این جهان پاک خواب کردار است

و هی فروردین می شود نمی دانم چرا؟ و هی باز من می نشینم به مرور مکررات حافظه ام. می دانم که حافظه غریبه است، تاریخ مال احمق هاست. اما دارم بزرگ می شوم سید!... سید؟ سید؟... باز خوابیدی؟ مگر هنوز همشهری عصر باز است سید؟ مگر هنوز باید صبح ها ساعت شش بیدارت کنم به نوای ممتد مکرر ِ سید؟ مگر هنوز بعد بیدار شدنت باید نقش و نگار سالیان دراز را به یادت بیاورم؟ سید؟ خوب خوابیدی!

سید... غزل را دیدی چطور رفت؟ یادت می آید سید؟ بیستم فروردین را که روز کثیفی بود را به یاد می آوری؟ فرودگاه را یادت هست؟ به جهنم که هر که می خواند! من منم و نه هیچ کس و کسی نمی تواند بگوید که نگو و تو این را می دانی سید چون مدام دارم می گویم برایت... غزل را دیدی چطور رفت؟ به یاد می آوری اولین بار را که دیدی اش؟ من به یاد دارم و تو اما خوب خوابیدی!

درد کشیدم سید. از او درد کشیدم. آزارم داد. بدجور. اما من کله خرم! و به یاد می آوری حتمن که من کله خرم! نه... فعلن که خوب خوابیدی...

اما من حالا باز تنهایم سید. تو همدانی و من تهران و غزل رفته و از همه بدتر آن سیب ترش سبز سفت را بگو که حالا تا برسد به این جا یک شهر عاشقش شده است حتمن. من را فراموش کرده انگار در همین چند روز این بانوی تر و تازه تر از سیب رسیده. مرا فراموش کرده سید. نوروز نشد این برایمان سید که همه چیز مدام کهنه می شود.

کهنه شدم سید. خبر مرگت تو هم که خوب خوابیدی !

رنگ باخته

آن چه می خواهم بیاورم ترجمه ی ترانه ای است از یان تیرسن موزیسین کبیر و حدودن جوان فرانسوی که موسیقی اش دیوانه می کند. این شعر هم به سان همان نوا در هم می کوبد هر شنونده را لااقل زمانی که با موسیقی همراه است. اما از آن برتر وصف حالی است که انگار می کند شاعر. حالی که فکر نمی کنم این روزها بر هیچ کدام ما پوشیده باشد. حال تحمل تنهایی حتی وقتی دوستان قدیمی دورت را گرفته اند. حال کسالت حتی وقتی شب ها جایی برای کسل نبودن هست. حال تک افتادن در میان همه تک های بسیار. حال سکوت و باز حال تنهایی... تنهایی... تنهایی.. تنهایی عریان.

آنقدر همه چیز عادی است در این شعر که شاید اگر به گفته در آید کسلت کند اما همه چیز همین است و جز این نیست. کافی است یک بار موسیقی را بشنوی تا ببینی همه چیز همین است و جز این نیست.

(می شود این جا شنیدش)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رنگ باخته

 

به هر روی می توانم بیازمایم

هر چیز دایره گون را

که راه می برد به هیچ کجا و من خسته ام حالا.

 

به هر روی، رویم را باخته ام؛

وقارم را، ظاهرم را؛

همه چیز از دست شده

و من خسته ام حالا.

 

اما نترس!

شغل خوبی می یابم و بر سر کار خواهم رفت

هر روز، سوار بر دوچرخه ی کهنه ام که عاشقش بودی.

 

تل می کنم کتاب های ناخوانده را زیر تختم

و فکر می کنم هرگز بازنخوانمشان دیگر. 

 

تمرکزی در کار نیست؛

فقط یک برآشفتگی سفید

همه جا دورم را گرفته.

می دانی؟ من خسته ام حالا.

 

اما نگران نباش

بیشتر اوقات می روم به شام ها و ضیافت ها

با چند دوست قدیمی که مراقبم هستند

به خانه ام باز می گردانند و می مانند.

 

طبقات رنگ باخته، دیوارهای رنگ باخته.

تنها غیاب در کنارم است.

هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.

 

آپارتمان رنگ باخته، زندگی رنگ باخته

تنها غیاب در کنارم است.

هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.

 

گه گاه پی اتفاقی می گردم؛

یا چیزی برای به خاطر آوردن؛

اما به دست نمی آید هیچ در ذهنم.

 

گه گاه پنجره ها را باز می کنم

و گوش می دهم راه رفتن مردم را در خیابان های آن پایین.

آن بیرون زندگیکی هست.

 

اما نترس!

شغل خوبی می یابم و بر سر کار خواهم رفت

هر روز، سوار بر دوچرخه ی کهنه ام که عاشقش بودی.

 

به هر روی می توانم بیازمایم

هر چیز دایره گون را

که راه می برد به هیچ کجا و من خسته ام حالا.

