حدیث برگ های پیچک

 

ایرج

پاییز که می آید

برگ ها باور نمی کنند

که پایان کار می رسد از راه

بعد رنگ می بازند

و زیباتر می شوند

و هر روز به رنگی

و باز هم باور نمی کنند

تا آن که می پژمرند

و بعد می افتند

دیگر باور را ضرورتی نیست

                                                   (احمد جلیلی)

آخرین روزهای پاییز گذشته از پنجره ی راهروی شرقی بیمارستان پارس، پیچک زیبایی زیباتر می شد بر دیوار رو به رو. هر روز به رنگی و باور نمی کرد مرگش را؛ و کنار من دوستم - دوستمان - بعد از ظهر ها از اتاق دلگیرش بیرون می آمد و لحظات کوتاهی از پشت شیشه ی پنجره ، زیبایی رنگ های پیچک را تماشا می کرد؛ نقاش بود و مفتون رنگ ها. آیا او باور می کرد؟

حالا دیگر باور را ضرورتی نیست...

حدیث رفتن دوستمان - ایرج زند - حدیث پیچک بود.

روز بیست و سوم آذر ، آخرین روز؛ در انتهای راهروی غربی جمع بودیم. درست در جهت مقابل. دیگر نرفتم تا پایان کار برگ های پیچک را ببینم ؛ از پنجره ی غربی طبقه ی سوم بیمارستان پارس این بار، سنگ فرش سیمانی ساختمان سامان را می دیدم؛ سرد بود و خاکستری. جدولی که با گچ سفید روی آن کشیده شده بود ، انگار قبرهایی کنار هم بودند.

ابراهیم جعفری نگاهی به پایین انداخت، در دفتر یادداشتم بی هیچ کلامی نوشت:

«من اینم که هستم همینم؛ در این صف که می بینی عاشق ترینم»

ایرج در اتاق پهلویی در بستر مرگش آرمیده بود. ساعت دوازده بود.

 

                                                                                                                            آزیتا شرف جهان

بنفش آخرین رنگ است

کلهم این حال ٬ حال غریبی شده است که توصیفش را کردن نتوانم. می آیم می روم و به روزهای آمده و رفته می اندیشم و هیچ آن جلو دیگر مهم نیست حالا که حتی حالا بی حال شده است و همه چیز یا در گذشته مفهوم می یابد و یا در رویا که نه حالاست نه گذشته است نه آن جلو جایی ایستاده.

خیال!... چند مدتی است که عجیب این به من چیره شده. دیگر نه می دانم که کی بیدارم و کی خواب و نه می دانم که کجا بود آن لبه که من را از همه وقایع واقعی واکند و به این گودی سخت ژرف گونه زیبا فکند... خیال... خیال... خیال می کنم که این خیال تحقق همه خیال های پیشین است که خالی شده حالا بر سطح زندگی ام و می دانم که چه بهتر با این خو خواهم گرفت و می دانم که چه زیباتر است خیال.

نه می گویم آرمان نه می گویم امید نه می گویم آرزو... تنها می گویم خیال از آن گونه که تنها خیال است بی دغدغه ی تحقق. خیال من آن گاه محقق است که محقق نیست... و اگر روزی محقق شد هنوز محقق نیست چون می دانم که همه چیز برایم حالا در این یک وجب جای خیال پرداز ذهن معنا می یابد.

در آسمان جایی که نمی دانم درست کجاست هزاران رشته به هم گره خورده اند رشته هایی از رنگ و رشته هایی از کلمه... در آن جا همه چیز زیبا شده و مدام خیال قی می شود بیرون. در آن جا یک ماهی هست یک درخت خشک و زمین ٬ کویری است که ساحل اقیانوس است و خیال کنگو شدن در سر می پرورد...

یک روز آدم ها در یک تکه جا همه جمع می شوند... آن روز ارغوان ها گربه شده اند و من بالای نردبانی دار دار خواهم کرد و بلند بلند برای همه مردم عالم غزل می خوانم... آن روز همه رنگ ها به سوی مرگ می روند... آن روز ارغوان ها گربه می شوند.

