روزی که ژلوفن تاثیر نکرد
بیدار می شوی و می خواهی که صد سال بیدار نشوی اگر بیداری تجربت چنین دردی است. باور نمی کنی که واقعن از درد تار می بینی هر چه را که می بینی. دوش می گیری و انقدر درد داری که تمام حواست از کار افتاده و آب را روی پوست تنت مدرک نیستی. می روی و می افتی روی تخت و می خواهی سرگرم افکارت شوی تا دردت از یاد برود. زنانی را می شماری که به زندگی ات آمدند و رفتند. درد اما نمی رود انگار. زنان را وا می نهی و روزهای نیک را به یاد می آوری... درد که نمی رود هیچ، روحت هم به درد می آید. گریه می کنی.
بیدار می شوی. بخوابی و بیدار نشوی بدبخت پر درد.
در اورژانس دندان پزشکی عصب هایت را می کشند بیرون که درد نمیرد اما نباشد. با ماده ی خوش طعمی دندانت را می پوشانند تا نبینی چه بر سرش آمده. انگار ندیدی که خودت چه بر سرش آوردی هنوز بیست سال نشده. مادر می گوید ملت شصت سال دندان هاشان را نگه می دارند. حالا که عصب ندارم و خوبم و باسنم هم بعد آن آمپول حالا التیام یافته. می دانم سرنوشت همه دندان هایم همین است. مثل دندان های سید. مثل دندان های آقایی.
عصب هایم را دوست داشتم حالا می بینم. اما ارزشش را داشت که رهایشان کنم در روزی که حتی قرص های ژله ای قرمز به دادم نرسیدند.