 

به هر روی، رویم را باخته ام؛

وقارم را، ظاهرم را؛

همه چیز از دست شده

و من خسته ام حالا.

 

اما نگران نباش

بیشتر اوقات می روم به شام ها و ضیافت ها

با چند دوست قدیمی که مراقبم هستند

به خانه ام باز می گردانند و می مانند.

 

طبقات رنگ باخته، دیوارهای رنگ باخته.

تنها غیاب در کنارم است.

هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.

 

آپارتمان رنگ باخته، زندگی رنگ باخته

تنها غیاب در کنارم است.

هیچ چیز دور من نیست جز سکوت.

روزی که ژلوفن تاثیر نکرد

بیدار می شوی؛ با دردی که بارها شنیده بودی از بدترین درد هاست و فکر می کردی این بدترین درد را تجربه کرده ای و چیزی نبوده. حالا می فهمی که تجربتش نکرده بودی و این است آن درد نا به کار. درد آنقدر هست که توان از جای خواستنت نباشد. درد آنقدر هست که بگویی بمیرم و این درد نباشد. درد آنقدر هست که نتوانی تکان بخوری. درد آنقدر هست که صدایت در نیآید.

بیدار می شوی و می خواهی که صد سال بیدار نشوی اگر بیداری تجربت چنین دردی است. باور نمی کنی که واقعن از درد تار می بینی هر چه را که می بینی. دوش می گیری و انقدر درد داری که تمام حواست از کار افتاده و آب را روی پوست تنت مدرک نیستی. می روی و می افتی روی تخت و می خواهی سرگرم افکارت شوی تا دردت از یاد برود. زنانی را می شماری که به زندگی ات آمدند و رفتند. درد اما نمی رود انگار. زنان را وا می نهی و روزهای نیک را به یاد می آوری... درد که نمی رود هیچ، روحت هم به درد می آید. گریه می کنی.

بیدار می شوی. بخوابی و بیدار نشوی بدبخت پر  درد.

در اورژانس دندان پزشکی عصب هایت را می کشند بیرون که درد نمیرد اما نباشد. با ماده ی خوش طعمی دندانت را می پوشانند تا نبینی چه بر سرش آمده. انگار ندیدی که خودت چه بر سرش آوردی هنوز بیست سال نشده. مادر می گوید ملت شصت سال دندان هاشان را نگه می دارند. حالا که عصب ندارم و خوبم و باسنم هم بعد آن آمپول حالا التیام یافته. می دانم سرنوشت همه دندان هایم همین است. مثل دندان های سید. مثل دندان های آقایی.

عصب هایم را دوست داشتم حالا می بینم. اما ارزشش را داشت که رهایشان کنم در روزی که حتی قرص های ژله ای قرمز به دادم نرسیدند.

من امیدوارم

دیگر تقریبن یک هفته می گذرد از جلوس باراک اوباما بر مسند ریاست جمهوری ایالات متحده ی آمریکا. حالا تازه پچپچه ها بلند تر می شود و سوال ها واضح تر به گوش می رسد. اوضاع ایالات متحده و از آن مهم تر جهان نامتحد بدجور درهم ریخته به نظر می رسد و قاعدتن رییس جمهور ابرقدرت متزلزل این روزها باید کاری کند که این سوال ها جواب نیکی بگیرند و اگر نه وای به حال جهانی که خواهیم دید. این سوال ها طبیعتن متنوعند و یکی از این انواع٬ سوال هایی است که ریشه در اخلاق دارند. اخیرن یادداشتی خواندم از «ادواردو گالئانو» نویسنده ی اروگوئه ای. این یادداشت ناظر بر همین دست سوال ها و توقعات بود. نمی توان کلهم مربوطش دانست به اخلاق اما در یادداشتش هر آن چه که مستقیمن مربوط به اخلاق نیست نیز دست کم ریشه در اخلاقیات دارد. دیدم شاید بد نباشد ذکر این یادداشت در این جا:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من امیدوارم
ادواردو گالئانو

 

آیا اوباما، به عنوان رهبر و كنترل‌كننده حكومت جدید، می‌تواند ثابت كند كه تهدیدهایش به جنگ علیه ایران و پاكستان سخنانی پوچ بیش نبوده‌اند كه صرفاً در طول رقابت انتخاباتی و در جهت گول زدن مخاطبان سخت‌گیر به زبان آمده‌اند.


من امیدوارم كه این‌طور باشد. و من امیدوارم او حتی برای یك لحظه هم به دام این وسوسه نیفتد كه سوء‌استفاده‌های جورج بوش را تكرار كند. با این‌همه اوباما اینقدر شان و متانت داشت كه وقتی حزب دموكرات و جمهوری‌خواه آغاز جنگ عراق را تحسین و تشویق می‌كردند، علیه این كشت‌وكشتار رای دهد.


