که سر رفته.

همان داغ کردنی است

که مغزم را داغ می کند.

آری٬

گه گاه من کف می کنم.

و آن گاه است

که نیمه شبی

پا در خیابان های شهرم می گذارم

و در گوشم موسیقی

با قدم هایم شهر را می پیمایم.

کف هایم این گونه می ریزند.

خیابان های این شهر

پر است از کف.

کف هایی که ریخته اند از آدم ها

به هنگام قدم زدن هاشان

در اوج بی حوصلگی.

حال آدم خوب می شود گاهی

وقتی در این شهر قدم می زند.

آخر

این جا شهر است

شهر.

 

۶)

عشق٬

بد جور بازاری است این واژه.

شهر من هم بازار دارد.

در آن همه چیز می فروشند

حتی عشق را!

این جا شهری است

پر از عشق های بازاری.

این جا شهر است

شهر.

 

۷)

تا به حال به پشتت نگاه کرده ای؟

حتما کرده ای!

پشت من

(و حتی پشت تو)

انبوهی چیزهای غریب

در خطی

ـ خطی ممتد به نام زمان ـ

ایستاده اند.

در سکوت به من نگاه می کنند.

حزن است آن چه در چهره شان می توان دید.

حزن است.

پشت من پر است از این غریبان.

که سکوتشان آهنگی است

با ارغنون گذشتن.

از دور به من لبخند می زنند

و می دانند که گذشته اند.

و از این روست که لبخندشان

اشک بر چشمان می آورد.

از این که آنان

گذشته اند.

شهر من در این خط امتداد دارد.

امتدادی که از انتهای این خط

به من می رسد.

شهر من از گذشته می آید.

از گذشته های من.

و دوستش دارم

از آن بیشتر که گذشته ام را

و این گذشته است

که دیوانه ام می کند.

با هر نفسم به امتداد این خط در زمان

می اندیشم

و اشک می ریزم

بر گذشته ام.

گذشته های خوب

گذشته های بد.

حتی ثانیه ای پیش

که خطی از این شعر را نوشتم.

اشک می ریزم.

این نوستالژی است.

ان جا شهری است پر از نوستالژی.

این جا شهر است

شهر.

 

 

۸)

چند جا در شهر من هست

که محزون است.

و پر است از سنگ هایی

که رویشان نوشته اند.

ـ چه نوشته اند؟

ـ مهم است؟

ـ نه!

حزن این چند جا

می چربد

بر نور بازار های شهر من.

همه ی بازاریان شهر

می دانند که جایی محزون

و شاید متروک هست

که کسانی در آن مدفونند.

کسانی

که روزی٬روزگاری

در این بازار ها عزتی داشته اند.

کسانی که روزی بوسیده شده اند.

و بوسیده اند کسی را.

اکنون

کیست که به یاد آورد

آنان را

که در این شهر زیسته اند؟

ارمغان شهر من مرگ است

تمام آدم هایش

تمام ماشین هایش

تمام گربه هایش

تمام شمشادهایش

می میرند.

و حزنی دارد مرگ

محزون تر از نوای بلوز.

مردن و نابود شدن.

...

در یک روز آفتابی

روزی که همه خوبند

روزی که راننده تاکسی ها

کرایه را بالا نبرده اند.

روزی که پلیس ها

لبخند می زنند.

شهر نیز می میرد.

در یک روز آفتابی

دیگر شهر٬ شهر نیست.

اما حالا

با همه ی حزنش

این جا شهر است

شهر.

 

 

۹)

شهر من

پر است از فاحشه.

(و البته غیر از فاحشه گربه هم داریم!)

فاحشگان شهر من

در خیابان ها ایستاده اند.

می توانی راحت ببینی شان!

بعضی وقیحند

و بعضی نیستند.

فاحشگان شهر

خسته اند.

اما مجبور نیستند.

از سکس شاید لذت می برند

در کنار پول.

فاحشگان شهر من

آدامس می جوند

و لاس می زنند.

گاهی٬

بعضی شان ایدز دارند

(حتما با کاندوم سراغشان بروید)

آن ها می خندند

با وجود این که خندشان نمی آید.

بد منظره نیستند

در خیابان ها.

بگذارید بمانند

اینان مال شهر منند.

و این جا شهر من است

با فاحشگانش.

که شاید بلد نیستند دوست بدارند

شاید هم انقدر دوست می دارند

این گونه قحبگی می کنند.

و اگر این چنین باشد

کاش فاحشه ای بودم!