جنون

هیچ چیز نیست در این مغز پوسیده ام و هیچ نخواهد بود انگار و هیچ هیچی برایم حالا مفهوم نیست. نشسته ام این گوشه و می نویسم تا شاید بتوان در آمد از این غربت غریب. در سرم چیزی نیست و هیچ کس مرا نگاه نمی کند و هیچ چیز مرا نگاه نمی دارد و هیچ چیز مرا به راه رفتن وا نمیدارد... نشسته ام در این گوشه ی جنون آمیز مجنون و نمی دانم چه خواهد شد دقیقه ای دیگر.

فکرها تند و تند به سرم می آیند و می روند... دل تنگی هایم... اندوه هایم... خوشی هایم... کودکی هایم... دوستانم که هستند و دوستانم که نیستند و دوستانم که در عین بودنشان نیستند... گاه خوشم گاه وحشتناک ناخوش! جنونم به نهایت نزدیک می شود و من هیچ نمی توانم بکنم.

می خواهم بنویسم... خیلی زیاد! پیش از به نهایت رسیدن این جنون. می خواهم در اتاقم حبس شوم و بیرون نروم و نور را نبینم و هوای بکر را فرو ندهم و فقط بنویسم...پایان این جنون نزدیک است... پایان این جنون نزدیک است!

چه تفاوت دارد بودن و نبودن امروز... آشیل ماند من نمی مانم... من افسانه نمی شوم و هیچ نیستم پس... می خواهم تا پایانش بنویسم.

دلم بدجور تنگ است و جنونم بدجور زیبا...

حالا می نویسم

مهسا! کاش من هم تنبل نباشم...

امشب پست های مهسا نیک دل و امیر بهاری رو خوندم و حسابی به خودم فحش دادم که هیچی واسه نوشتن ندارم این همه وقت!... حتی بهانه ی همیشگی مشکلات تخمی آموزشی که همیشه می آوردم هم دیگه از دست رفته محسوب می شه!... حالا به زورم که شده باید هم بیارم و چهار تا کلوم بنویسم بلکه این تنبلی از تنم درآد که این جوری نیفتم یه گوشه بی هیچ ایده ای... باید زور زد... همیشه!

از وقتی یه کم رها شدم خیلی خودم رو هرزه کردم... نه فکری نه ایده ای... نه تکون خوردنی... پدرم امروز می گفت باید متمرکز شی رو یه کار و راست هم می گفت... خیلی ولم... نمی دونم باید چی کار کنم... هیچ خلاقیتی نشون نمی ده این مغز وامونده... دلم می خواد کار کنم جای این که کافه بزنم هر روز هر روز...

همه ی اینا رو نوشتم بلکه باز نوشتنم بیاد و زود بیام دوباره این تو یه چیزی بنویسم... حوصله ام سر رفته... مهسا یه فکرایی داشت... که درست بهم نگفت... هنوز تو فکر اون حرفیم که از محمد نقل کرد... درگیرم کرد و شاید می تونست بهم ایده بده... هذیون دارم می گم و حتی نمی دونم هذیون با ذ نوشته می شه یا ز یا ظ... اما مهسا باید بهم می گفت اون روز... یه فکرایی داشت که شاید از این بی فکری درم می آورد...محمد یه حرف عجیبی سر صبح زده بود چن وقت پیش که مهسا نقلش کرد و من حیرونم.... یه عالمه ایده تو اون بود...من واستادم وسط خیابون...امیر هم واستاده بود وسط خیابون... محمد فیلم کوتاه ساخته بود... مهسا یه ایده ای داشت... محمد یه چیزی سر صبح گفته بود...امیر وسط خیابون واستاده بود... پوریا خوابیده بود...من هذیون می گفتم...محمد یه چیزی سر صبح گفته بود...مهسا یه ایده داشت... کاش منم مث مهسا تنبل نبودم...محمد یه چیزی سر صبح گفته بود... یه چیزی مث این: «تو مملکتی که آفتاب هست فلسفه وجود نداره»... مهسا نقل می کرد!

رویای خیس

 صبح زود...

دریا پشتم است

بیدار شده ام

بی دار شده ام

این جا دریاست

بی دار... که سقفی باشد

که داری باشد٬

تا دار بزنم همه چیز را

و دار دار کنم

و دریا را

به هزار دار نفروشم حالا...

 

بوی دریا می آید از این نوا...

دریاب دریا را به آب

و آب را به خوابی

خوابی

خوابی پر از نوا

نوای دریاها

نوای زنان

نوای٬ زنان

و زنان را

          نوای٬زنان

                      بنواز...