واژه‌ای كه در رقابت انتخاباتی اوباما و در سخنرانی‌هایش بیش از همه تكرار شد «رهبری» بود. آیا او در دولت خود نیز به این باور پایبند خواهد بود كه كشورش برای نجات جهان برگزیده شده؟ یعنی همان ایده زهرآگینی كه او تقریباً با همه هم‌قطارانش در میان گذاشته. آیا او همچنان بر رهبری جهانی ایالات متحد و ماموریت مسیحایی‌اش برای در دست گرفتن زمام امور اصرار خواهد كرد؟ من امیدوارم بحران اخیر كه بنیان‌های امپراطوری را به لرزه انداخته لااقل به كار واقع‌گرایی و فروتنی دولت جدید بیاید.


آیا اوباما می‌پذیرد كه نژادپرستی امری طبیعی است، اما فقط زمانی‌كه علیه كشورهایی به كار گرفته شود كه آمریكا بدان‌ها تجاوز كرده؟ آیا این نژادپرستی نیست كه تعداد تك تك كشته‌های متجاوزان آمریكایی را در عراق حساب كنیم و چرتكه بیندازیم، و از سوی دیگر متكبرانه انبوه كشته‌شدگان طرف مقابل را نادیده بگیریم. آیا این دنیایی كه در آن شهروندان به شهروند درجه یك و دو و سه تقسیم می‌شوند و مردگان به مرده درجه یك و دو و سه، نژادپرست نیست؟ پیروزی اوباما در مقیاس جهانی به عنوان نبردی پیروزمندانه علیه نژادپرستی مورد استقبال قرار گرفت. من امیدوارم او در حكومت‌داری‌اش بتواند از پسِ این مسئولیت بزرگ برآید.


آیا دولت اوباما بار دیگر صدق این نظریه را اثبات خواهد كرد كه حزب دموكرات و جمهوری‌خواه، صرفاً دو نام یك حزب واحدند؟ من امیدوارم میل به تغییر، كه در انتخابات اخیر شكل گرفت و تثبیت شد، چیزی بیش از وعده و امیدی واهی باشد. من امیدوارم دولت جدید شجاعت شكستن سنتِ تصمیم‌گیریِ یك و تنها یك حزب را داشته باشد؛ همان تنها حزبی كه پشت نام دو حزب پنهان شده و در لحظه حقیقی و دقیقه نود، وقتی جنگی ساختگی پیش می‌آید كم و بیش یك تصمیم واحد می‌گیرند.


آیا اوباما می‌تواند به تعهدش مبنی بر تعطیلی زندان شوم گوانتانامو وفادار بماند؟ من امیدوارم و امیدوارم او همچنین به محاصره منحوس دریایی كوبا خاتمه دهد.


آیا اوباما همچنان معتقد است كشیدن دیواری كه از عبور مكزیكی‌ها از مرز جلوگیری می‌كند* كار مناسبی است، در‌حالی‌كه پول و ارز همچنان رد‌و‌بدل می‌شود بدون اینكه كسی از دیگری پاسپورت بخواهد.


اوباما در طول رقابت‌های انتخاباتی، هیچ‌گاه صادقانه با موضوع مهاجرت برخورد نكرد. من امیدوارم، حالا كه او دیگر ترسی از از‌دست‌دادن آرای رای‌دهندگان به خود ندارد، بتواند و بخواهد این دیوار ـ كه طولانی‌تر و شرم‌آورتر از دیوار برلین است ـ و همه دیوارهایی را فرو ریزد كه حق رفت‌و‌آمد آزادانه مردم را نقض می‌كند. آیا اوباما كه بسیار مشتاقانه از هدیه كوچك اخیر به بانكداران خصوصی (750 بیلیون دلار) حمایت می‌كند، طبق روال معمول چنان حكومت‌داری می‌كند كه ضرر و زیان‌ها متوجه خیل كثیری از مردم شود و منافع متوجه درصد كمی از آنها شود؟ من می‌ترسم چنین شود، اما امیدوارم این‌گونه نباشد.


آیا اوباما پروتكل كیوتو** را تایید و از آن پیروی می‌كند، و آیا او به اعطای حق مصونیت ویژه به ملت‌هایی كه بیش از همه سیاره زمین را به مخاطره انداخته‌اند، ادامه خواهد داد؟ آیا او به نفع ماشین‌ها حكومت خواهد كرد یا انسان‌ها؟ آیا او می‌تواند مسیر مرگبار زندگی اندك مردمی را تغییر دهد كه سرنوشت همه انسان‌ها را به خطر انداخته‌اند؟ من می‌ترسم نتواند، اما امیدوارم این‌گونه نباشد. آیا اوباما، اولین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست تاریخ ایالات متحد، رویای مارتین لوتر كینگ را تحقق خواهد بخشید یا كابوس كاندولیزا رایس را؟ كاخ سفید كه اكنون دیگر خانه او محسوب می‌شود، با دستان برده‌های سیاه‌پوست ساخته شد. من امیدوارم اوباما هرگز این نكته را فراموش نكند.