فاحشگان را رها کنید.

این جا زندان نیست

این جا شهر است

شهر.

 

۱۰)

می دانی؟

شهر من پیر است

و پر است از

پیرمردان و پیرزنان

و همه درد می کشند

و همه تنهایند.

درد دردناک است

ولی پیرمرد قهوه چی می گفت:

«چه موهبتی است تنهایی!»

پیرها تنهایند

تنهایشان بگذاریم؟

نمی دانم والله!

شهر من هم پیر است

و تنهاست

و درد دارد.

کاش پیر نشوم!

کاش شهرم پیر نمی شد!

درد می کشد با پیری.

نباید این طور باشد.

آخر

این جا شهر است

شهر.

 

۱۱)

دلم تنگ است

نمی دانم برای چه چیز؟

شاید برای کسانی که می روند

و هرگز باز نمی گردند.

آدم ها هر جا که می روند

تنها رفته اند!

و هرگز ندیده ام که کسی بیاید.

مهم نیست که می روند.

بروند به درک.

مهم دل من است

که تنگ می شود.

و مهم این است

که شهر با من سرسازگاری ندارد امروز.

هوا ابری است!

دل من تنگ است!

و این شعر دارد زیادی طولانی می شود!

و در ضمن

این جا شهر است

شهر.

 

۱۲)

تاکسی!

این جا شهر است

شهر.

 

۱۳)

گفتند نگو که شهر نحس است.

باشد نمی گویم.

اما

این جا شهر است

شهر.

 

۱۴)

دیشب برف می بارید.

شهر من دیشب برف را دید

از پس سالی.

دیشب اتاق من

پر از دود بود

و بلوز.

و از پنجره

شهر پیدا بود.

ساعت ها نگاهش کردم

با طعم سیگار.

شهر

ساکت و آرام

اجازه داد که نگاهش کنم

و برایم عشوه نیامد.

و من شیفته شدم!

شیفته ی شهر نه.

شاید

شیفته ی زنی

که می خندد.

شیفتگی چیزی است

که نمی توانمش گفتن.

می دانم که شیفته شده ام.

شیفته ی زنی

که می خندد

در شهری

که شهر من است

لبخند زدن کمی سخت است

اما من لبخند می زنم.

چون شیفته ام

و

این جا شهر است

شهر.

 

 

 

  ( بد نیست اگه بگین که کدوم تیکه رو بیشتر دوست داشتین!)

می کشم

عباس نراقی تازه به فیض کارمندی رسیده بود که اولتیماتوم داد که می خوام سیگارمو عوض کنم. پرسیدم:«چرا؟» گفت:«هیچی٬زیاد می کشم اینم سنگینه داره دهنمو صاف می کنه!». اولتیماتومش همون و هرگز عوض نشدن وینستون قرمز عزیزش همون. جالب تر از اون این بود که به منم گفت سیگارتو عوض کن و من می دونم که غرضش هیچ چیز نبود جز این که وینستون کمتری خریده بشه تا بیشتر برای اون بمونه. دست نراقی برای من روئه!

حقیقت اینه که چرا باید سیگارمو عوض کنم یا اصلاْ به کل سیگار نکشم؟ من سیگار کشیدن رو دوست دارم پس سیگار می کشم به همین ترتیب وینستون قرمز رو دوست دارم پس وینستون قرمز می کشم. کلاْ من چیزایی رو که دوست دارم اعم از جمادات و مجردات می کشم. حالا چه سیگار باشه٬ چه موزیک بلوز باشه٬چه آدم ها. من می کشم پس می کشم!(دلیلی هم نداره که بگم هستم!)

چرا باید سیگار بکشم؟ این سوالیه که گاهی از خودم می پرسم.بیش تر از این گاهی بقیه این سوال رو ازم می پرسن و باز من به جواب فکر می کنم. جواب رو خیلی زود می شه پیدا کرد:«به شما ربطی نداره!» هیچ کس حق نداره مانع سیگار کشیدن من بشه. حتی پمپ بنزین!

همه ی اینا رو گفتم که یه چیزی نوشته باشم.... مدتیه نوشتنم نمی آد... هیچ ربطی هم به مسائل حاشیه ای نداره جناب صالحی!