 

دریاست این

               با زنانش

زیباست این.

دور است

و به خوابی

خواب گونه نزدیک می شود

و به آبی

دور می شود

و باز به آبی

نزدیک می شود...

نزدیک می شوم

پای در خیسی می گذارم

خیس است رویایم

خیس است دریایم

نکند شاشیده باشم

به خوابم؟

 

شاشیدم به خوابم

و به دریا

و به نوا

و به زنان

                ـ نه ـ

به زنان نمی شاشم

به زنان نمی شاشم

حیف است.

زنان را دوست می دارم

موهایشان را

لب هایشان را

پستان هایشان را

حرف هایشان را

خنده هایشان را

                      و نمی شاشم

 

شاید شاش ندارم

که بشاشم...

می شاشم به این «شین»

که دو بار می آید

آن گاه که می گویم

بشاشم

 

بشّاشم

بشّاشم از زنان

و از دریا ها

و از رویاهای خیس

و شهوت

که باز «شین» دارد

و دار

       ـ که بی «شین» است ـ

و بیدارم

چرا که بی دارم

و شاید

دریا را دار خود کنم

به دار آویزم خودم را

بی دار...

 

بر دار می شوم

شاید که بیدار شوم

از این رویای خیس

و شهوت ناک

بر دار

دار٬دار می کنم.

 

                              ۹ فروردین ۸۶

 

 

استبراء (ورسیون 2) / شعر

استبرا‌ء:

از آن جایی که اکثر خواننده های این وبلاگ (اگر دیگر خواننده ی آن باشند) از دوستان منند و با هم روابط دور و نزدیکی داریم عموما بر دو مسأله وقوف دارند: ۱- شخص تایماز عظیمی دچار سندروم فراخی مقعد است ۲ - شخص تایماز عظیمی این روزها درگیر یکی از مسائل تخمی آموزش است.

به دلایل مذکور بنده عدم نگارش مطالب گهر بار خود را توجیه کرده و از هیچ کس هم پوزشی نمی خواهم الا نفس لاکردار که هی تشر می زند که هم بیاور و بنویس و گه گاه هم چیزی از این ذهن بینوا قی می شود که از روی بی ارزشی و یا از روی دشواری امر تایپ کردن بر صفحه ی خالی فنجان های من نقش نمی بندد...

الا شعر این روزها هیچ مزخرفی از کله ی پکیده ام نمی پاشد بیرون و نمی خواهم که چندان شعر روی این تکه زمین مجازی ام تف کنم. و کسی نیست که بگوید که اگر همین دو کلام شعرت را هم این رو نگذاری که کمیت این تکه زمینت لنگ می ماند و زرت مبارکه قمصور می شود (نمی دانم املای قمصور درست بود یا نه!)پس فردا روز هیچ کس حتی به یاد هم نخواهد آورد که تو روزی پرت و پلا جاتی قی می کردی...

این استبرایم به هزیان ماننده شده است... کلامم بوی نفت می دهد و دهانم بوی شیر... بهتر است یکی از همان شعرها را برینم بر این صفحه!

شعر:

«نمی گویم»

برای بهترین دوستم در یک شب بد

(خودش می داند کیست!)

 

دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم

می گویم:

           «سلام»

می گویم:

          «خداحافظ»

می گویم:

          «خبری هست؟»

و هر چیز می شنوم٬

اما

به هیچ کس چیزی نمی گویم

از دلم

و از آن چه دردم می آورد

و بر باد می روم

خودم

       با خودم.

 

دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم

تا کسی خرده نگیرد

که چه می گویی؟

که چرا این گونه می گویی؟

که کسی خسته نشود

از آن چه می گویم!

 

دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم

تا خودم بمانم

و آن چه می گویم.

و در آن چه می گویم

آن چنان غرقه شوم

تا غرق شوم

و خبه شوم

و نگویم دیگر هیچ چیز!

 

دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم

خسته می شوند کسان

از آن چه می گویم

زده می شوند آدم ها

از گفته های من

و می گویند:

                     «اه...

                            این چه بد می گوید!

                                                      این چه بیهوده می گوید!»

 

دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم

این منم که می گویم

و من منم...

نه من٬دیگران!

و من برای من می گوید

حتی بلند

و دیگری هیچ نیست

حتی اگر همه چیز او باشد!