---------------------------------

* -  طرح جنجالی دولت بوش برای ساخت دیواری به طول ۱۱۰۰ کیلومتر مجهز به حس‌گرهای الکترونیکی با هدف ممانعت از عبور مهاجرین غیرقانونی از مرز جنوبی آمریکا با مکزیک. همزمان با طرح این مساله، در بودجه دولت آمریکا یك میلیارد و دویست میلیون دلار اعتبار برای این طرح اختصاص یافت.

 

** -  پروتکل کیوتو پروتکلی برای «کنوانسیون چارچوب تغییر آب و هوای سازمان ملل» (UNFCCC) مصوب سال 1992 با هدف کاهش گازهای گلخانه‌ای عامل تغییر آب و هوای کره زمین است. «کنوانسیون چارچوب تغییر آب و هوای سازمان ملل» در سال 1992 قدم بزرگی در پرداختن به مساله گرمایش جهانی بود. با افزایش مداوم میزان ورود گازهای گلخانه‌ای به طور فزاینده‌ای روشن شد که تنها تعهد محکم و الزام‌آور کشورهای توسعه‌یافته برای کاهش ورود این گازها به جو می‌تواند پیام قدرتمندی به شرکت‌ها، جوامع و افراد بفرستد تا به مقابله با پدیده تغییر آب و هوا برخیزند. بنابراین مذاکراتی بر روی ایجاد پروتکلی الحاقی به این پیمان اغاز شد.
این پروتکل در 11 دسامبر 1997 در سومین کنفرانس اعضای UNFCCC در کیوتوی ژاپن به تصویب رسید. این پروتکل همان اهداف و نهادهای کنوانسیون را دارد، اما در‌حالی‌که کنوانسیون کشورهای توسعه‌‌یافته را «تشویق می‌کرد» تا میزان تولید گازهای گلخانه‌ای را کاهش دهند، پروتکل آنها را به انجام این کار «متعهد می‌کند». از آنجایی که پروتکل توکیو تقریباً همه بخش‌های عمده اقتصادی را در بر‌می‌گیرد، فراگیرترین توافقنامه درباره محیط‌زیست و توسعه پایدار تا به حال شمرده می‌شود. پروتکل توکیو پس از امضای روسیه، در 16 فوریه 2005 جنبه اجرایی به خود گرفت. 174 کشور تا نوامبر 2007 این پروتکل را امضا کرده‌اند. از این کشورها، 36 کشور توسعه‌‌یافته (به اضافه اتحادیه اروپا به عنوان یک عضو مستقل) که باید میزان خروج گازهای گلخانه‌ای را به میزان پنج درصد کمتر از حد آنها در سال 1990 کاهش دهند. این کشورها در مجموع مسئول 61.6 درصد گازهای گلخانه‌ای وارد‌شده به جو هستند.
این اهداف باید در یک دوره زمانی پنج‌ساله از 2008 تا 2012 تحقق یابد. در میان کشورهای توسعه‌یافته تنها کشوری که هنوز این پروتکل را نپذیرفته است، آمریکا است. بیل کلینتون، رئیس جمهور اسبق آمریکا، ابتدا این پیمان را امضا کرد، اما کنگره‌ و مجلس سنای این کشور از موافقت با آن خودداری کردند. 137 کشور در حال توسعه از جمله برزیل، هند و چین پروتکل را امضا کرده‌اند، اما تعهدی بر گزارش میزان گازهای گلخانه‌ای تولیدی خود ندارند.

 

منبع: mrzine.monthlyreview, 6 November 2008

 

شهر کم کم زیر آوار خود مدفون شد

من تحلیل گر سیاسی نیستم٬ من هیچ نظرگاه رسمی ندارم. من فقط نگاه می کنم...

سر اول چندان بحرانی به نظرم نرسید هرچند که بحرانی بود. چشمانم را بستم و گفتم جنگ است و صد نفر مرده اند. هم تمام می شود و هم فراموش. بعدتر دیدم که نمی شود ندید همه چیز حسابی بوی فاجعه می دهد و بعد گفتم یکی قدرت دارد و دیگری ندارد آن که ندارد برای بقا مجبور به تسلیم است اگر تسلیم نشود مقصر فاجعه خود اوست. اما ماجرا به این جا ختم نشد بوی فاجعه کم کم تهوع آور شد و حالا عملن در نفرت محض کاری جز ابراز تاسف از من بر نمی آید.

حدودن بیست روز می گذرد از حمله ی نیروهای اسراییل به نوار غزه. نزدیک به هزار نفر انسان زیر آتش زمینی و هوایی جان داده اند. این دیگر از جنگ هم فراتر است. حالا ماجرا تبدیل به یک واقعه ی غم انگیز تاریخی شده که ما (یا لااقل من) فراموشش نخواهیم کرد (یا لااقل نخواهم کرد). این فاجعه نه توجیه حقوقی دارد نه توجیه عقلانی و نه توجیه اخلاقی. از میان این توجیه طلبی ها آخری است که برایم مهم است. آخری است که شاید دردناک ترین عدم توجیه است.