مکاشفه فی مقامات حی بن یقظان

دیروز بعد از ظهر یک داستان به دستم رسید با نام «زنده ی بیدار» که به تحقیق آخرین مسوده ی شیخ الرییس بوعلی سینا در باب فلسفه است. این داستان ده صفحه ای بیشتر نیست و با این حال قدرت غریبی دارد در تاثیر. چه از نظر زبان و چه از نظر مایحتوی سخنی پیچیده و موثر است. دشواری داستان سبب شده است که من مصمم شوم بارها آن را بخوانم. با این حال امروز می خواهم غریب ترین بند این قصه را در اینجا ذکر کنم و از پسش چند کلامی بنویسم. مسلما پس از بازخواندن دوباره و دوباره ی این قصه باز در موردش مقالاتی خواهم نوشت. از این رو هر مقاله در مورد این داستان را یک نمط می نامم بر طریق رساله ی اشارات ابن سینا.

نمط نخست

 «نیکویی وی پرده ی نیکویی وی است و پدید آمدن وی سبب ناپدیدی وی است و آشکارا شدن وی سبب  پنهان شدن وی است. چنان که آفتاب اگر چند اندکی پنهان شد بسیار آشکارا شد و چون سخت پیدا شد ٬ اندر پرده شد. پس روشنی وی پرده ی روشنی وی است.»

حی بن یقظان (زنده ی بیدار) ٬ ابن سینا.

 

آن چه بدان مطمئن بودم عدم وجود حق و دست کم شکاک بودنم به وجود او بود. هرگز این را باور نکردم که خدایی آن بالا یا در هر گورستان دیگر باشد. به نظرم بدوی و احمقانه می آمد که برای این جهان خالقی حی در نظر بگیرم که هنوز هم زندگی ما را در کنترل دارد. انسانیت برایم ارزشی والا داشت و از این رو انسان را در صدر هستی قرار می دادم . گه گاه با دیدگاهی کاملا سفسطی در می آمدم که انسان خالق هستی است چرا که انسان در ذهن خود خدا را خلق کرده و خدا نیز خالق کل هستی است پس با یک نسبت ساده انسان را به واجب الوجود تبدیل می کردم.

دیروز داستان «حی بن یقظان» شیخ الرییس را خواندم. دشواری اش گاهی سرم را سنگین می کرد. باز هم می خوانمش اما آن چه در این بار نخست برایم مهم بود همین بندی بود که در آغاز این نمط نوشتم. باز هم چند باری همین بند را خواندم تا با دید بهتری درباره اش بنویسم. اول ساده نویسی ای غیر حرفه ای از آن می کنم تا توضیح دادن برداشتم را برای خود آسان کنم.

«وی» را در سطر نخست خدا می انگارم. به این ترتیب خوبی و حسن خداوند را باید دلیل پیدا نبودن این حسن دانست.حتی از دیدگاه انسانی تر اگر «وی» را معشوق در نظر بگیریم ( که از ابن سینا بعید به نظر می رسد!) نیکو جمال بودن معشوق خود دلیل ناپیدایی این جمال است. همانطور که در مورد همین حضرت «وی» پدید آمدن (و به عبارتی بهتر وجود یافتن یا وجود داشتن) را دلیل بر ناپدیدی می بینیم. باز شیخ آشکارا بودن را در تقابل با ناپیدا بودن «وی» در یک نسبت علی قرار می دهد و ناپیدایی «وی» را معلول آشکارا بودنش می داند.

سطور مهم این بند از نظر من از این جا آغاز می شود که مثال خورشید را می آورد و بیان می دارد که خورشید اگر مدت کمی از نظرها ناپدید شود برای همه عجیب و قابل توجه خواهد بود و از روی این اعجاب و غیر عادی بودن امر به عدم وجود خورشید پی برده خواهد شد. اما چون خورشید مدام بر مرکب آسمان در گردش است و بی توقفی در روز روشنی می بخشد ما متوجه روشنی اش نمی شویم. پس روشنی خورشید دلیلی است بر مورد توجه قرار نگرفتن این روشنی.

گستردگی و شمول این نظریه را می توان در کوچکترین اجزای طبیعی و غیر طبیعی پیرامون دید. همه چیز برای ما عادی است و از این رو مهم به نظر نمی رسد. چرا که وجود تمام این ذی وجودها پرده ی وجودشان است. همین امر مرا بدجور به فکر واداشت و ذهنم را جوری مشغول کرد که ساعت ها با صدای Joplin در گوشم فکر کردم. به چه؟

این سخن نماینده ی این بود که اگر خدایی در کار باشد وجود دائمی و بلاانقطاعش در همه جای هستی سبب این است که ما وجودش را درنیابیم.در اصل وجود همیشگی اوست که پرده ی وجود وی است و من با ذهنی انسانی و عادت طلب قادر به درک این وجود نیستم. همانطور که نور خورشید را در حجاب می بینم. بدین ترتیب دیروز تمام دستگاه فکری ام که بر اساس عدم وجود خالق بنا شده بود در آستانه ی فروپاشی قرار گرفت. خدا داشت کم کم پا در زندگی من می گذاشت.