و او را دوست می دارم.

هم از این روست

که٬

دیگر به هیچ کس چیزی نمی گویم...

 

                                                              پنجمین روز اردیبهشت ۸۶

                                                              (تیریپ هم نیستم اصلا)

                   

 

 

 

استبراء

یکی از این روزها ، طبق معمول تو کافه شوکا نشسته بودم و هنوز هیچ کس نیومده بود جز من و بهرام  اسدیان و فرخ نیک نامی و هیچ کدوم چندان سرحال و سرخوش نبودیم؛ به قول بهرام حال«متوسط» ی داشتیم. تو همین حال متوسط بهرام وضع رو مساعد دید و سر حرف رو درباره ی تریلوژی اخیر من باز کرد:

نظر بهرام در مورد این سه مطلب از نظر من ترسناک بود. اون یه برداشت عرفانی از این مطلب کرده بود؛ معتقد بود که تمام این مراتبی که من نوشته ام به شدت دارای جنبه های عرفانیه و بعد هم یه مدت بد و بیراه به عرفان گفت ؛ من هم در بد و بیراه گفتن به عرفان کم نذاشتم و پا به پاش عرفان رو به گه کشیدم ؛ در عین حال در صدد تبرئه ی خودم از اتهام وارده بر اومدم . از اون جایی که ممکنه خیلی ها مثل این رفیق فیلسوف من فکر کنن و از اون جایی که ممکنه نتونسته باشم خودم رو جلوی بهرام درست تبرئه کنم یک بار دیگه  در خود محیط وبلاگ دست به این استبراء می زنم:

 

عموما هیچ گاه نسبت به آن چه می نویسم احساس رضایت نمی کنم. در عین حال در بیش تر موارد (لااقل در حال حاضر) نوشتن برایم حکم تمرین و از آن مهم تر آزمون و خطا دارد. بیش از هر چیز شیوه ی نوشتن و زیبایی شناسی ادبی است که برایم ارزش دارد و این زاده ی علاقه ی عمیقم به کلمات است (امیر بهاری این را خیلی خوب درک کرد و پیش رویم گذاشت). تمام این ها موجب اشتباهات و یا گه گاه موفقیت های زیادی است که من از تجربه ی هر کدام از آن ها سیراب از نوعی شهوت زیبایی شناسانه می شوم.

 

هرگز علاقه ی مستقیمی به فلسفه نداشته ام. در کودکی ام نوعی اجبار سبب شد که رو به فلسفه بیاورم و در حال حاضر هم هیچ تمایلی به مطالعه ی محض فلسفه ندارم. خشکی فلسفه و عدم وجود زیبایی د ساختار آن عمیقا مرا آزار می دهد. فلسفه فرسنگ ها با آن چه که من می خواهم فاصله دارد و با این حال راه های گریز بسیاری را یافته ام که فلسفه را به آن چه زیبایی نامیده می شود مربوط می سازد.

 

فلسفه در چشمم تنها پدیده ای است هنری؛ دلم می خواهد همان طور که با رنگ بازی می شود، با آوا بازی می شود و آن طور که خودم با کلمات مشغول معاشقه می شوم ، با مفاهیم هم ور بروم. می خواهم همیشه فلسفه عرصه ای باشد برای هنر و مسلما چنین دیدگاهی تفاوت اساسی با فلسفه ی هنر دارد؛ این هنر فلسفه است ، نه فلسفه ی هنر!

 

نمونه ی بارز چنین شکلی از فلسفه رولان بارت است که گاهی احساس می کنم در برخورداری از چنین دیدگاهی تحت تاثیر او قرار گرفته ام؛ یا لااقل با دیدی خوش بینانه باید گفت که رسیدن به چنین گریزگاهی در فلسفه را مدیون اندیشه های اویم... بدین نمط توانسته ام آن چه را دوست نداشته ام ، دوست بدارم چرا که دوست داشتن فلسفه بسیار دوست داشتنی است!

 

سه مطلب اخیر نتیجه ی تفکرات نه چندان گسترده ای پیرامون مطالعات بسیار محدود فلسفه ی اسلامی (خصوصا سهروردی) بود. به همین سبب نه از عمق معنایی و مفهومی برخوردار بود و نه سر آخر موضوع تازه ای را مطرح می ساخت. هر آن چه که نوشتم  ـ از نظر خودم ـ در بطن خود چیزی جز مزخرف نبود و بهرام اسدیان حق دارد که آن را عرفانی بنامد؛ هر چند که از نظر خودم آن چه که این تریلوژی هست عرفانی نیست بلکه اشراقی است؛ آن هم اشراقی درجه سه!