همیشه فکر می کنم که اخلاق چند حکم بدیهی دارد که تمام ساختمان متزلزل اخلاقیات بر این مبانی استوار است. اگر کل این ساختمان فرو ریزد (که گه گاه فرو می ریزد) این مبانی از بین نمی روند. این ها احکامی هستند که حدی از مطلق بودن را در خود دارند و همه نیک ها و همه شرها سر اول به محک این ها می رسند. این احکام بدیهی اصولی ترین شکل اخلاقیات را شامل می شود و البته شاید کلی ترین شکل. چنین حکم هایی بارزترین نمونه ی این قول است که اخلاق ابزاری است برای منفعت بشر. و در نتیجه عملن هیچ انسانی لااقل در مقام نظر مخالف با این اصول و احکام نیست.

پایه ای ترین اصل بدیهی در فلسفه ی اخلاق قاعده ی زرین (Golden Rule) نام گرفته. این قاعده بیان می دارد که: آن کن که می خواهی با تو شود (Do as you would be done by). اگر فاعل فعلی را انجام دهد در صورتی فعل او اخلاقی تلقی می شود که اگر مفعول آن فعل قرار گیرد نیز راضی به انجام آن باشد. این قاعده اصولن ملاک بدیهیات دیگر اخلاق و در نتیجه بنیان اصلی ساختمان نسبی اخلاقیات است.

اسراییل کشوری قانونی است و تمام جهان (الا چند کشور معلوم الحال) به قانونی بودن مرزها و حکومت آن معتقدند و اسراییل در سازمان ملل متحد دارای کرسی است پس مملکتی است که قوانین بین المللی را پذیرفته. حال این کشور به دلایل متعدد و معلومی سالیان بسیاری است که به جنگ مشغولیت دارد. قصدم از آغاز این است که وارد مقوله ی قانون نشوم اما برای ادامه ی بحث لازم است که به این نکته اشاره شود که جنگ قوانینی دارد که عمومن بر مبنای اخلاقیات نوشته شده و اگر این قانون هست از برای منفعت بشر است و نه هیچ امر دیگری.

اسراییل قوانین جنگ را بارها زیر پا گذاشته اما این بار بحث فرق می کند. اسراییل نزدیک به هزار نفر را کشته و کشتن از منظر اخلاق به طریقی بدیهی قبیح است. اسراییل به بهانه ی حضور نیروهای حماس در منطقه ی غزه نزدیک به هزار نفر را کشته با وجود این که توان آتش اسراییل چندین برابر بیشتر از توان آتش حماس و حتی هر نیروی دیگر فلسطینی است. این جا قاعده ی زرین به کارمان می آید. آیا اسراییل در شرایط برابر مفعول این فعل بودن را برای خود می پذیرفت؟

از این گذشته دیگری را کشتن در هر شرایطی قبیح است٬ چه فاعل آن اسراییل باشد چه حماس. من شکی در تروریستی بودن جنبش حماس ندارم. شکی در غیراخلاقی بودن افعال حماس ندارم. شکی نیست که اسراییل تنها مقصر این جنایت نیست. اما نابرابری آتش٬ نسل کشی٬ محاصره و جلوگیری از ورود کمک به شهر٬ جلوگیری از خارج شدن مردم عادی از شهر و... همه اعمالی غیر انسانی و غیر اخلاقی است که اسراییل عاملشان شده. هیچ توجیهی بر این افعال وجود ندارد جز قدرت...

و تاسفی که گفتم این جاست که هیچ کس توان به عمل رساندن اخلاق را از نظر ندارد پیش روی صاحب قدرت. تنها می توانم تاسف خودم را ابراز کنم از این که خوی توحش آدمی از پس دو هزار سال رشد اندیشه ی اخلاقی ذره ای تغییر نیافته و گویی اخلاق در نظر رشد می کند و نهایتن میان آنان که هیچشان قدرت نیست و همه چیز به قدرت ختم می شود... «حق با من است چون من اسلحه دارم و تو نداری!».

بعد وقتی...

نمی دانم باز چه شده که دوباره نوشتنم نمی آید. نمی دانم چه شده که باز همه چیز کسالت بار شده این دور و اطراف. همه اوقات مثل عصر جمعه است... مثل مایلز دیویس.

فکر می کردم هفته ای پیش که کاش یک اتفاق مهم در دنیا بیافتد که خبرهایش هر روز کجذوبم کند سوی روزنامه ها... خواستم و اتفاقی افتاد. در عرض ۵ روز ۴۰۰ نفر را کشتند در نیم وجب جا. اما هیچ کسالتی رفع نشد و هیچ روزنامه ای جذاب نشد. پس فهمیدم که درد من این جا نیست. نمی دانم کجاست فقط هر جا که هست نه در روزنامه هاست و نه در کافه های شهر... شاید در سفری است که مرا کلهم دیوانه کند اما از روز بازگشت از سفر هم نفرت دارم... بی حوصلگی است هر چه هست و می دانم که این مسوده هم که می نویسم دارد زیاد حوصله سر بر می شود...