و اما در آن ساعت های فکر کردن به معیت موسیقی دهه ی شصت چه گذشت؟ اگر این را بخواهم بنویسم که سرزمین فنجان های خالی هفتاد من کاغذ شود. اما نتیجه ی شاید موقتی ام را باز خواهم گفت تا بعد که بیشتر قصه را بازخوانم و نموط دیگری بر آن بنویسم:

سالیان درازی است که دیگر انسان بر انسان بودن خود تکیه کرده است و پشت بر دیوار کلیسا نمی زند. انسان هنوز خداوند را می ستاید و می پرستد اما نمی گذارد که او در مسایل انسانی اش دخالت کند. خداوند موجودی ماوراالطبیعی است و بهتر است به وظایف الهی اش برسد. ما انسانیم و نه فریشتگانی وابسته ی تام به حق. از این رو خدا ـ برای آن که خدا را می ستاید ـ فقط خداست و نه چیز دیگر.  خدا هیچ ولایتی بر ما ندارد. خدا هیچ مالکیتی بر ما ندارد. خدا تنها ـ باز هم برای آن که خدا را می ستاید ـ مرجعی است و بس.

هرگز خدا در زندگی من تاثیر نداشته است. آن کاری را که با وجود او انجام می دهم را بدون وجود او نیز به مرحله ی عمل می رسانم. پس خدا در زندگی من مهم نیست: حال چه باشد چه نباشد! من عنصری را به نام خدا از ذهنم پاک می کنم. بیهوده است که بخواهی ذهنت را معطل بحث پیرامون این موضوع بکنی چرا که منتج نخواهد بود و از افکاری مهم تر بازت می دارد. بهتر است به چیزی بیاندیشم که انسان را سود آور و مکرم باشد. فکر من فکری انسانی است پس با خدا چه کار است؟

شاید او هست ٬ شاید نیست. بهتر است دستش نزنیم و بگذاریم هر چه هست همین طور بماند

وقتی دور و ورم رو نیگا می کنم

هر روز به دلایلی از خواب پا می شی . از رختخواب در می آی ٬ یه فنجون قهوه می خوری و سیگارت رو می ذاری گوشه ی لبت. فکر می کنی که امروز قراره چی کار کنی؟ : بری سر کار ٬ بری سر کلاس ٬ بری دنبال خونه ٬ بری تا یه سند رو رسمی کنی ٬ و بری هزار تا جا برای هزار جور کار دیگه. به همین هدفه که با بی حوصلگی محض لباست رو می پوشی و از در خونه می ری بیرون.

تو خیابون آدم های زیادی رو می بینی که می رن و آدمای زیادی رو می بینی که می آن. آدمایی رو می بینی که دارن خرید می کنن. فاحشه هایی رو می بینی که یه گوشه منتظرن. بچه هایی رو می بینی که بی خبر از دنیا ٬ شادن! پیرمردهایی رو می بینی که این بچه ها رو با مهر نیگا می کنن و از کنار همه ی اینا رد می شی. اینا اصلا چیزای مهمی نیستن.

می ری و اون کاری که قرار بوده رو به انجام می رسونی و بعد یه نفس می کشی ـ که نمی دونی راحت بوده یا ناراحت ـ و پیاده می ری به کافه پیش رفیقات. چند ساعت رو هم تو این وضع می گذرونی و اگه شب رو با همین رفیقات نباشی راهی خونه می شی. موسیقی ٬ سیگار و چیزای دیگه (!) تا وقتی که بخوابی. می خوابی و آروم می گیری تو رویاهات و این چندان طول نمی کشه. صبح شده و تو به دلایلی از خواب پا می شی...

