پدر؛ به یاد می آورم آن زمان گنگ سیزده سال پیش را که محیط در دستان پدرم رایش را به تو در صندوق انداختم. به یاد می آورم دیدگان ترسان و بی اعتماد مردمی را که ناامید به تو رای می دادند و می دانستند که رایشان خوانده نمی شود. «خاله» که خاله مادرم بود پیرزنی بود هشتاد و اند ساله. در آزادراهی از آزادراه های بیرون شهر پدرم ماشین را کنار حوزه ی سیاری نگاه داشت تا او به آزادی رای دهد. و او رای داد. مسئول صندوق پرسید: «مادر، می خواهی بی کی رای بدی؟» با آن لهجه ترکیش و آن نشناختن خاتمی گفت: «آقای حاتمی»... پدر می بینی؟ آقای حاتمی برایمان خاتمی شد. تویی که بیش از پدر برایمان پدری کردی.

همیشه این سیزده سال دوی خرداد برایمان روز تبریک و مبارک گویی شد.

پدر یک سال پیش را برایت می گویم. تازه نام پویشگر گرفته بودم. جلوی درب دانشکده ایستاده بودیم من و بهناز و بسیاری دیگر از بچه ها. محمد می گفت که یک اتوبوس از طرف ستاد مرکزی برایمان فرستاده اند که آن یک اتوبوس هرچه صبر می کردیم نمی رسید. وقتی رسید سوار شدیم و رفتیم میدان صنعت و چون مسافرکشان آن جا ایستادیم و آنان را که به تو عشق می ورزیدند سوار کردیم و سرود خوانان آمدیم.

پدر دوم خردادت مبارک.

پدر؛ خواستم یک چیز بگویم اصلن و دیگر حرفی نیست. من انسانم. در ایران متولد شده ام و در شناسنامه ام اسلام ثبت شده. این سه بی اختیار من برایم انتخاب شده است. اختیار من از هشت سالگی شروع شد. من انتخاب کردم که اصلاحطلب باشم و این بزرگترین انتخاب من بود. من انتخاب کردم که اصلاح طلب باشم؛ دوم خردادی باشم؛ خاتمی چی باشم.... من تو را به پدری برگزیدم پدر.

پدر... دوم خردادت مبارک.