(و بعد وقتی خواستم بلند شوم هنوز دلم می خواست بنویسم...)

وهم جلجتا و هم شهر

«پدر٬ پدر٬ چرا مرا وا گذاشتی؟»...

شیشه ی پنجره شکسته بود و داشت به پایین پرت می شد اما با دو دستش دو طرف قاب پنجره را گرفته بود و پرت نشده بود پایین.از کف دو دست به قاب پنجره چسبیده اش خون می چکید و راست شهر را نگاه می کرد. در چارچوب پنجره ایستاده٬ این چنین مصلوب٬ همه چیز پیش پایش بود. همه آن چه داشت و همه آن چه نداشت. همه  پیش پایش بود و پایش در دودلی جست زدن یا نزدن؛ همه چیز را هیچ چیز کردن یا همه چیز را همان همه چیز نگاه داشتن به قیمت همه دردها...

پیش پایش همه ندبه خوانان ایستاده بودند و به نوای محزون چندش آورشان آواز استغفار می کردند. سربازان به خط٬ تا دور دست تپه ـ استوار ـ ایستاده بودند با نیزه هایشان.همه یاران نا یاور پشت بته ها و سنگ ها پنهان٬ مرگش را نظاره می کردند. همه افسران و سران رو به رویش به نگاهی پر رضا تماشاگرانش بودند و مادر... و مادر نبود... مادر نبود... مادر نبود...

ارتفاع ترسانش می کرد از کودکی؛ تا آن پایین خیلی راه بود. چه می شد بعد از جست زانوانش؟ چه می شد بعد از لحظه ی نخست؟ چقدر طول می کشید تا آن پایین؟ با کدام اندامش زمین را لمس می کرد نوبه ی اول؟ آیا به ضرب اول همه چیز خاموش می شد؟ زانوانش جست نمی زدند. هر دو می لرزیدند. شهر تاب می خورد و گذشته می آمد و می رفت. همه چیز روشن می شد و باز تار و باز روشن و باز... همه چیز پیش از خاموش شدن هیچ بود. مدت ها می گذشت از هیچ شدن همه چیز. همه چیز جلو می آمد و عقب می رفت و او محکم مصلوب بود به دو سوی قاب پنجره و تاب می خورد پیکرش بر لولای دو شانه. جلو... عقب... جلو...عقب... جلو... عقب... مادرش نبود تا در آغوشش بگیرد و پاک کند خون کف دستانش را و فحشش دهد از بلایی که در خیابان بر سر خود آورده... مادرش نبود که ببوسدش و بگوید چیزی نیست... چیزی نیست... چیزی نیست...

درد می کرد کف دستانش و پنجه ی پایش از آهن فرو رفته به استخوانش. نور آفتاب در چشمانش٬ کلمات ناآرام بر زبانش ٬ تشنگی بی امانش؛همه درد بود و همه در و تصویرها تار می شدند اندک اندک و داشتند بسته می شدند چشمانش. آب نخواست هرچند که باید می خواست. ژولیده بود همه موهای رسته بر تنش و هیچ حال دیگر مهم نبود.  دیگر هیچ چیز مهم نبود. خسته بود و آفتاب داغ بود و این قائله داشت زیاد طولانی می شد. پس چرا تمامش نمی کردند؟

باز کف دستانش تیر کشید. نمی ایستاد ذهنش در یک زمان. مدام می رفت و می آمد به ضرب هر بار بسته و باز شدن پلک هایش. باز می شد... بسته می شد... باز می شد... بسته می شد... بر پنجره مصلوب می شد... بر صلیب مصلوب می شد... تپ... باز...تپ... باز...تپ... همه صداها در هم می آمیختند و تا پایین خیلی راه بود. همه را به خاطر می آور٬ حتی آن ها که رفته بودند. همه را که روزها و شب ها می دید. همه خنده ها را٬همه اشک ها را٬همه عشق های بی خودی را٬همه دردها را... همه را به خاطر می آورد و به خود می پیچید از درون و هی می پیچید. دیگر درونش انقدر پیچیده بود که توان تکان خوردن نداشت و بیرونش انقدر باز بود بر این صلیب پنجره که تکان خوردن را به یاد نمی آورد. درد بیشتر می شد٬خون بیشتر می رفت٬ زنوان بیشتر می لرزیدند و این قائله داشت زیاد طولانی میشد. پس چرا تمامش نمی کرد؟

چشمانش را بست. کلاغی بر صلیب نشسته بود. از بیرون چون مترسکانی بود مترسانند هیچ پرنده را. می خواست بخوابد. به مادرش فکر می کرد که حالا در خانه اشک می ریخت؛ کاش نمی ریخت. به مادرش فکر می کرد و از عمق جان می دانست که لعن می کند پدرش را. به پدرش نمی اندیشید همچون همه عمر که در اندیشه اش نبود. به فاحشه ای فکر می کرد که کمر از خاک بیرون می آورد به دستش. به باج گیرها٬ به ماهی گیرها و گیرهای زیاد دیگر فکر می کرد.به خود بر دار کرده ای فکر می کرد و چه می سوزاند دلش را پیکر در تاب آن جوان. یکی بلند پرسید:«مرد؟» صدای از دور گفت:«بزن!»... سرباز نیزه را به میان سینه اش فرو کرد...