این همون چیزیه که این روزا بهش می گن روزمرگی . یه عده ازش فرار می کنن ٬ یه عده با رقبت خودشون رو توش غرق می کنن و یه عده هم براشون اصلا مهم نیست. با این حال خیلی ها و شاید همه در موردش مدام حرف می زنن... این روزمرگیه و برای من عجیبه که چرا انقدر دور می بینیمش که از منظر یه بیننده بهش نیگا می کنیم و در موردش بحث می کنیم. این چیزیه که همه ی ما ـ فارغ از این بحث که طالبش باشیم یا نه ـ درگیرشیم و بد نیست . واقعا بد نیست. با همه کسالت هام من احساس می کنم زندگی ام داره خوب از دست می ره. من حوصله ام سر رفته و با این حال فکر می کنم که زندگی خوبی دارم : چون زندگی من روزمره است!!!!

چقدر مهمه که وجود چیه؟ آغاز کجا بوده؟ مبدا وجود چیه؟ خدا هست؟ پایان کجاست؟ بعد از مرگ چه خبر می شه؟ بعد از مرگ همه چیز هیچه؟اندیشه یعنی چی؟ اصالت بشر یعنی چی؟ شرف چه اهمیتی داره؟ من کی هستم؟... اینا همه مهم ان اما چقدر؟ آیا مهم تر از اینن که من دارم نفس می کشم؟

من فکر می کنم اینا سوال هایی ان که وقتی بی کاریم و حوصله امون سر رفته از خودمون می پرسیم. سوال های مهم تری هم هست که ما مدام در حال پرسششونیم . اونا سوال هایی ان که انقدر با زندگی ما درهم آمیخته ان که نمی فهمیم چقدر مهم ان!:

چرا دارم راه می رم؟ چرا آدما تو خیابونن؟ اونا کجا می رن؟ چی می خرن؟ این فاحشه امشب خونه ی کی خواهد بود؟ این بچه ها می خوان به کجا برسن؟ پس کی اینا می میرن؟ چرا زمین از چرخیدن حالش به هم نمی خوره؟ چرا از اول تا آخر نفس می کشیم بدون این که حوصله امون ازش سر بره؟ و حتی می پرسی چرا آرش دیگه سیگار نمی کشه؟ چرا امین نمی آد شوکا ؟ چرا مقصود انقد فراخه؟ چرا نوید انقد گهه؟ چرا گلناز همچنان تو دانشگاه فلسفه می خونه با وجود این که من رو منع می کنه؟ و خیلی چیزا که شاید از اینا هم عادی تر باشه.

من روزمره ام. شاید هم ازش لذت می برم؟ مگه کاریش هم می شه کرد؟

مکاشفه در سایه

من نه تنها منتقد نیستم٬بلکه منتقد نیستم! و نامنتقدانی که منتقد نیستند٬خوشبختانه به هیچ روی ادعای نقد ندارند. من هم به عنوان یکی از اعضای این دسته با غرور سر خود را بالا می گیرم و می گویم  که من نقد نمی کنم بلکه نظری صددرصد شخصی را تحت عنوان مکاشفه برای دل خود می نویسم و این حق را هم دارم که مکاشفات شخصی ام را برای دیگران بازگو کنم و بر این نمط نقد را می گذارم برای عزیزان منتقد!

حال با این رفع اتهام محکم می توانم با خیال راحت آن چه را که دیده ام بازبگویم. من یک کاشفم و اکنون مکاشفه ای را از مکاشفات اخیرم باز خواهم گفت:

ماه در آب

محمد یعقوبی

 

خیلی وقت است که با نمایش های محمد یعقوبی آشنایم. از همان بار اول که مخاطب نمایش هایش قرار گرفتم ـ نمی دانم به چه دلیل ـ کارش بدجور به دلم نشست. از آن به بعد هرکاری که از او به نمایش در می آمد را بیش از دوبار می دیدم و ـ نمی دانم به درست یا غلط ـ مدافع تمام نمایش هایش بودم. گه گاه این نوع برخوردم با آثار یعقوبی به افراطی خردسالانه نزدیک می شد که داد همه را در می آورد (نمونه اش «قرمز و دیگران» بود که من شدیدا در بوقش کرده بودم و مادرم معتقد بود که «این تنها یک شیفتگی کودکانه است»!!). اما احساس می کنم مدتی است این افراط را در برخورد با هر اثر هنری در خودم خفه کرده ام و هم از این روست که با دلی محکم حاضرم مکاشفاتم را بنگارم و آن هم این بار در مورد کسی که افراط عجیبی در طرفداری از او داشتم:

ماه در آب نمایشی از محمد یعقوبی است که این روزها در سالن سایه ی مجموعه ی تئاتر شهر روی صحنه است. آن طور که رسانه ها (احتمال می دهم از زبان خود یعقوبی) می گویند:« نمایش ماجرای زنی است که خواب هایش تعبیر می شوند.». اما آن چه من دیدم کلی بود که قول مذکور گوشه ای تاریک از آن را می گرفت. آن چه من دیدم ماجرای خانه ای بود که بیرونش را نمی دانیم چه خبر است. همه چیز نمایش درون یک چهاردیواری است با مسائل مختلف آدم هایی که در این چهار دیواری زندگی می کنند یا برای دمی وارد آن می شوند. نمایش ماجرای خانواده ای است بسیار عادی با مسائلی بسیار عادی تر که احتمالا بیشتر مصداق های واقعی اش را در جهان پیرامون ما شامل می شود. زنی که شوهرش او را با کودکی چندماهه رها کرده و رفته. خواهری که دارد به سرنوشت همین زن دچار می شود. برادری که دور از خانواده است و گاه سری به آن ها می زند. مادری که دچار نسیان است و... . این حدیثی معمول است برای بشری که این روزها نفس می کشد. از این رو ساختار بی آلایش محمد یعقوبی در اجرای این نمایش بجا به نظر می رسد.

همانطور که گفتم ساختار کلی نمایش ماه در آب  ـ چه در نمایشنامه٬چه در اجرا ـ دارای سادگی محضی است. هر چند که این موضوع در مورد یعقوبی که هر بار شیوه ی جدیدی را برای روایت می آزماید عجیب است اما مسلم این است که این نوع ساخت هم ـلا اقل برای این فرد ـ نوعی نوآوری است. ابدا معتقد نیستم که محمد یعقوبی کارگردان مدرنی است اما این نظر را دارم که او هرگز برای بیان حرف های خود از شیوه ای تکراری استفاده نکرده است. این امر احتمالا مهمترین علت اوج و فرود کارهایش در این چند سال است.

نمایش های یعقوبی عموما بر دیالوگ تکیه دارد و اگر دیالوگ را از او بگیری هیچ چیز برایش نگذاشتی. این چیزی است که ـ بر خلاف بسیاری ـ من مخالفتی با آن ندارم و شاید بشود گفت که حتی این شیوه را ارجح می دانم.این نمایش هم پر از دیالوگ است. دیالوگ هایی که همچون ساختار نمایش ساده اند و به همین دلیل ـ به قول دوستی ـ از بعد بهره ای ندارند. و باز این جا بحث این است که بعد در دیالوگ چیست؟ و آیا لازم است؟ که چون من منتقد نیستم به توضیح آن درنمی آیم . ( انتقاد هم وارد نیست)

موضوع دیگری که خیلی به چشم می آید ـ وبعضی آن را مذموم می دارند و برخی مقبول ـ نبود درام اساسی ( یا درام دراماتیک) در این نمایش است. گره اساسی در این نمایش واقع نمی شود که این بر خلاف اصول دراماتیک نمایش هایی از این نوع است. اما باز نظر شخصی من این است که داستان از قراری است که تمام دلایل دراماتیک را از بین می برد. در هنر نیز کسی نمی تواند بایدی بیاورد. خیلی ها این گونه نمایش ها را دراماتیک ساخته اند و حالا این یکی نخواسته این کار را بکند. مسلما تئاتر و درام دارای نسبت تساوی نیستند و هر تئاتری لزوما نباید دراماتیک باشد. (امین عظیمی با ادب باش و به من فحش نده!)

خیلی نمی خواهم  روی بازی ها نظری بدهم. بازی ها این بار ضعیف تر از نمایش های پیشین یعقوبی بود.فکر می کنم حضور بهروز بقایی در نمایش های یعقوبی نقش مهمی در خوب بودن کار دارد. و او در این اجرا بازی نمی کند (شاید متاسفانه!).

(موسیقی کار هم باب طبع من نبود پس خاموش!)

از نظر من این کار افت قابل توجهی نسبت به کار قبلی یعقوبی (تنها راه ممکن) داشته است. ولی به هر حال من با این نظریه که هنرمند یا نباید اثر خود را ارائه دهد یا وقتی ارائه دهد که شاهکاری آفریده باشد مخالفم. مسلما این کار در نظر خالقش خوب می آمده که در صدد ارائه ی آن بر آمده و این هم مسلما نظر من است نه نظر همه ی کسانی که این نمایش را دیده اند. باز هم می گویم من تنها دارم مکاشفه می کنم.