 

اما مبنی بر توضیحات اول این مطلب مفهوم و معنای این متون برای من ارزش چندانی نداشت. برایم مهم نیست که چه باری را توسط این سه نوشته به خواننده منتقل کرده ام؛ مهم شیوه ی بیان من بود که به نوعی همان تمرین و آزمون و خطای مذکور بوده است. من این نوشته ها را برای ترویج یا تشریح هر عقیده ی گی مشک گونه ای ننوشته ام (گی مشک گونه معادل بول شت است)؛ بلکه صرفا برای این نوشته ام که نوشته باشم و از نوشتن لذت ببرم و در صورت توفیق با نثر خود لذتی را منتقل کنم. مسلما هیچ باوری به عقاید مذکور در این تریلوژی ندارم (جز چند مورد خاص)

 

بدین ترتیب فکر می کنم توانسته باشم از زیر بهتان عرفان بیرون بیایم!

مکاشفه ای در باب شوریدگی

فریاد می زند: «بعد از این دیوانه سازم خویش را»! او اکنون پای از شیفتگی فراتر برده و شوریده شده است. او جز معشوقش نمی بیند و جز او به چیزی توجه ندارد. معاش را وانهاده و دیگر برایش مهم نیست که چگونه به نظر می آید.او شوریدگی اش را پنهان نمی سازد و دیگر از رسوایی ابا ندارد. او دیوانه است و معشوقش دیوانه می کند.

 

مرز جنون و عقل لحظه ای است! جنون،خود لحظه ای است! جنون هرگز در تداوم نیست، بل حالی است ادواری در حین شیفتگی. شیفته نسبت به واله سازش گه گاه دیوانه می شود چرا که این واله ساز دیوانه کننده است و هر آن چه دیوانه کننده است تو را در یک لحظه دیوانه می کند،پس رهایت می کند و باز دیوانه می سازدت! جنون وجود ندارد مگر به صورتی ادواری. جنون از این رو ثمین است؛ چون الماسی که از کمی اش پر بها گشته. دیوانه شدن کار هر کس نیست؛ این اوج احساس انسانی است.

 

عقل نفرت انگیز است و آدمی از آن دم که پای در عشق بگذارد از آن گریز دارد ؛ ولی تنها آن گاه آدمی از عقل فارغ می شود که دیوانه باشد و دیوانه شدن آسان نیست و دیوانه شدن خفیف نیست و دیوانه مطرود نیست بل آن کس که دیوانه نیست هیچ نیست ، جز عاقلی احمق که عقل را بها بشمارد و بدان ببالد. عاقل دیوانه نیست و از این رو نمی فهمد که حال شوریده چیست و بر این نمط او را تماخره کند و شوریده در دل به عاقل بخندد که : «تو چه احمقی!».

 

شوریده ، از رمق افتاده است! دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. مدت هاست راه پیموده  و از این رو خسته است اما خستگی برایش اهمیت ندارد. هنوز راه هست تا به او رسیدن؛ او می خواهد سرخوشانه برقصد و آواز بخواند و فریاد بزند که :«من ، شوریده ام! من شیفته ای دیوانه ام!». در راه رسیدن به او می رقصد و از دیوانگی خود سرخوش است.

 

کلمات، آواها،رنگها، دیوانه می کنند و رها می سازند و باز دیوانه می کنند. هر رنگ روحت را به اوج می رساند و رهایش می کند و این سقوط اوج دیوانگی است؛ وقتی دلت از پایین افتادن مورمور می شود! رنگ و کلام و آوا خلاصه می شود در نام زیبایی و تنها همین است که دیوانه می کند. هر آن چه دیوانه می کند زیباست و آدمی تنها مجنون زیبایی است!

 

زرد،سبز،بنفش...کنار هم نشستن فعل ها و اسم ها...صدای ساکسیفون و گیتار و کلارینت...موهای صاف  و سیاه آن زن... صورت هندسی و شکسته اش... روح غریبش... ذهن دیوانه اش... و رنگ هایی که او بر کاغذ می گذارد( این نمونه ی آزمایشی بود جای این صفات هرچه دوست دارید فرض کنید!)... این ها همه زیبایند و جمله دیوانه کننده؛ پس من دیوانه می شوم هر از گاهی، در اوج شیفتگی ام. من شیفته ام... و دیوانه هم هستم!