نعره زد... چشمانش را باز کرد و شهر را دید که روشن بود. دستانش از فرط درد و خون رفته سست می شدند. رنگ سرخی داشت زمین از خونش و باز خون می چکید بر زمین. چک... چک... چک... وای... وای... وای... به هیچ چیز فکر نمی کرد. نور شهر محسورش کرده بود. زانوانش با آخرین قوتشان جست زدند به عقب روی زمین اتق به هم ریخته. خیره به سقف بودپای ها مماس هم... دستان باز... این چنین باز مصلوب بر زمین... فریاد زد:«پدر٬پدر٬ چرا مرا واگذاشت؟»

"حالا یکی" بخواند

در این ذهن که چیزی نمی گذرد برای نگاشتن . اگر هم می گذرد انقدر دشواری دارد نوشتنش که ممکن است چند وقتی طول بکشد. در این میان باید از حضور کسانی که نظرات بحث برانگیز می گذارند تقدیر شود چرا که موجبات حرف بر دهان ما آمدن را فراهم می آورند. پست قبلی صرفا برای چیزی گفتن بود هرچند که مقوله ای بسیار قابل بحث را در آن بیان کردم بی هیچ پرداختی اما "حالا یکی" آمد چند خطی اراجیف نوشت برایمان که اگر پاسخی ندهم شاید سخنانش درست و (حتی) منطقی جلوه کند...

عجب پس تایماز عظیمی که می گن تویی ، مردیم از بس شنیدیم اسمت رو . شعر رویای خیست چیز خاصی نداشت ، براهنی قبلا از این بازی های واژگان ساخت انجام داده ، اروتیزمت هم رنگ می بازه دربرابر اروتیزم شعر پسا فرویدی فرانسه ، یا حتی مزخرفات علی عبدالرضایی ... در نتیجه شعرت چیز خاصی نداشت .
پست آخرت اما ... نه تنها افغانی که تمامی خرده فرهنگ ها تو ایران زیر فشار جریان نئولیبرالی آمریکایی و فرهنگ مک دونالدی که امثال وی او ای و شهروند امروز رواجش می دن دارن نابود می شوند . از سمت دیگه کارگری در ایران کار دونی است و کارگر در نظام نشانه تبدیل به فحش می شود . البته این هم بامزه است ، به قول آدرنو بورژوا های اخته شده که به خودآگاهی از نابرابری های اجتماعی می رسن سعی می کنن با ابزار های خودشون به دفاع از طبقه کارگر بپردازند ، غافل از این که خودشون بیشتر دارن استعمار می شوند . حالا شما هم به عنوان یک شهرک غربی دقیقا جزو آدم هایی می شی که آدورنو صحبتشون رو می کنه ... نه ؟

در رابطه با بند اول انتقادات سازنده ی ایشان واقعن دفاع خاصی ندارم. می دانم که براهنی و به از براهنی بازی های کلامی بسیار زیباتر از این کرده اند و قصد برتر از پسافرویدی ها اروتیک نوشتن هم ندارم و اصولا هیچ قصد برتری از هیچ سلفی را هرگز نداشته ام... این جناب که لطف فرموده به این دلایل شعر مرا فاقد هیچ ارزش خوانده اند اول بهتر است بفهمند که شعر وسیله ی نو آوری نیست... شعر ابزار به رخ کشیدن فن و امثاله نیست. شعر باریکه ای است شاید برای بیان همچون هر شیوه ی بیان دیگری. شعر هنر است نه عرصه ی قد برافراشتن ها. این "حالا یکی" عزیز اما اول باید یاد بگیرد نقد با خصومت فرق دارد.

بند ثانی اما بیش از این ها جای بحث دارد:

۱ ـ باید بدانیم آقا یا خانم منتقد ما تا حدودی مشکل عمیق شخصیتی دارند چرا که اصولن هر چیزی را که مخالف نظر نامشخص ایشان است از پایه و اساس به طرزی موهن مردود می دانند. قضاوت بی حد و حصر ایشان از  اندیشه ای اساسی و مشخص چون نئو لیبرالیسم گرفته تا رسانه هایی بی اهمیت چون VOA و شهروند امروز را اساسن متهم می کند و هیچ جای شکی را باقی نمی گذارد. اصولن با چنین افرادی رو به رو نشدن بهتر است.