 

دیوانگی حالی است که تو را مایل به خود نگاه می دارد. وقتی نسبت به چیزی دیوانه شدی واله و شوریده ی دیوانگی ات گشته ای و آن گاه که دیوانه نیستی باز می خواهی دیوانه شوی... دیوانگی اعتیاد زاست و تو همیشه در خماری اش درد می کشی و باز این دردی است شیرین (و مازوخیستی). آن گاه که دیوانه شدی سرخوشانه بالا و پایین می پری و نمی دانی چه کنی؛ چون دیوانه ای!

 

این عشق به دیوانه بودن و دیوانه شدن و آن شیفتگی نسبت به شیفتگی (که در مطلب قبل گفتم) باعث می شود که شیفته ی شوریده تمایلی به وصال آن چه او را بدین حال واداشته نداشته باشد. او می خواهد هماره این گونه شوریده و واله باشد پس هر آن چه که از او این احوال را سلب کند را نمی خواهد. این نخواستن ناخودآگاه است. او خود نمی داند که وصال را نمی خواهد. وصال سالب احوال اوست ( در بعضی موارد). اگر این گونه باشد پس این راه را نهایت صورت بستن نشاید!

 

اما اگر فرد در حین با او بودن همچنان شیفته و شوریده است پس راضی است و حالا چه دلیل برای نرسیدن هست؟ این معیت اوج لذت بشر از شیدایی و شیفتگی و شوریدگی است. او همه ی این ها هست و با او نیز هست. او اکنون همه چیز است و شاید هیچ نیست.

مکاشفه ای در باب شیفتگی

(قبل از این که مطلب رو بذارم یه توضیح لازمه: اینی که امشب پست می کنم یه جوری ادامه ی مطلب قبله!... یه تریلوژی در مورد چیزیه که می شه بهش گفت فطرت ثالث... این قسمت دومه و هنوز یه مطلب دیگه مونده!)

عشق زایاست و به همان نسبت میرا! آن که پا در عشق می گذارد اگر پیش رونده باشد،تنها عاشق نمی ماند. عاشق نمی تواند در یک جا بماند. خصوصیت عشق بی قراری است؛ چه در حالت مشهود و فیزیکی و چه در حالت روحی و نامحسوس (برای دیگران). عاشق یک جا نمی ماند . عشق احساس می زاید و عاشق از عشق در می گذرد و پا در مرتبه ای فرای آن می گذارد.

 

عاشق حالا تبدیل به کسی دیگر شده. کسی که هیچ چیز نمی بیند جز معشوقش. کسی که همه چیز برایش در یک چیز خلاصه می شود و آن هم آن چیزی است که او نسبت بدان شیفته است. او دیگر فکر نمی کند؛ او می گوید:« من تنها او را می خواهم» و غیر از این، دیگر چیزی در ذهنش وجود ندارد. با این حال او هنوز زندگی می کند، هنوز نفس می کشد؛ اما تنها دلیل تنفس اوست! هم او که به شیفته شیفتگی بخشیده!

 

مهم نه معشوق است و نه شیفته! مهم شیفتگی است (اگر اهمیتی برای اهمیت قایل باشیم!). مهم این است که من نسبت به او احساس شیفتگی می کنم و این جا مقصود تنها شیفتگی است؛ باقی همه وسایلی هستند که باعث می شوند من شیفته باشم. مسلما شیفتگی یک هدف نیست؛  چرا که هدف به محض دستیابی دیگر مقصود نیست اما شیفتگی در حین شیفتگی نیز مقصود است و به همین سبب وسیله اش در طول وجودش ملزوم .

 

آن که شیفته می شود دیگر نمی تواند شیفته نباشد. شیفتگی بالقوه ای است که به محض بالفعل شدن ابدی می شود. شیفته همیشه شیفته است و از این رو همیشه ملزم به وسایل شیفتگی. از این روست که بسیاری شیفتگی برایش پیش می آید. آن که (یا آن چه) شیفته اش می شوی باید ارزش شیفتگی را داشته باشد و شیفتگی هرگز در مورد آن چه واله ساز نیست محقق نخواهد شد:

 

من شیفته ام چون او شیفته می کند! اما شیفته کنندگی او تنها ، وسیله ای است که من شیفته شوم. در حقیقت این شیفتگی است که مرا شیفته می کند!

 

من شیفته ام؛  بدون در نظر گرفتن آن چه قبلا بوده ام! من قبلا شیفته نبودم، حالا شیفته ام و از این پس هر چه باشم شیفته هم خواهم بود.

 

شیفته شیفته تر می شود،مدام! او جز آن چه بدان شیفته است چیزی نمی بیند. او اندک اندک در برابر شیفته کننده اش به شوریدگی می رسد و معاش را وا می نهد. او اکنون دیوانه است...

مکاشفه ای در باب عشق

شاید تنها جایی که کلام عشق معنا می یابد جایی است که تناقض شکل می گیرد. عشق مفهومی است که زیاد از حد بسیط شده و هر کس کمی دلش قلقلک می شود داد عاشقی سر می دهد. این در حالی است که عشق مفهومی جدا از ترشح هورمون های جنسی دارد. عشق زاده ی تناقضی است در حالات یک انسان در مقابل یک عامل بیرونی که به آن معشوق می گوییم.

«من به صورتی تناقض بار خوش و ناخوشم»( رولان بارت - سخن عاشق). این تبلور حال عاشق در کلمات است. در حالی که با بیان شدن٬ این حال تنها نازل می شود. اما عشق تنها با این تناقض و دودلی است که معنا می یابد. تنها وقتی کسی عاشق است که در آن واحد اندوهگین و خوشحال باشد. به عبارتی عاشق از اندوه خود خوشحال است. از این که چیزی چون معشوق می تواند او را اندوهگین کند احساس سرخوشی می کند.

تمامی احساسات یک عاشق دو چندان و پارادوکسیکال است. اضطراب٬اندوه٬انتظار٬خیال٬خشم٬شادی٬اشک٬آرامش٬زیبابینی و... . همه ی این ها حالات یک عاشق است و این حالات زمانی آشکار (و برای دیگران محسوس) است که معشوق نیز چون عاشق انسان باشد و دو طرف رابطه ی عاشقانه از نفس و وجود بشری برخوردار باشند. چرا که عاشق به مواد و مجردات غیر انسانی رسوا نمی شود ٬ عشقش در بوق نمی شود و حتی عشقش به چشم دیگران عشق محسوب نمی شود. هرگز کسی که عاشق خدایش است به چشم آدمیان عاشق نمی آید. هرگز عشق کسی که به کلمات عشق می ورزد به نظر نمی رسد.

عشق به عنوان محصولی از یک تناقض محض قاعدتا نمی تواند حالتی هنجار باشد. به همین سبب است که در حد اعلای خود شیفتگی٬آشفتگی ٬شوریدگی و حتی گذشتن از وجود از پس آن می آید. اینان همه زاده ی یک ناهنجاری بیمارگونه اند که ما آن را عشق می نامیم. ناهنجاری ای که به سبب زیبایی غیر قابل وصفش مورد قبول آدمیان قرار گرفته و حتی آنان که به این حال دست نمی یابند نیز با کوچک ترین احساس جنسی خود را عاشق می نامند.

با توجه به احساس زایی عشق ٬ حالاتی والاتر از خود عشق به وجود می آید که دیگر عشق را محو می کند. محو شدن عشق به معنای نابود شدنش نیست... احساسات برتر از عشق خود بر مینای عاشقی است. عشق در حالاتی که از دل بیمارگونگی اش زاده می شود محلول می گردد و دیگر شاید نیست. حالاتی که ما به آن شیفتگی و از پسش شوریدگی می گوییم.

بر این نمط عشق باز از منظری مطلقا نسبی تناقضی محض را به رخ می کشد. عشق احساس بسیار بزرگی است که در عین حال نازل است. عشق حالتی رویایی برای روح آدمی است اما عاشق هنوز در مقابل شیفته و شوریده خفیف است. این را می توان نمودی از مشرق ها در فلسفه ی اشراق دید. بدین معنی که عشق برای ناعاشق مشرق و برای شیفته مغرب است و مشرق کبری باری نیست شدن است.

عاشق یک جا نمی ماند. او اندک اندک می خواهد شیفته شود...