۲ ـ استفاده از اسم های دهن پرکن اصلن کار سختی نیست. از سویی استفاده از چنین اسم ها و اصطلاحاتی وسیله ی خوبی است برای آدم هایی که چندان فهم و درکی از هیچ چیز ندارند تا دیگران در وهله ی اول احساس کنند که آنان افراد باشعوری هستند. لیک تنها کسانی ماجرا را از اول می فهمند که ببینند دیگری از این اسم ها و اصضلاحات چگونه استفاده می کند. آدورنو این روزها وارد حیطه ی مد شده و حالا راجع به او  همان اتفاقی دارد می افتد که چند سال پیش راجع به نیچه افتاد. پدیده ی عامی شدن یک فیلسوف در ایران و همه گیر شدن مطالعه ی سطحی اندیشه هایش هیچ نتیجه ای نخواهد داشت جز متعفن شدن فضای پیرامون آن فیلسوف. امثال این جناب "حالا یکی" دقیقن فاعلان این روند متعفن کردنند. متاسفم آقای فرهادپور و حواریونه... شما اندیشه را به دست احمقانی سپردید تا به آن برینند.

۳ ـ  من هرکس که هستم و در هر جا که زندگی می کنم صرفن به شخص خودم مربوط است. خیالم راحت است که ابلهانی چون این "حالا یکی" را پیرامون خودم حس نمی کنم و در آسایش خیال به اراجیف گفتن می پردازم. عقده ای شدن یکی از طبیعی ترین اتفاقات برای عامه ی مردم ایران است. پس نباید از برخورد پر عقده ی این آدم شکایتی داشت. صرفن می خواهم که این فرد یا انرژی خود را روی آموختن بگذارد یا لااقل به یک روانشناس ساده مراجعه کند تا عقده هایش بر طرف شود...

من شاعر نیستم می دان... شهرک غرب زندگی می کنم مشکلی هم ندارم... اما دست کم هرگز بی خرد نقد نمی کنم و بی سواد حرف نمی زنم... توهین که بماند!

ما نبودیم آن مردمان خوب

سه سال هم نمی گذرد از آن روزها که خیابان های شهرهای بزرگ پر بود از کارگران افغان. هنوز هم زیاد می بینیمشان اما دیگر نه آن قدر در چشم اند و نه شاید راضی باشند که دیده شوند. آنان پر از غم اند. پر از رنج هایی که در این چند ساله کشیدند و هیچشان کمتر نبود از رنج های ملک خویش.

ما ملت خوبی نبودیم.ما مهمان نواز نبودیم. ما خون گرم نبودیم و بیهوده همه جا داد می زنیم که مردمانی خوش رو و مهمان دوستیم. ما مهمان کشیم و نه نژاد پرست که هم نژاد کشیم. ما ندیدیم رنجی را که برده بودند افاغنه.ما باز بیش رنج دادیم. غربت را غریب تر کردیم برایشان و مجرمشان خواندیم. هر چه هست این است حدیث کردار ما به میهمانانی که از خون و استخوان ما بودند. که هم زبان ما بودند.

خونشان را مکیدیم به کمترین پولی. همه برج هامان را افراشته کردیم بر فراز شهرها و بعد یک روز صبح بیدار شدیم و گفتیم دیگر بس است به آن است که خارج شوند این اجانب... و اخراجشان کردیم از سرزمینمان... از خراسانمان که مال هر که نباشد برای آن دری زبانان هست!

مجرم آنان بودند... خلاف کار آنان بودند... دون آنان بودند... کارگر آنان بودند... رخت شور و نوکر و کلفت آنان بودند... افغانی آنان بودند که حالا بچه ها در حیاط مدرسه برای تحقیر به هم می گویند افغانی...

ما حق نداشتیم که دیگری را این گونه حقیر کنیم... ما نبودیم آن مردمان خوب ایرانی که می گوییم

به یاد می آورم

پارسال هم پیش تر بود که این جا زیاد نوشته می شد و زیاد خوانده. نه فقط این جا که خیلی صفحات که دوستان این بیرون در این تو می نوشتند. آن موقع ها همش هی خانه ی هم که می رفتیم راجع به آن چه می نوشتیم حرف می زدیم که نهایتا به جفت تخمان.

حرف این جاست که شش ماه پیش ها علی رضا عشقی در دیلوگی که داشتیم تاکید بر اوضاع اجتماعی کرد بر روند ننوشتن های ما. مسلما تاثیر اساسی این اوضاع را نمی توان نادیده گرفت. هرچند به نظر من رواج پدیده هایی چون سیصد و شصت نیز در پیش آمد این امر موثر بود. خلاصه که این روند ادامه یافت تا این که امروز تقریبا هیچ کداممان هیچ غلطی در این راستا نمی کنیم. اصلا هم مهم نیست. اما من امشب داشتم خیلی می خواندم پست های پیشینم را و تصمیم گرفتم حتی با بی خواننده بودن و بی انگیزه بودن و بی خیلی چیزهای دیگر بودن بار دیگر زورم را در این صفحه خالی کنم مگر به یمن دعا آفتاب بر آید...

حالا ببینیم چه می شود